TGViewer
Channel Public Channel
چشم سفید، چیزهای دیگر و فارد قربانی

چشم سفید، چیزهای دیگر و فارد قربانی

@che_sef

فارد قربانی
مجموعه‌ شعر چشم‌های درشت سفید ۱۴۰۳
مجموعه شعر مشترک معلق در مکث (یا) چقد شوتی پسر ۱۴۰۵
علاقه‌مند به چیزهای دیگر
«هیچکس عطر گل‌های کاغذی را باور نکرد»
Subscribers
143
Photos
23
Videos
22
Links
4
Recent Posts 20 shown
Post #2542 48
جمجمه معلق_در_مکث_یا_چقد_شوتی_پسر_محمدتوکلی_کوشا_فارد_قربانی14050715_1.pdf
برای ما بسیار خوشحال‌کننده است که نظرهای شما عزیزان را درباره‌ی این مجموعه، در قالب نقد، یادداشت یا هر شکلی که خودتان مناسب می‌دانید، بخوانیم.

خوشحال می‌شویم اگر درباره‌ی «معلق در مکث (یا) چقد شوتی پسر» بنویسید و نوشته‌هایتان را برای ما بفرستید تا با دیگران به اشتراک بگذاریم.

مشتاق خواندن نقدها، نگاه‌ها و برداشت‌های شما هستیم؛ چراکه شعر، با خوانده‌شدن و خوانش‌های گوناگون، راه‌های تازه‌ای برای ادامه‌ی زندگی پیدا می‌کند.
  • ❤ 2
Post #2541 58
جمجمه معلق_در_مکث_یا_چقد_شوتی_پسر_محمدتوکلی_کوشا_فارد_قربانی14050715_1.pdf
برای من، بعد از خواندن، نوشتن همیشه بزرگ‌ترین لذت دنیا بوده و خواهد بود؛ و در میان تمام شکل‌های آفرینش، شعر برای من سرانجامِ هنرهاست؛ یا شاید بهتر بگویم، شعر از نظر من فراتر از هنر است.
شعر برای من فقط کنار هم نشاندن کلمات نیست؛ جایی‌ست که زبان، پیش از آن‌که چیزی را توضیح بدهد، چیزی را کشف می‌کند. جایی که کلمه می‌تواند هم‌زمان تصویر باشد، صدا باشد، سکوت باشد، و گاهی حتی معنایی را بسازد که پیش از نوشتن وجود نداشته است. شعر برای من تجربه‌ی رفتن به جایی‌ست که هنوز نامی ندارد؛ جایی میان آنچه می‌دانیم و آنچه فقط می‌توانیم حسش کنیم.

و حالا، نوشتن شعر با محمد عزیزم، رفیقی که یار روزهای سرد و گرم زندگی‌ام بوده، تجربه‌ای منحصربه‌فرد بوده و هست؛ تجربه‌ای که شاید با هیچ کلمه‌ای نتوانم توضیحش بدهم. دو نفر، با دو نگاه و دو تجربه، در یک مسیر زبانی کنار هم قرار گرفتیم و چیزی شکل گرفت که دیگر نمی‌توانم آن را صرفاً متعلق به یکی از ما بدانم. برای من، خودِ این اتفاق، پیش از هر نتیجه‌ای، اتفاقی دوست‌داشتنی و ارزشمند است و از اینکه چنین تجربه‌ای را با محمد داشته‌ام، بی‌اندازه خوشحالم و راضی‌ام.

این مجموعه برای ما فقط چند شعر نیست؛ بخشی از یک تجربه، یک رفاقت و لحظاتی‌ست که در زبان به هم رسیده‌اند. امیدوارم خواننده هم بتواند در میان کلمات، چیزی از این تجربه را پیدا کند؛ چیزی که شاید حتی خود ما هنگام نوشتن، از آن خبر نداشته‌ایم.

از عزیزان، دوستان و همراهانی که همیشه ما را به لطف و محبت خود مهمان کرده‌اند، خواهش می‌کنم اگر این مجموعه را خواندند و دوستش داشتند، آن را در کانال‌های خود یا هر جایی که امکان به‌اشتراک‌گذاشتنش هست، با دیگران به اشتراک بگذارند.

شاید شعر، وقتی از شاعر جدا می‌شود و به دست خواننده می‌رسد، تازه زندگی خودش را شروع می‌کند.

ممنونم که در این اتفاق، کنار ما هستید.

در پایان، از خانم دهقان که ویراستار و صفحه‌آرای مجموعه‌ی «معلق در مکث (یا) چقد شوتی پسر» بودند، صمیمانه سپاسگزارم.

#فارد_قربانی
  • ❤ 5
  • 👏 2
Post #2539 82
خانه‌امان را پنهان نمی‌کنم
و نشسته‌ام
در سایه به سایه‌ی سالوسی
که کالبدش
از پیدایش غراب‌ها کامل است
به صدایی پیچیده
برای برگشت از دیرتر از یادی که باید بروم
و شرط می‌گذارد

حالا!

