TGViewer
در راه. در راه. @crazyabouteverythingggg · 404 subscribers
Post #2010 178
مامانم عادت داشت همیشه موهایش را رنگ کند. آن هم رنگ روشن، دلیل اصلی‌اش این بود که در کودکی موهای بور زیبایی داشته و کوتاهی مداوم باعث شده به مرور رنگ موهایش تیره شود. تصویرش در خاطرم است که گاهی، موهایش را زیتونی خوشرنگی می‌کرد و سشوار کرده و خوشگل در را برایم باز می‌کرد. از مهدکودک بر می‌گشتم و چنان خسته و گرسنه بودم که کنار جاکفشی می‌نشستم و همانجا غذا می‌خوردم. خوشپوشی مادرم برایم دل‌انگیز بود. لباسی با پس‌زمینه‌ی مشکی و طرح‌های طلایی به تن داشت، یقه‌ی پیراهنش باز بود و سعی می‌کرد بند لباس‌زیرش مشخص نباشد، دامن کوتاهی داشت که برازنده‌ی آن بود و این یعنی مامانم خوشحال است، یعنی امروز از دنده‌ی خوبی بلند شده و دنیا گلستان است. می‌دیدم که امروز علاوه‌بر غذای عادی، دو مدل سالاد درست کرده و شربت آبلیمو هم در پارچ آماده‌ی نوشیدن است. یخ‌ها در پارچ غوطه‌ور بودند و آستکی نوک انگشتم را به آنها می‌چسباندم. در گرو این فکر که ای‌کاش یخ‌های زیادی در لیوانم بیفتد و من قرچ‌قرچ‌کنان آنها را گاز بزنم. برنج زعفرانی را در یک‌قالب خوشرنگ برایم می‌کشید، خودش می‌گفت:«توی رستوران‌های شیک اینجوری برنج رو تزئین می‌کنند!» بعد یک‌سیخ جوجه‌کباب اعیانی در بشقابم می‌گذاشت و دنیا را به من می‌دادند. خیلی وقت است مامانم آن را لباس را نپوشیده، گمان می‌کردم آن را داده جایی و دیگر خبری از آن ندارم اما امروز ، آن لباس را کمی تنگ کرد و در دامنش کش‌ انداخت. گفت دوست داری برای تو باشد؟
لباس را پوشیدم. موهای من نه روشن است و نه بلند و نه حتی سشوارکشیده، لباس برایم کمی گشاد است اما تصویرم در آینه زیباست. در لباسی که ۱۷ سال پیش مادرم در روزهای خوشش آن را به تن می‌کرد، خودم را می‌بینم. به زندگی نزیسته‌اش فکر می‌کنم. به تمام رنج‌های کشیده، تمام غرور خرد شده و جمع شده‌اش. به تمام چیزهایی که لایق او بودند و او سخاوتمندانه آن‌ها را کنار گذاشت. به زندگی دیگری که امیدوارم جایی بهتر نصیب او شود، به دنیای دیگری که امیدوارم وجود داشته باشد تا مامانم در آن خوشبختی زیادی تجربه کند. به تمام این‌ها فکر می‌کنم. مثل همیشه زیادی دراماتیک‌ام و اشک در چشم‌هام حلقه می‌زند. می‌خندم. مامان خیلی وقت است از این کارها نکرده اما در میان این فقر و فلاکتی که گریبان همه‌مان را گرفته، در میان شرایط اقتصادی وحشتناک و زندگی‌های ویران شده و نشده، لباس مرا به یاد روزهای خوش می‌اندازد. که ما روزهای خوشی هم داشته‌ایم، روزهای خوش و شیرینی که در آن خانه پر از بوی جوجه‌کباب و برنج رستورانی بوده. دوباره به آینه نگاه می‌کنم. نه، من هرگز به زیبایی مامانم نیستم و نخواهم شد، اما اگر کسی من را ببینید و او را هم ببینید می‌فهمد فرزندش هستم. خم ابرو و چشم‌ها و لب‌هام، مثل رگه‌های طلایی روی لباس به مامانم رفته. حالا مهم نیست موهایم کوتاه و سشوارنکشیده‌اند. مهم لباسی‌ست که از پس تمام سال‌هایی که کنار هم گذرانده‌ایم دوام آورده و در تن من است. مامانم لبخند می‌زند، اندازه‌ا‌م شده. آن را بر می‌دارم و در روزهای خوش جوانی‌ام می‌پوشم. عکسی با آن می‌گیرم. چیک، لبخند می‌زنم.
More from @crazyabouteverythingggg
  1. Oct 2, 2026آخ مضطربم. دستم می‌لرزه و هر جمله‌ای که می‌خونم بعدش باید مکث کنم. یا با یک نفر حرف بزنم.…
  2. Oct 2, 2026بسوزی راسکولنیکف که سوخت پدرم
  3. Oct 1, 2026بگو سییییب! چیک🍏
  4. Sep 30, 2026یک جورهایی به ورزش کردن معتاد شده‌ام. برای اینکه تنها زمانی‌ست که تمام افکار مزاحم را از خ…
  5. Sep 30, 2026https://t.me/LaPerdue
  6. Sep 30, 2026سبزینه https://t.me/maysunlightonus
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →