#کتابخوانی
تَمهیدات
تمهیدات،عینالقضات،به تصحیح و مقدمه:عَفیف عُسیران، تهران، انتشارات منوچهری،1377چاپ پنجم.
ابوالمعالي عبدالله بن ابي بكر(492-525هجري)در همدان زاده شد. جَدّش اهل ميانه (بين مراغه و تبريز)بود. دوتن بر عين القضات اثر گذاشتند:1-احمدغزالي (درگذشته به سال520)2-شيخ بَرَكه،شوريدهاي گمنام وعامي(درگذشته پس از سال520هجري)
(کهنترین نسخهی تمهیدات در سال 667 نوشته شدهاست.)
تمهیدات 10 تمهید دارد:
1-فرق علم مکتسَب باعلم لَدُنّی2-شرطهای سالک درراه خدا3-آدمیان بر سه گونهفطرت آفریده شدهاند4-خود را بشناس تا خدا را بشناسی5-شرح ارکان پنجگانهی اسلام6-حقیقت و حالات عشق7-حقیقت روح و دل8-اسرار قرآن و حکمتِ خلقت انسان9-بیان حقیقت ایمان وکفر10-اصل و حقیقت آسمان و زمین، نور محمد و ابلیس آمد.
مکتوبات و نامههای عینالقضات بین سالهای 517و525نوشته شد. تمهیدات نیز بعد از سال518به نگارش درآمد.
دریغا قفلِ بشریّت بر دلهاست و بند غفلت بر فکرها.
(ص 11)
ای عزیز! اگر خواهی که جمال این اسرار بر تو جلوه کند، از عادت پرستی دست بدار که عادت پرستی، بُت پرستی باشد.
ص12
طالب باید که خدا را در جنّت و در دنیا و در آخرت نطلبد و در هر چه داند و بیند، نجوید.
راهِ طالب، خود در اندرونِ اوست. راه باید که در خود کند.
هیچ راه به خدا نیست بهتر از راهِ دل.
(23)
هرچند که میکوشم که از عشق درگذرم، عشق مرا شیفته و سرگردان میدارد. و با اینهمه، او غالب میشود و من مغلوب.
با عشق کی توانم کوشید؟
کارم اندر عشق مشکل میشود؛
خان و مانم در سرِ دل میشود.
هر زمان گویم که بگریزم ز عشق،
عشق، پیش از من به منزل می شود.
دریغا، عشق، فرضِ راه است همه کس را.
دریغا اگر عشقِ خالق نداری، باری عشقِ مخلوق مهیّا کن تا قدرِ این کلمات، تو را حاصل شود.
(96)
دریغا از عشق چه توان گفت و از عشق چه نشان شاید داد و چه عبارت توان کرد؟
در عشق قدم نهادن کسی را مسلّم شود که با خود نباشد و ترکِ خود بکند و خود را ایثار عشق کند.
عشق آتش است. هرجا که باشد جز او، رختِ دیگری ننهد. هرجا که رسد، سوزد و به رنگِ خود گرداند.
ای عزیز! به خدا رسیدن فرض است و لابُدّ هرچه به واسطهی آن به خدا رسند، فرض باشد به نزدیک طالبان.
عشق، بنده را به خدا رساند.
پس عشق از بهرِ این معنی فرض آمد.
به مجرّدِ اسمِ عشق، عاشق شدن کاری طُرفه و اُعجوبه باشد.
کارِ طالب آن است که در خود جز عشق نطلبد.
وجود عاشق از عشق است، بی عشق چگونه زندگانی کند؟
حیات از عشق میشناس و مَمات بیعشق مییاب!
سودای عشق، از زیرکیِ جهان بهتر ارزد و دیوانگی عشق، بر همه عقلها افزون آید.
هر که عشق ندارد، مجنون و بیحاصل است. هر که عاشق نیست، خودبین و پُرکین باشد و خودرأی بُوَد.
عاشقی، بی خودی و بیراهی باشد.
(98)
دریغا! همه جهان و جهانیان، کاشکی عاشق بودندی تا همه زنده و با درد بودندی.
ای عزیز! ندانم که عشقِ خالق گویم و یا عشقِ مَخلوق؟
عشقها سهگونه آمد؛ اما هر عشقی، درجاتِ مختلف دارد: عشقی صغیر است، و عشقی کبیر و عشقی میانه.
عشقِ صغیر، عشقِ ماست با خدای تعالی. و عشقِ کبیر، عشقِ خداست با بندگانِ خود.
(101)
عشقِ میانه، دریغا نمییارم گفتن؛ که بس مختصر فهم آمدهایم.
(102)
از دستِ دوست چه عسل، چه زهر؛ چه شِکَر چه حَنظل؛ چه لطف چه قهر.
آن کس که عاشق لطف بُوَد یا عاشقِ قهر، او عاشقِ خود باشد نه عاشقِ معشوق.
(224)
بدایتِ عشقِ به کمال، عاشق را آن باشد که معشوق را فراموش کند که عاشق را حساب با عشق است. با معشوق چه حساب دارد؟
مقصودِ وی، عشق است و حیاتِ وی از عشق باشد و بیعشق، او را مرگ باشد.
در اینحالت، وقت باشد که خود را نیز فراموش کند؛ که عاشق، وقت باشد که از عشق چندان غصّه و درد و حسرت بیند که نه در بندِ وصال باشد و نه غمِ هجران خورَد. زیرا که نه از وصال، او را شادی آید و نه از فِراق، او را رنج و غم نماید. همهی خود را به عشق داده باشد.
هرکه جفای معشوق نکشد، قدرِ وفای او نداند.
هر که فراقِ معشوق نچشد، لذتِ وصال او نیابد.
هر که دشنام معشوق لطف نداند، از معشوق دور باشد.
معشوق از بهرِ ناز باید نه از بهرِ راز.
(5 ـ 244)
https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13045
295