TGViewer
در راه. در راه. @crazyabouteverythingggg · 406 subscribers
Post #1975 385
اضطراب اجتماعی، ترجیح می‌دهم که نه!

به دوستم نوشتم که خوشبختانه هیچ مصیبتی در محیط‌های معذب و جدید ندارم. می‌روم جلو و دست می‌دهم: سلام من ساحلم! عادت کرده‌ام که خودم را هل بدهم در جاده‌های جدید، عادت دارم که در دلم هزاربار بمیرم و زنده شوم و باز لبخند بزنم که خوشبختم از آشنایی شما. عادت می‌کنیم، عادت می‌کنیم به محیط‌های ناشناخته، جدید و ترسناک، اولش همیشه سخت بوده. اما آسان می‌شود، پیوسته خودم را از دام یکنواختی بیرون می‌برم، از دام عادت‌ها و جاهای امنی که خودم را در آن مخفی می‌کنم، پیوسته صدای سرم را می‌شنوم که می‌گوید شجاع باش، برو جلو، بپر در سختی‌ها و ناشناخته‌ها. عادت دارم که اگر تاریکی بود نترسم، آرام دستم را نزدیک دیوار ببرم و آنقدر کند و کاو کنم که به روشنایی برسم. مفهوم زندگی‌ام شده مشکل و حل مشکل و در بحبوحه‌ی رنج‌هایِ خام‌نوجوانیِ تغییر یافته به رنج‌های نیمه‌پخته‌ی جوانی، زیستن را با تمام رگ‌های وجودم حس می‌کنم. که اگر که همین حالا می‌توانم فریاد بزنم که آخ خدا جان زنده‌ام، با علم به این است که ماه‌های گذشته فریاد می‌زدم کاش زودتر بمیرم. در تمام آن دوران، تمام کاستی‌های بیرنگ شد‌ه‌ی اندوه را مکش‌وار فرو می‌بردم. روزهای زیادی تلاش می‌کردم نباشم. نه اینکه بمیرم، هیچوقت حماقت کامل را برای مردن نداشته‌ام، حتی زمانی که اندیشه‌ی مرگ هرثانیه و هرزمان در مویرگ‌های چشمم غلت می‌خورد، حتی آن زمان هم آماده‌ی مردن نبودم. روزهایی بود که به کمک قرص‌های بیریخت آن روز را در خواب می‌گذراندم. نمی‌خواستم باشم، نمی‌خواستم وجود کثافتی چون خودم را تحمل کنم و با این‌حال، هیچ چیز حقیقتِ پر یاس و استیصالِ بودنم را توجیه نمی‌کرد.
صفحه‌ی ۱۲۰ جنایت مکافاتم و خیلی راحت می‌خوانم، با یکی از عزیزان به این نتیجه رسیدیم که نام کاترین نفرین‌شده‌ست و همه‌ی کاترین‌ها بدبخت هستند. یک دفتر قرمز رنگ گذاشته‌ام کنار دستم و از تمام چیزها در آن می‌نویسم. نوشتن و خواندن میراث هزاران‌ساله‌ای‌ست که از معدود چیزهایی‌ست که هنوز خلوص گذشته را دارد و اقلکم دلم نمی‌خواهد این ارتباط را برای خودم قطع کنم. در دفتر قرمزم ترانه‌های دیلن، لیست‌ها، کتاب‌هایی که می‌خواهم بخوانم و خریدهایی که باید انجام دهم را می‌نویسم. کم کم برنامه‌ی فرانسه خواندن ترم گذشته را شروع می‌کنم. والیبالم در سالن جدید و با مربی جدید برگزار می‌شود. بدعنق و بدگمان است و می‌ترسم، اما می‌پرم توی تمام چیزهایی که معذبم می‌کنند. کارم به جایی رسیده که گهگاه خودم را از قصد هم معذب می‌کنم و از این طریق تصویر خودم را مرتبا می‌شکنم و می‌شکنم و دوباره می‌سازم. مثل همیشه بازی که می‌آید وسط ساحل درونم تبدیل به علی‌پروین می‌شود و دیگر خدا را بنده نیستم. شور و هیجان دارم و مغزم آدرنالین کتاب خواندن و موزیک گوش کردن و رقصیدن و ورزش را به هم دیگر متصل می‌کند. زنده‌ام، زنده‌ترینم و مثل همیشه دربازی خوش می‌گذرانم. می‌بینم مربی یک لبخند ریز می‌زند. آنقدر محو است که شک می‌کنم به آنچه دیدم. توپ جدید می‌آید و امتیاز. بوم!
برادرم از روز اول کلاس هفتم بازگشته، به حرف زدنش لبخند می‌زنم، یاد خودم می‌افتم که بعد از مدرسه مثل یک وراج فسقلی تماااام مسائل را برای مامانم بازگو می‌کردم. برادرم هم همینطور است. می‌گوید:«معلم زبانمون مثل سوروس اسنیپ بود، تا اومد توی کلاس گفتم اوه اوه اسنیپ.» مطمئن می‌شوم که تصمیمم برای اینکه از ده‌سالگی او را با جادو و کتاب و هری‌پاتر آشنا کرده‌ام درست بوده. بعد می‌گوید:« یک پسری بود اذیتم می‌کرد، بهم می‌گفت خودنمای کلاس، هرچی جواب می‌دادم مسخره‌م می‌کرد، قشنگ دریکو مالفوی بود!» تعجب می‌کنم. خدایا ادبیات چیست و چه عیان و پنهان رخنه می‌کند در مغز آدم. یک روزی جی‌کی رولینگ داستان پسرکی را در مدرسه‌ی جادوگری نوشت و سال‌های بعد کسی با خواندن آن متوجه‌ی قلدری بچه‌های دیگر می‌شود. شگفتا!
خیلی روده‌درازی کردم. در حسن‌ختام باید بگویم که گل سر سبد همه‌ی این‌ها ترددم با دوچرخه‌ست. مامان می‌ترسد و می‌گوید من بی‌دقتم. اما به جهنم. دوچرخه سواری می‌کنم و اگر روزی به اندازه‌ی امروز زنده نبودم ، با فکر شادیِ وهم‌انگیز روزهای دیگر سر می‌کنم. می‌گذرد. مثل من و دوچرخه‌ام در راه.
More from @crazyabouteverythingggg
  1. Oct 3, 2026از مهم‌ترین و روشن‌ترین اتفاقات زندگی‌م آشنا کردن برادرم در سن کم با مجموعه کتاب‌های هری‌پ…
  2. Oct 2, 2026تولدت مبارک عزیزک قلبم. تولدت مبارک. بیست و یک‌ساله می‌شدی. دوستت دارم. دوستت دارم و کاش ا…
  3. Oct 2, 2026آخ مضطربم. دستم می‌لرزه و هر جمله‌ای که می‌خونم بعدش باید مکث کنم. یا با یک نفر حرف بزنم.…
  4. Oct 2, 2026بسوزی راسکولنیکف که سوخت پدرم
  5. Oct 1, 2026بگو سییییب! چیک🍏
  6. Oct 1, 2026مامانم عادت داشت همیشه موهایش را رنگ کند. آن هم رنگ روشن، دلیل اصلی‌اش این بود که در کودکی…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →