در راه.مامانم عادت داشت همیشه موهایش را رنگ کند. آن هم رنگ روشن، دلیل اصلیاش این بود که در کودکی موهای بور زیبایی داشته و کوتاهی مداوم باعث شده به مرور رنگ موهایش تیره شود. تصویرش در خاطرم است که گاهی، موهایش را زیتونی خوشرنگی میکرد و سشوار کرده و خوشگل در را برایم…
مامانم عادت داشت همیشه موهایش را رنگ کند. آن هم رنگ روشن، دلیل اصلیاش این بود که در کودکی موهای بور زیبایی داشته و کوتاهی مداوم باعث شده به مرور رنگ موهایش تیره شود. تصویرش در خاطرم است که گاهی، موهایش را زیتونی خوشرنگی میکرد و سشوار کرده و خوشگل در را برایم باز میکرد. از مهدکودک بر میگشتم و چنان خسته و گرسنه بودم که کنار جاکفشی مینشستم و همانجا غذا میخوردم. خوشپوشی مادرم برایم دلانگیز بود. لباسی با پسزمینهی مشکی و طرحهای طلایی به تن داشت، یقهی پیراهنش باز بود و سعی میکرد بند لباسزیرش مشخص نباشد، دامن کوتاهی داشت که برازندهی آن بود و این یعنی مامانم خوشحال است، یعنی امروز از دندهی خوبی بلند شده و دنیا گلستان است. میدیدم که امروز علاوهبر غذای عادی، دو مدل سالاد درست کرده و شربت آبلیمو هم در پارچ آمادهی نوشیدن است. یخها در پارچ غوطهور بودند و آستکی نوک انگشتم را به آنها میچسباندم. در گرو این فکر که ایکاش یخهای زیادی در لیوانم بیفتد و من قرچقرچکنان آنها را گاز بزنم. برنج زعفرانی را در یکقالب خوشرنگ برایم میکشید، خودش میگفت:«توی رستورانهای شیک اینجوری برنج رو تزئین میکنند!» بعد یکسیخ جوجهکباب اعیانی در بشقابم میگذاشت و دنیا را به من میدادند. خیلی وقت است مامانم آن را لباس را نپوشیده، گمان میکردم آن را داده جایی و دیگر خبری از آن ندارم اما امروز ، آن لباس را کمی تنگ کرد و در دامنش کش انداخت. گفت دوست داری برای تو باشد؟ لباس را پوشیدم. موهای من نه روشن است و نه بلند و نه حتی سشوارکشیده، لباس برایم کمی گشاد است اما تصویرم در آینه زیباست. در لباسی که ۱۷ سال پیش مادرم در روزهای خوشش آن را به تن میکرد، خودم را میبینم. به زندگی نزیستهاش فکر میکنم. به تمام رنجهای کشیده، تمام غرور خرد شده و جمع شدهاش. به تمام چیزهایی که لایق او بودند و او سخاوتمندانه آنها را کنار گذاشت. به زندگی دیگری که امیدوارم جایی بهتر نصیب او شود، به دنیای دیگری که امیدوارم وجود داشته باشد تا مامانم در آن خوشبختی زیادی تجربه کند. به تمام اینها فکر میکنم. مثل همیشه زیادی دراماتیکام و اشک در چشمهام حلقه میزند. میخندم. مامان خیلی وقت است از این کارها نکرده اما در میان این فقر و فلاکتی که گریبان همهمان را گرفته، در میان شرایط اقتصادی وحشتناک و زندگیهای ویران شده و نشده، لباس مرا به یاد روزهای خوش میاندازد. که ما روزهای خوشی هم داشتهایم، روزهای خوش و شیرینی که در آن خانه پر از بوی جوجهکباب و برنج رستورانی بوده. دوباره به آینه نگاه میکنم. نه، من هرگز به زیبایی مامانم نیستم و نخواهم شد، اما اگر کسی من را ببینید و او را هم ببینید میفهمد فرزندش هستم. خم ابرو و چشمها و لبهام، مثل رگههای طلایی روی لباس به مامانم رفته. حالا مهم نیست موهایم کوتاه و سشوارنکشیدهاند. مهم لباسیست که از پس تمام سالهایی که کنار هم گذراندهایم دوام آورده و در تن من است. مامانم لبخند میزند، اندازهام شده. آن را بر میدارم و در روزهای خوش جوانیام میپوشم. عکسی با آن میگیرم. چیک، لبخند میزنم.
