لحظهی عزیمت
دی ماه است و خورشید
بر همه جنازهها همسان نمیتابد
آیا آن که
عطر گیاهان کوهی را
تنگ به بغل گرفته است
مردهی من نیست؟
کیست
آن که کوبهی در را میکوبد
و دست در گریبان تنهاییام میبرد؟
رنج و بادند توأمان در من
ای گیاه بادرنجبوبه
به کوههای خراسان که رسیدی
پشتهای هیزم فراهم آر
تدارک تاریکی
ای خاک!
مهربان باش
و باد را به آغوش من برگردان
به شاخهی شکستهای در مرو
در سپیدهدمی که بوی کافور میدهد
ای مالک مراثی
صاحب ترمه و تنهایی
شاعر کدام سنهای
کدام بوی خون
روسپیدت کرده است؟
کشتهی کدام کلمهای؟
باد در طارمی میوزد
و آن که سرسرا را
با غلامانی اخته میفرساید
دفینهای است
به دست برادر
میبینی
وریدم بر تیغ
به گرمابهای در بلخ
خونم
سرازیر
تاریخ
_«مدار ای بنت کعب اندوه»*
نمیدانم
راه
زورش بر تنهایی
فزونتر بود
یا بر رجم کوه
نمیدانم
ما تنها
چند تن بودیم
یا یک تن
تنم بر بستری از تاریخ
عزیمت تنهایی است به تنهایی
سر در بیابانم
برقع انداخته
در صبحی که از بینی اسبها بخار برمیخاست
به کشتن تو برخاستند یا من؟
تاکستانهای قزوینم
استخوانهای یافتهام
در باغ ایلخانی
خفهام
در قرنی دیگر
میبینی
در همین شعر هم بینامی
در همین شعر هم
اشارهی روشنی به شب
مجوز بریدن کلمهای است
ای تاریخ مخدوش
از ما مهراس
از ما که تنها
مزاری شدیم بر دستها
نه تازیانهای بر تنها
ما سرزمینی نداشتیم
بطنی داشتیم
و طنابی خونی
که زندگی میبخشید
آیا این
خون دلمه بستهای نیست
که لب بر لبم گذاشته؟
ای روسپیان همواره خاموش
راویان صورت شکستهی آب
شمایی که همواره پاکاید
از اوراق
من نسخه دستنویسیام در آتش
لغزش دستی
هنگام گرفتن لبی
خط خوردگیهای تاریخم
بیپروایی را
از صخرهها آموختم
سرسختی را
از آفتاب
رنجم را
از چه آموختم؟
ای خاک
آنگاه که لحن آب را تغییر میدادی
و رفتار حشرات را
و شکل تنهایی را
به چه میاندیشیدی؟
آنگاه که
مدال نقرهی ماه را
بر گردن شب میآویختی
و با جسم بیجانی که
بیرحمانه تنها بود
خلوت میکردی
به چه میاندیشیدی؟
آخرین بار
گفتی این زیبا نیست؟
بقایای تنهایی
بر کاشیکاریهای بقعه شاه نعمتا...ولی
ادامه آن رگهای آبی
بر مقرنسهای تن
گفتی حرف بزن
رشتهی مروارید گلوبندم را از هم بگسل
زخم بازم را
دهان به دهان
تازه دار
اما مگر سکوت
تنها صدایی نیست
که مرگ را تسلی است
مگر آن ریسمان
که اعماق تاریکی را میکاوید
ما را به وضوح آب
بشارت نمیداد؟
میبینی
آن روزها نرفتهاند
آن روزها پوسیدهاند
«آن بامهای بادبادکهای بازیگوش»**
میعادگاه آبی مرگاند
و آن که
شبانگاه با باد میوزد
و بر درختان و گیاهان سرسخت
ثأثیر میگذارد
من نیستم
به من دل مبند
به این ریسمان گرم و مرطوب
به من که کشتهی جنوبم
و دستهای عرق کردهام
خاطرات تلخی دارند
در موسم افسردگی
باد باش و نیانبانت را به من بسپار
میبینی
«من از نهایت شب حرف میزنم»**
مشامم از بیهودگی بوییدن گلی به تقلاست
اما صورتم
هنوز روشنایی آب را
به خاطر میآورد
آخرین بار
پرسیدی
آن شاخههای بیدمجنون
در باد
چه نسبتی با گیسوانت داشت؟
آخرین بار
به شباهت دوری
که لبهایم
با دشنه داشت
اشاره کردی
گفتی آن کندهکاریها بر درخت
مجروحت کرده است
گفتی فرصت سوگواری نیست
صدایت را دفن کن
احساست را
و آثار شکستگی را
عزیزم
درختی که
شاخههایش را شکستهاند
هیچ پرندهای را به خود راه نمیدهد
دلتنگم
و نمیدانم
چطور پردهها را کنار بزنم؟
پنهانم
بین بازوانم
رامم
در لحن صدایم
هنگامهی کوچ است
عزیمت تنهایی است به تنهایی
اسب من
گاه دلتنگی
مادیانی را به داغگاه میبرند
مرا به کجا میبرند؟
کجا نشانم کردند؟
کجا بودم
که به صورت دردناک ماه برخوردم
و به آن زن که گفت:
«تنها منظرهی آشنا در سراسر دنیا ماه است»***
و آنگاه
آن دو پرندهی محبوس
در قفسهی سینهام
گر گرفتند
آه
بیدارم کن
در صبحی که آنقدر درخت است
که میشود از آن
گردنی را
آویخت
بیدارم کن
با همهی آنان
کشته و ناکشته
ای خاک
صورتم را به من برگردان
و لحظهی عزیمت را
و آن شانههای نازک را
بر تابوت
و آن ساقههای بیصبرانه عاصی را
در این سرزمین
آنچه زود به خاک میافتد
زیبایی است
آنچه به دفاع از تنهایی برمیخیزد
زیبایی است
قرنها دیر فهمیدم
هیچ کس پشت در نیست
هیچ گاه نبوده است.
#زهرا_گریزپا
پینوشت
*رابعه بلخی
**فروغ فرخزاد
***غزاله علیزاده
@che_sef