چه چیز تغییر می‌کند از هیچ چیز

اگر نام من

تنها نام من

به داد حیرت اعلامیه‌ای گم شده بخورد
در باد
آن‌هم آبستن از مرگ

#قربانی_فارد
#فرضا_خوانده
#چشم_سفید

@che_sef
  • ❤ 6
Post #2537 81
می‌دانی و می‌روی از این مرد
که خالقش هستی،
به منزجر ساختن از خود؛
هرکس را که می‌سازدش
به دوستت‌دارم.

فردا که در گوش راستم می‌خواند:
از قبلِ تو
هیچ چیز نبود، حتی
به‌جدی می‌گویمت،
همیشه عاشقم باش.

آنکه در فقراتم نجوا می‌کند
با دو ستون از لب‌های مسموم
به دوستت‌دارم را،
تا بگذرد
روزهای شب‌های شب‌ها،
شبی پی می‌برد
به اشتباه
به من باخته است.

نفرینم می‌کنند
آنکه نجوا می‌کرد
و من فکر می‌کردم
همان هنگام
قربانیِ دیگری‌ست.

به‌راستی
می‌خواستی چه را اعتراف کنم؟
جرم خودم را؟!

آه، خدایا،
وظیفه‌ای بس دشوار داری.

حلالت نمی‌کنند اگر
همین حالا
توبه کنی
از زنده داشتنم
بعد از هر مرگ.

کسی نمانده که
هنوز...

نیست کسی
که دوستم
بخواهد بدارد؟

#قربانی_فارد
#نه_دیگر
#چشم_سفید

@che_sef
  • ❤ 6
Post #2536 79
می‌دانم، یعنی دیگر فهمیده‌ام که قرار نیست تا ابد، تا وقتی که زنده هستم یا حتی هستیم، همیشه آن چیزی بشود که ما دوست داریم. بعضی چیزها، هرقدر هم بخواهیم، راه خودشان را می‌روند و فقط ما می‌مانیم و نگاه، که چطور از دستمان دور می‌شوند، که چطور از دست می‌رویم. اما خب، چه کنم؟ دل است و حرف حسابی حالی‌اش نمی‌شود. همیشه می‌خواهد همان چیزی اتفاق بیفتد که دوست دارد؛ حتی وقتی خودش هم می‌داند که نباید.

اصلاً چه شد که به جای سلام کردن به تو، عزیزم، این نامه را از اینجا شروع کردم؟ اصلاً چه شد که باز دارم برای تو نامه‌ای می‌نویسم؟ قرار نبود بنویسم. یا دست‌کم فکر می‌کردم که تا مدتی قرار نیست. شاید هم همیشه همین‌طور است؛ آدم بعضی چیزها را قرار نیست انجام بدهد، اما یک‌دفعه می‌بیند که انجامشان داده است.

و این چراها که از پس این اصلاً‌ها می‌آیند هم دقیقه‌به‌دقیقه با من همراه هستند و فکر می‌کنم تنها چیزی که قرار است تا ابد بشود و همیشه همراه من بماند، همین چراهاست. چرا این‌طور شد؟ چرا این کار را کردم؟ چرا آن‌طور نشد؟ چرا تو؟ چرا من؟ چرا هنوز؟ و چرا، و مواخذه و مواخذه. با اینکه جواب خیلی از این سؤال‌ها را می‌دانم، باز هم دست از پرسیدنشان برنمی‌دارم. عجیب است، این خودپرسشیِ مزمن که کم‌کم خودش تبدیل به آزار شده است؛ وقتی هم سؤال‌کننده‌ای و هم کسی که باید جواب پس بدهی.

امروز داشتم مطلبی می‌خواندم درباره‌ی ادبیات ژاپن که به کلمه‌ی جالبی برخوردم؛ جوهاتسو.

اول فقط یک کلمه بود. یکی از همان کلمه‌هایی که آدم می‌خواند و رد می‌شود. اما این یکی نگذشت و نگذاشت که رد بشوم. ماند.

جوهاتسو، به گمانم، در اصل به معنای «تبخیر شدن» است؛ اما وقتی درباره‌ی آدم‌ها به کار می‌رود، برای کسی گفته می‌شود که ناگهان ناپدید می‌شود، بی‌خبر می‌رود و دیگر از او خبری نیست. انگار آدم می‌تواند یک روز از میان تمام چیزهایی که او را به گذشته‌اش وصل کرده‌اند بیرون بیاید و دیگر نباشد؛ چه مسخره! اصلاً مگر شدنی است؟! البته نه اینکه واقعاً بخار شود، بلکه طوری برود که دیگر نتوانی جای خالی‌اش را با هیچ نشانی پُر کنی؛ نشانی که دیگر از او، در هیچ جای جهان، باقی نمانده باشد.

راستش را بخواهی، از این کلمه ترسیدم.

