Post #1982
390
همهچیز خوب است تا این که یکباره جنین مردهای در دلت لگد میپراند و خون بالا میآوری. دلت برای خودت میسوزد، دلت برای تمام خودت که از دست دادی میسوزد. دلت تنگ میشود و فکر میکنی که دیگر هیچچیز مثل سابق نمیشود. خردهشیشههارا از گلویت بیرون میآوری و حتی دیگر زحمت آن را هم به خودت نمیدهی. دوستانت نامت را صدا میزنند و تو از تمامآنها، هیولای تک آوایی اسمت را میشنوی. کدام آوا من هستم. از کدام هجاهای خونین جان سالم بهدر بردهام. همهچیز در دیوار شیشهای است و دیوار روزی هزاربار میشکند توی چشمهات. دلت برای خودی که از دست دادی تنگ میشود. دلت خیلی تنگ میشود و انگار هیچچیزی نیست. هیچکسی، هیچ امیدی. خودت را از دست میدهی.