#سپهری
به یاد سهراب سپهری
سهراب سپهری، شاعر و نقاش معاصر در15مهر سال1307در قم زاده شد و سپس در خانوادهای آسوده و ثروتمند کاشانی روزگار گذراند. اهل کاشان بود. نیای مادریش محمدتقی سپهر«لِسانالمُلک» از تاریخ پردازان دورهی قاجار بود.
نخستین دفتر شعرسهراب سپهری به نام«مرگ رنگ»در سال1330پخش شد. شهرت او پس از انتشار«زندگی خوابها»، «آوار آفتاب»، «شرق اندوه»، و«حجم سبز» فراگیرگشت. «صدای پای آب»، «مسافر» و «ماهیچ، مانگاه» کارهای پایانی او هستند.
سپهری در اول اردیبهشت1359با بیماری سرطان خون درگذشت.
سپهری شاعر آب و روشنی و خِرَد و روشنی بود. واژههای تاریک و ظلمتآمیز در شعرهایش اندک است. در زمانِ او، دیگرشاعران(نیما، شاملو، اخوان) همواره از«شب» و سیاهی و سکوت و ستیز سخن میگفتند. سپهری از آسمان و گیاه و نور و ساختن نغمه میسرود. به ستیز با چیزی که ادراکش نکردهبود نمیپرداخت. اما دیگر شاعران، با یک چشم به پیرامونِ خود مینگریستند و جز سیاهی و زشتی نمیدیدند. بیشترِ این سیاهی و زشتی، تنها در تَوَهّمِ آنان و جود داشت نه در جهانِ واقعی.
سپهری هشدار میداد جهان را با دوچشم ببینید. برای همین منتقدانِ چپگرا و خشناندیش، سپهری را طرد و تکفیر و تحقیر میکردند. اما زمان، درستی اندیشه و احساسِ سپهری را اثبات کرد. اکنون آن منتقدان در کیفرِ فراموشی مَحو و ناپدید شدند و شعر سپهری همچنان میدرخشد.
سپهری از جهتِ فکری بیش از همه به حافظ شباهت دارد. حافظ نیز از نور و گیاه و خورشید و آب و عشق سخن میگفت. برای همین، دیوانش پناهگاهِ دلشکستگان و افسردگان و نومیدان و درماندگان است و به آنان راه مینماید و امید و شادی میبخشد.
سپهری با دوچشم به جهان مینگریست و در زمانهی خود هم زیباییها را میدید و هم زشتی را. او در پیِ گسترش زیبایی بود:
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد.
در رگها نور خواهم ریخت.
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب!
سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.
هر چه دشنام از لبها خواهم برچید.
هر چه دیوار، از جا خواهم بر کند.
رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را، پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید،
دلها را با عشق،
سایهها را با آب،
شاخهها را با باد.
و به هم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه ی زنجرهها.
آشتی خواهم داد.
آشنا خواهم کرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت!
(از شعر: پیامی در راه)
در شعرهای سپهری، به تناسبِ اندیشههای اسطورهای او، پدیدههای طبیعی همچون: آب، خورشید، گیاه، و مَظاهر گوناگونِ آنها برجستگی ویژه دارند و انگار گونهای «دین طبیعی» و پرستش پدیدههای طبیعت، آشکار است. انسانهای اسطورهاندیش، با پدیدارهای طبیعی برخوردی مستقیم و معنیدار داشتند و در آنها حیات و حرکت میدیدند و زندهانگاری اشیای طبیعی، بسیار حس میشد. سپهری نیز با اشیا و مَظاهر طبیعت، چنین پیوندی داشت.
«هِرودُت در سدهی پنجم پیش از میلاد نوشت:
ایرانیان، خورشید و ماه و زمین و آب و هوا را نیایش میکنند.»
(مجموعه مقالات معین، جلد دوم، ص222)
«در هفتپاره که از قطعات کهنِ اَوِسْتاست، کالبدِ اهورا مَزدا مثل خورشید تصور شده است. در جای دیگر، خورشید، چشمِ اَهورا مَزدا مَحسوب گردیده.»
(همان، ص225)
مقایسه شود با مصراع سپهری:
که در آن وسعتِ خورشید به اندازهی چشمانِ سَحَرخیزان است.
سپهری مژدهآورِ روز و روشنی و افزایشِ رنگ است. رنگها در پرتو خورشید آشکار میشوند:
ومن آنان را به صدای قدمِ پیک، بشارت دادم؛
و به نزدیکی روز، و به افزایشِ رنگ،
به طنینِ گُلِ سرخ، پشتِ پَرچینِ سخنهای درشت.
https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13069
257