یک جورهایی به ورزش کردن معتاد شدهام. برای اینکه تنها زمانیست که تمام افکار مزاحم را از خودم دور میکنم. آنقدر به دوپامینی که در بدنم ترشح میکند معتاد شدهام که دلم میخواهد روزانه سهچهار سانس بروم ورزش و به هیچ چیز فکر نکنم. با اینحال اتفاقی شگرف باعث شد که چند روز پیش حتی در ورزش هم به چیزهای ناخوش فکر کنم و همین امر باعث شد خیلی بد بازی کنم. هیچ راه فراری نیست. نه با مشغلههای زیاد نه با ورزش نه با درس نمیتوان علل اصلی ناراحتی را خاموش کرد. با اینحال اجازه نمیدهم در بیکاری به تمام افکار ناراحت کنندهام دامن بزنم و هی بیشتر خودم را ببلعم. همیشه عادت دارم بنویسم. از همهچیز و همهکس. اگر ننویسم هم تمام آن کلمههای نوشته نشده در مغزم غلت میخورند. با این همه آگاه شدهام که آدمها تنها و تنها بر همان اساس نوشتههایم لیبلهایی روی من میگذارند. من از تک تک زوایا و فکرهای ریز و درشت انسانیام مینویسم. فکرهایی که در مغز همه هست و تنها وجه تمایز من و دیگران« من نوعی به عنوان کسی که مینویسد» این است که من آنها را نشان میدهم. حالا کسانی پیدا میشوند که اینها میگویند فلانی کلمههارا ماستمالی میکند و الخ. زمانی تو را میشناسند و با افکارت آشنا هستند اما در چند کلمه میگویند: «خوب استها، خوب مینویسدها، اما این رومنتیسایز کردنهایِ مرگ جالب نیستند.» چندی پیش از چیزی چنان تعجب کردم که چشمهایم از حدقه بیرون زدند. بعضیها چنان از چشمم میافتند که خودم از سنگدلیای که نسبت به ایشان دارم تعجب میکنم. همیشه همینطور بودهام. ارتباطی را با کسی شروع میکنم و بعد ته دلم منتظر میمانم ببینم اینبار چطور آدمها ناامیدم میکنند. خیلی ناراحت کنندهست. انگار از ابتدا منتظر زوال همهچیز هستم. حتی انسانهای فاخر و عزیزی که خیلی به آنها اهمیت میدهم نیز همین گونهاند. برای همین تصمیم گرفتهام با هیچانسان جدیدی بیش از حدی صمیمی نشوم. بههرحال بزرگ میشوم و از تمام اینها تجربه میگیرم. نفس راحتی کشیدم. از بریدن آخرین بندی که بهصورت احساسی من را به چیزی وصل میکرد راحت میشوم. گرچه خصمانه بهنظر میآید اما گاهی در دلم منتظر ضربهی مهلک آخر میمانم تا با طیب خاطر آخرین بند را ببرم. این مهم زمانی محقق میشود که دیگر شب به آن شئ، به آن آدم، به آن زمان فکر نکنم. یکجایی تمام میشود. بیش از نیمی از جنایت مکافات را خواندهام. گاهی از ترس به خودم میلرزم. گاهی از کلمهی زندگی، از رنگ پریدهی راسکولنیکف، از شیارهای پیشانی و موهای پریشانش وحشت میکنم. چرا باید اینطور در مغز هر اثر فرو روم. شاید موهبت است و شاید هم بلای آسمانی. شاید هم پیوسته بندهایی برای ذهنم به وجود میآورم و پیوسته مترصد آنم که بندها را بِدَرم. به هرحال آثار این چنینی عصارهی وجودم را میکشند بیرون. به معنی واقعی کلمه خسته میشوم. خستگی روحی و جسمی. تمام ادبیات و تمام کلماتی که تغذیهی روحم بودند بلای جانم میشوند. قبل از این دیوانگی، یا خواندن اثر را متوقف میکنم یا به سرعت آن را میخوانم تا دستش را از روی گلویم بردارد. مدتی چیزی نمیخوانم تا قوای بدنم برگردد و دوباره به این درد تن میدهم. این دردیست که میخواهمش. حالا با اتفاق جدیدی از زیر سایهی کمال بیخود و مدام در انتظار تایید شدن عبور میکنم. راحتتر مینویسم. خشم کمتری در وجودم است و آسودهام که اقلکم قرار نیست کسی نوشتههایم را دور بریزد. باید به ورزش بروم. مدام از خودم میپرسم که خوبی؟ چه احساسی داری؟ اما هیچ چیزی ندارم. یخ زدهام. یخزدگیای که بعد از هربار رفتن یک آدم از زندگیام به من دست میدهد. و تمام زیباییاش همین است. آدمهایی که میآیند و میروند و در این میان تویی که تا ابد هستی. رد وجودشان در تک تک رگهای بدنت میماند و در پایان بدنت گواه تمام تجارب و آدمها و اخلاقهای خوب و بدشان و خاطرات پراکنده و در گذر است. دیرم شد. منتظر سرمای هوا میمانم.
