TGViewer
در راه. در راه. @crazyabouteverythingggg · 404 subscribers
Post #2006 231
یک جورهایی به ورزش کردن معتاد شده‌ام. برای اینکه تنها زمانی‌ست که تمام افکار مزاحم را از خودم دور می‌کنم. آنقدر به دوپامینی که در بدنم ترشح می‌کند معتاد شده‌ام که دلم می‌خواهد روزانه سه‌چهار سانس بروم ورزش و به هیچ چیز فکر نکنم. با این‌حال اتفاقی شگرف باعث شد که چند روز پیش حتی در ورزش هم به چیزهای ناخوش فکر کنم و همین امر باعث شد خیلی بد بازی کنم. هیچ راه فراری نیست. نه با مشغله‌های زیاد نه با ورزش نه با درس نمی‌توان علل اصلی ناراحتی را خاموش کرد. با این‌حال اجازه نمی‌دهم در بیکاری به تمام افکار ناراحت کننده‌ام دامن بزنم و هی بیشتر خودم را ببلعم.
همیشه عادت دارم بنویسم. از همه‌چیز و همه‌کس. اگر ننویسم هم تمام آن کلمه‌های نوشته نشده در مغزم غلت می‌خورند. با این همه آگاه شده‌ام که آدم‌ها تنها و تنها بر همان اساس نوشته‌هایم لیبل‌هایی روی من می‌گذارند. من از تک تک زوایا و فکرهای ریز و درشت انسانی‌ام می‌نویسم. فکرهایی که در مغز همه‌ هست و تنها وجه تمایز من و دیگران« من نوعی به عنوان کسی که می‌نویسد» این است که من آنها را نشان می‌دهم. حالا کسانی پیدا می‌شوند که این‌ها می‌گویند فلانی کلمه‌هارا ماست‌مالی می‌کند و الخ. زمانی تو را می‌شناسند و با افکارت آشنا هستند اما در چند کلمه می‌گویند: «خوب است‌ها، خوب می‌‌نویسدها، اما این رومنتی‌سایز کردن‌هایِ مرگ جالب نیستند.»
چندی پیش از چیزی چنان تعجب کردم که چشم‌هایم از حدقه بیرون زدند. بعضی‌ها چنان از چشمم می‌افتند که خودم از سنگدلی‌ای که نسبت به ایشان دارم تعجب می‌کنم. همیشه همینطور بوده‌ام. ارتباطی را با کسی شروع می‌کنم و بعد ته دلم منتظر می‌مانم ببینم اینبار چطور آدم‌ها ناامیدم می‌کنند. خیلی ناراحت کننده‌ست. انگار از ابتدا منتظر زوال همه‌چیز هستم. حتی انسان‌های فاخر و عزیزی که خیلی به آنها اهمیت می‌دهم نیز همین گونه‌اند. برای همین تصمیم گرفته‌ام با هیچ‌انسان جدیدی بیش از حدی صمیمی نشوم. به‌هرحال بزرگ می‌شوم و از تمام این‌ها تجربه می‌گیرم.
نفس راحتی کشیدم. از بریدن آخرین بندی که به‌صورت احساسی من را به چیزی وصل می‌کرد راحت می‌شوم. گرچه خصمانه به‌نظر می‌آید اما گاهی در دلم منتظر ضربه‌ی مهلک آخر می‌مانم تا با طیب خاطر آخرین بند را ببرم. این مهم زمانی محقق می‌شود که دیگر شب به آن شئ، به آن آدم، به آن زمان فکر نکنم. یک‌جایی تمام می‌شود.
بیش از نیمی از جنایت مکافات را خوانده‌ام. گاهی از ترس به خودم می‌لرزم. گاهی از کلمه‌ی زندگی، از رنگ پریده‌ی راسکولنیکف، از شیارهای پیشانی و موهای پریشانش وحشت می‌کنم. چرا باید اینطور در مغز هر اثر فرو روم. شاید موهبت است و شاید هم بلای آسمانی. شاید هم پیوسته بندهایی برای ذهنم به وجود می‌آورم و پیوسته مترصد آنم که بندها را بِدَرم. به هرحال آثار این چنینی عصاره‌ی وجودم را می‌کشند بیرون. به معنی واقعی کلمه خسته می‌شوم. خستگی روحی و جسمی. تمام ادبیات و تمام کلماتی که تغذیه‌ی روحم بودند بلای جانم می‌شوند. قبل از این دیوانگی، یا خواندن اثر را متوقف می‌کنم یا به سرعت آن را می‌خوانم تا دستش را از روی گلویم بردارد. مدتی چیزی نمی‌خوانم تا قوای بدنم برگردد و دوباره به این درد تن می‌دهم. این دردی‌ست که می‌خواهمش.
حالا با اتفاق جدیدی از زیر سایه‌ی کمال بیخود و مدام در انتظار تایید شدن عبور می‌کنم. راحت‌تر می‌نویسم. خشم کمتری در وجودم است و آسوده‌ام که اقلکم قرار نیست کسی نوشته‌هایم را دور بریزد.
باید به ورزش بروم. مدام از خودم می‌پرسم که خوبی؟ چه احساسی داری؟ اما هیچ چیزی ندارم. یخ زده‌ام. یخ‌زدگی‌ای که بعد از هربار رفتن یک آدم از زندگی‌ام به من دست می‌دهد. و تمام زیبایی‌اش همین است. آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و در این میان تویی که تا ابد هستی. رد وجودشان در تک تک رگ‌های بدنت می‌ماند و در پایان بدنت گواه تمام تجارب و آدم‌ها و اخلاق‌های خوب و بدشان و خاطرات پراکنده و در گذر است. دیرم شد. منتظر سرمای هوا می‌مانم.
More from @crazyabouteverythingggg
  1. Oct 2, 2026آخ مضطربم. دستم می‌لرزه و هر جمله‌ای که می‌خونم بعدش باید مکث کنم. یا با یک نفر حرف بزنم.…
  2. Oct 2, 2026بسوزی راسکولنیکف که سوخت پدرم
  3. Oct 1, 2026بگو سییییب! چیک🍏
  4. Oct 1, 2026مامانم عادت داشت همیشه موهایش را رنگ کند. آن هم رنگ روشن، دلیل اصلی‌اش این بود که در کودکی…
  5. Sep 30, 2026https://t.me/LaPerdue
  6. Sep 30, 2026سبزینه https://t.me/maysunlightonus
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →