#عاشقانه
لیلی و مجنون، مکتبی شیرازی، به اهتمام و تصحیح اسماعیل اشرف، کتابفروشی محمدی شیراز، 1343
بخش پنجم
لیلی برای مجنون نوشته بود: دلاآرام من! دنیا به کامت باد! مِهرت در آب و گِلم سرشت و داغِ جداییات برای ما زخمِ دل نوشت. چگونهای؟ آهوی کدام کوهستانی؟ ای گُلِ خوشبوی من! در برابرِ چشمان که هستی؟ خورشید و ماه منی. پیوسته تو را من چشم در راهم. جز ناله و زاری کاری ندارم. کاهِ ناچیز تنم، توانِ کشیدنِ کوهِ اندوهِ عشق و جدایی تو را ندارد. اما باز هوش و گوشم به سوی خبری از توست.
غزل:
در عشق تو از جهان گذشتم،
وز جمله گذشتگان گذشتم.
بی روی تو، بر درلحد پای،
بنهادم و از میان گذشتم.
آندم که به یکدیگر گذشتیم،
تو از دل و من ز جان گذشتم.
در بادیهی عَدم دویدم،
چندان که ز کاروان گذشتم.
سوز غم توست بحر آتش،
زان سوختهام، کزان گذشتم.
فردا بنمایمت که امروز،
با داغ تو از جهان گذشتم.
ص 116
مجنون چو بخواند نامهی یار،
از صفحهی دل، گرفت طومار؛
بنوشت به خون دل ز خامه،
بر پشت ورق، جواب نامه.
با دل، قلمش چو یکزبان شد،
خون دل از او، چو رگ، روان شد.
ص 117
غم دل در نامه گفت و به لیلی فرستاد. دایی مجنون «سلیم عامری» وقتی از این نوشتهها آگاه شد، مجنون را سرزنش کرد و از رنج مادر مجنون گفت. مادر هم به دیدار فرزند شتافت و از او خواست به خانه برگردد یا او نیز همراه فرزند، در صحرا بماند.
مجنون به جواب مادر پیر،
گفتا: چه کنم چو رفت تقدیر.
جُرم از تو، نه از منِ حَزین بود،
کز بطن تو سرنوشتم این بود.
ص 127
من شیفتهی جمال یارم،
پروای کس دگر ندارم.
این گفت و چو کوهِ سایه افکن،
از مادر، در کشید دامن.
ص 128
به کوه و دشت گریخت و آب از چشم ریخت. مادر از پیِ فرزند روان شد. گریان شد. نالید و روی و موی کند. سودی نداشت. از خستگی و نومیدی بر زمین افتاد و جان داد. خویشان و آشنایان، مادر را به خاک سپردند.
روزی مجنون در شوریدگی، به بنایی رسید. پرسید این را برای چه کسی ساختهاند؟ گفتند:
کاین بقعه که در برابر توست،
دور از تو، مزار مادر توست.
مجنونِ جگرکباب، ناگاه
چون شد ز وفات مادر آگاه،
بگریست که: ای خجسته مادر!
نادیده برفتی از برابر.
ص 130
غمخوار من، از جهان، تو بودی،
رفتی و غمم به غم فزودی.
از پای، تو می کشیدیام خار؛
خار قدمم شدی به یکبار.
جانت به فلک ، تنت به چاه است؛
سوی تو مرا کدام راه است؟
رفتی به دری که ناپدید است،
در عالم دیگرش کلید است.
ص131
باز به کوه بازگشت. ابن سلام، همچنان از لیلی بیبهره بود. تنها مانع وصال او، مجنون بود. تصمیم به کشتن او گرفت و به بیابان تاخت و مجنون را در بیغولهای یافت و خواست او را بکشد که جانوران بر سرش ریختند و تکه پارهاش کردند. لیلی با شنیدن خبر مرگ او:
لیلی ز چنان خبر در آن جمع،
پُرخنده دهان، گریست چون شمع.
خندید به مرگ آن جگرخون،
بگریست در آرزوی مجنون.
ص 134
لیلی از پزشک خود خواست وسیلهی دیدار او را با مجنون فراهم سازد. او چنین کرد و در شبی تاریک مجنون به خانهی لیلی آمد:
لیلی بگریست پیش مجنون،
کای زخمگهِ جفای گردون!
زینغصه که سال و ماه داری،
چونی و چگونه حال داری؟
جانم به میان موج خون است،
تاحال تو دل شکسته، چون است؟
بییادِ تواَم، چو کشتِ بیآب؛
با نام تواَم، چو باغِ سیراب.
بیروی تو نام هر که خوانم،
نام تو برآید از زبانم.
ص 138
https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13044
301