بذار نفس بکشم، به گندمزارها نگاه کنم، بذار نفس بکشم، بذار زنده بمونم و عبور کنم، بذار تمام وجودم رو غم بگیره و من عبور کنم، اجازه بده بسوزم، اجازه بده بسوزم و شجاع باشم، بذار بمیرم، بذار بمیرم و عبور کنم، بگذار نفس بکشم، دستهام رو ببین، خون توی رگهام در جریانه، زندهام، بگذار ببینم، بگذار بگذرم، بگذار عبور کنم.
بوی دهانهای صبحانه نخوردهی آدمها در مترو حکایت از صبحهای خشک تحصیلی دارد، لباسهای گشاد و بلند، بچههای کف مترو، تصویر خودم در شیشهی درها و جریان سایکووار صورتم. صورتم کش میآید، انگار لپهایم به طرز مضحکی پر و خالی میشوند، تصویری از لبخند یا اندوه میآید روی شیشه، دستم را میکشم روی صورتم که بیینم میخندم یا نه. دستم خیس میشود. باز هم اشتباه تشخیص دادم!
اگر قرار بود روی قلهی کوهی زندگی کنم، یا روی صخرهای نوکتیز که سطح کوچکی روی آن باشد، به اندازهی گذاشتن پاها، سکوی کوچکی که همهسویش پرتگاه باشد، میان اقیانوسی بیپایان، در ظلمتی ابدی، در تنهایی مطلق، در معرض طوفانهای دائمی، و اگر قرار باشد برای همهی عمر، برای هزارسال، تا ابد روی این یکمتر جا بمانم، آن را به مردن ترجیح میدهم؟ زنده ماندن، زندگی کردن، به هرشکلی که شده...
همهچیز خوب است تا این که یکباره جنین مردهای در دلت لگد میپراند و خون بالا میآوری. دلت برای خودت میسوزد، دلت برای تمام خودت که از دست دادی میسوزد. دلت تنگ میشود و فکر میکنی که دیگر هیچچیز مثل سابق نمیشود. خردهشیشههارا از گلویت بیرون میآوری و حتی دیگر زحمت آن را هم به خودت نمیدهی. دوستانت نامت را صدا میزنند و تو از تمامآنها، هیولای تک آوایی اسمت را میشنوی. کدام آوا من هستم. از کدام هجاهای خونین جان سالم بهدر بردهام. همهچیز در دیوار شیشهای است و دیوار روزی هزاربار میشکند توی چشمهات. دلت برای خودی که از دست دادی تنگ میشود. دلت خیلی تنگ میشود و انگار هیچچیزی نیست. هیچکسی، هیچ امیدی. خودت را از دست میدهی.
تعرض/تجاوز در وسایل نقلیه هنوز از رایجترین انواع آزار فیزیکی و روحی نسبت به زنها/ کودکان و گهگاه حتی مردهاست. کم نیستند مردهایی که دست کثیف خودشون رو برای حتی یکثانیه لذت کثیف روی تن زنها میکشند. خیلی برام خوشایند و خوشحال کنندهست که زنها متوجه این موضوع هستند و هرجوری که شده سعی میکنن جلوی آزار فیزیکی/ روحی به همنوع خودشون یا به کسی که در موضع ضعف قرار داره رو بگیرن. خیلی برام دلگرمکنندهست، تیزبینانه، هوشیارانه. هرگز یک متجاوز نباید بدون رسوایی بتونه تجاوز و تعرض کنه. وظیفهی همه در وسایل نقلیه هوشیاری زیاده. خیلی زیاد.
انگار تاولی که طی این یکماه رفتهرفته در قلبش ایجاد شده بود، به ناگهان ترکیده است. آزاد آزاد شده بود! طلسم شکسته بود. ارواح خبیثه دست از فعالیت برداشته بودند.
به دوستم نوشتم که خوشبختانه هیچ مصیبتی در محیطهای معذب و جدید ندارم. میروم جلو و دست میدهم: سلام من ساحلم! عادت کردهام که خودم را هل بدهم در جادههای جدید، عادت دارم که در دلم هزاربار بمیرم و زنده شوم و باز لبخند بزنم که خوشبختم از آشنایی شما. عادت میکنیم، عادت میکنیم به محیطهای ناشناخته، جدید و ترسناک، اولش همیشه سخت بوده. اما آسان میشود، پیوسته خودم را از دام یکنواختی بیرون میبرم، از دام عادتها و جاهای امنی که خودم را در آن مخفی میکنم، پیوسته صدای سرم را میشنوم که میگوید شجاع باش، برو جلو، بپر در سختیها و ناشناختهها. عادت دارم که اگر تاریکی بود نترسم، آرام دستم را نزدیک دیوار ببرم و آنقدر کند و کاو کنم که به روشنایی برسم. مفهوم زندگیام شده مشکل و حل مشکل و در بحبوحهی رنجهایِ خامنوجوانیِ تغییر یافته به رنجهای نیمهپختهی جوانی، زیستن را با تمام رگهای وجودم حس میکنم. که اگر که همین حالا میتوانم فریاد بزنم که آخ خدا جان زندهام، با علم به این است که ماههای گذشته فریاد میزدم کاش زودتر بمیرم. در تمام آن دوران، تمام کاستیهای بیرنگ شدهی اندوه را مکشوار فرو میبردم. روزهای زیادی تلاش میکردم نباشم. نه اینکه بمیرم، هیچوقت حماقت کامل را برای مردن نداشتهام، حتی زمانی که اندیشهی مرگ هرثانیه و هرزمان در مویرگهای چشمم غلت میخورد، حتی آن زمان هم آمادهی مردن نبودم. روزهایی بود که به کمک قرصهای بیریخت آن روز را در خواب میگذراندم. نمیخواستم باشم، نمیخواستم وجود کثافتی چون خودم را تحمل کنم و با اینحال، هیچ چیز حقیقتِ پر یاس و استیصالِ بودنم را توجیه نمیکرد. صفحهی ۱۲۰ جنایت مکافاتم و خیلی راحت میخوانم، با یکی از عزیزان به این نتیجه رسیدیم که نام کاترین نفرینشدهست و همهی کاترینها بدبخت هستند. یک دفتر قرمز رنگ گذاشتهام کنار دستم و از تمام چیزها در آن مینویسم. نوشتن و خواندن میراث هزارانسالهایست که از معدود چیزهاییست که هنوز خلوص گذشته را دارد و اقلکم دلم نمیخواهد این ارتباط را برای خودم قطع کنم. در دفتر قرمزم ترانههای دیلن، لیستها، کتابهایی که میخواهم بخوانم و خریدهایی که باید انجام دهم را مینویسم. کم کم برنامهی فرانسه خواندن ترم گذشته را شروع میکنم. والیبالم در سالن جدید و با مربی جدید برگزار میشود. بدعنق و بدگمان است و میترسم، اما میپرم توی تمام چیزهایی که معذبم میکنند. کارم به جایی رسیده که گهگاه خودم را از قصد هم معذب میکنم و از این طریق تصویر خودم را مرتبا میشکنم و میشکنم و دوباره میسازم. مثل همیشه بازی که میآید وسط ساحل درونم تبدیل به علیپروین میشود و دیگر خدا را بنده نیستم. شور و هیجان دارم و مغزم آدرنالین کتاب خواندن و موزیک گوش کردن و رقصیدن و ورزش را به هم دیگر متصل میکند. زندهام، زندهترینم و مثل همیشه دربازی خوش میگذرانم. میبینم مربی یک لبخند ریز میزند. آنقدر محو است که شک میکنم به آنچه دیدم. توپ جدید میآید و امتیاز. بوم! برادرم از روز اول کلاس هفتم بازگشته، به حرف زدنش لبخند میزنم، یاد خودم میافتم که بعد از مدرسه مثل یک وراج فسقلی تماااام مسائل را برای مامانم بازگو میکردم. برادرم هم همینطور است. میگوید:«معلم زبانمون مثل سوروس اسنیپ بود، تا اومد توی کلاس گفتم اوه اوه اسنیپ.» مطمئن میشوم که تصمیمم برای اینکه از دهسالگی او را با جادو و کتاب و هریپاتر آشنا کردهام درست بوده. بعد میگوید:« یک پسری بود اذیتم میکرد، بهم میگفت خودنمای کلاس، هرچی جواب میدادم مسخرهم میکرد، قشنگ دریکو مالفوی بود!» تعجب میکنم. خدایا ادبیات چیست و چه عیان و پنهان رخنه میکند در مغز آدم. یک روزی جیکی رولینگ داستان پسرکی را در مدرسهی جادوگری نوشت و سالهای بعد کسی با خواندن آن متوجهی قلدری بچههای دیگر میشود. شگفتا! خیلی رودهدرازی کردم. در حسنختام باید بگویم که گل سر سبد همهی اینها ترددم با دوچرخهست. مامان میترسد و میگوید من بیدقتم. اما به جهنم. دوچرخه سواری میکنم و اگر روزی به اندازهی امروز زنده نبودم ، با فکر شادیِ وهمانگیز روزهای دیگر سر میکنم. میگذرد. مثل من و دوچرخهام در راه.
How can I read @crazyabouteverythingggg without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for در راه.: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does در راه. have?
در راه. (@crazyabouteverythingggg) has 404 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does در راه. know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.