نمی‌دانم چرا. اصلاً چرا؟!

شاید چون وقتی به آن برخوردم که خودم پر از چرا هستم. البته من که همیشه پر از چرا بوده‌ام. شاید چون بعضی کلمه‌ها فقط کلمه نیستند؛ گاهی انگار کسی آن‌ها را درست در زمانی سر راه آدم می‌گذارد که نباید. مثل دوستت‌دارم. مثل بعضی آدم‌ها که درست وقتی نباید، از راه می‌رسند و بعد دیگر نمی‌توانی وانمود کنی که آمدنشان اتفاقی بوده است. انگار که اتفاقی نبوده که این کلمه سراغم آمده است. انگار که قرار است اتفاقی بیفتد که دلم نمی‌خواهد.

انگار که باید رفت. و من از این «باید» می‌ترسم. البته همیشه وانمود کرده‌ام آدم شجاعی هستم، اما این روزها از این وانمود کردن هم خسته شده‌ام. بله، من از این بایدها نگذشته‌ام؛ از این چراها که جوابشان را می‌دانم، اما نمی‌خواهم قبول کنم که می‌دانم.

حرف زیاد داشتم با تو. هنوز دلم می‌خواست باز هم بنویسم و بنویسم برایت. چیزهایی هست که نگفته‌ام، چیزهایی که شاید هیچ‌وقت هم نتوانم درست بگویم. شاید حتی بعضی از آن‌ها را فقط برای همین می‌نویسم که به تو بگویم، حتی اگر هیچ‌وقت قرار نباشد بخوانی‌شان.

حالا که فکر می‌کنم، شاید برای همین بود که نامه را با «سلام» شروع نکردم. شاید اگر می‌نوشتم «سلام، عزیزم»، مجبور می‌شدم وانمود کنم که همه‌چیز عادی است؛ که فقط دلم برایت تنگ شده و آمده‌ام چند خطی برایت بنویسم. اما خودت می‌دانی که این‌طور نیست، که دیگر دلم برایت تنگ نیست، که دیگر...

دارم یاد می‌گیرم جلوی خودم را بگیرم. یاد می‌گیرم هر چیزی را که به ذهنم می‌رسد نگویم، هر چیزی را که دلم می‌خواهد ننویسم و هر راهی را که دلم می‌خواهد، فقط به خاطر اینکه دلم می‌خواهد، نروم. و الان هم باید جلوی خودم را بگیرم.

پس سکوت می‌کنم.

فعلاً.

#قربانی_فارد
#نامه‌های_سرگردان

@che_sef
  • ❤ 2
  • 👍 2
  • 💔 2
  • 🔥 1
Post #2535
Channel photo updated
Post #2534
Channel name was changed to «چشم سفید، چیزهای دیگر و فارد قربانی»
Post #2528 181
لحظه‌ی عزیمت


دی ماه است و خورشید
بر همه جنازه‌ها همسان نمی‌تابد
آیا  آن که
عطر گیاهان کوهی را
تنگ به بغل گرفته‌ است
مرده‌ی من نیست؟

کیست
آن که کوبه‌ی در را می‌کوبد
و دست در گریبان تنهایی‌ام می‌برد؟

رنج و بادند تو‌أمان در من
ای گیاه بادرنجبوبه
به کوه‌های خراسان که رسیدی
پشته‌ای هیزم فراهم آر
تدارک تاریکی
 
ای خاک!
مهربان باش
و باد را به آغوش من برگردان
به شاخه‌ی شکسته‌ای در مرو
در سپیده‌دمی که بوی کافور می‌دهد



ای مالک مراثی
صاحب ترمه و تنهایی
شاعر کدام سنه‌ای
کدام بوی خون
روسپیدت کرده است؟
کشته‌ی کدام کلمه‌ای؟

باد در طارمی می‌وزد
و آن که سرسرا را
با غلامانی اخته می‌فرساید
دفینه‌ای است
به دست برادر

می‌بینی
وریدم بر تیغ
به گرمابه‌ای در بلخ
خونم
سرازیر
تاریخ

_«مدار ای بنت کعب اندوه»* 

نمی‌دانم
راه
زورش بر تنهایی
فزون‌تر بود
یا بر رجم کوه
نمی‌دانم
ما تنها
چند تن بودیم
یا یک تن

تنم بر بستری از تاریخ
عزیمت تنهایی است به تنهایی

سر در بیابانم
برقع انداخته
در صبحی که از بینی اسب‌ها بخار برمی‌خاست
به کشتن تو برخاستند یا من؟

تاکستان‌های قزوینم
استخوان‌های یافته‌‌‌ام
در باغ ایلخانی
خفه‌ام
در قرنی دیگر

می‌بینی
در همین شعر هم بی‌نامی
در همین شعر هم
اشاره‌ی روشنی به شب
مجوز بریدن کلمه‌ای است

ای تاریخ مخدوش
از ما مهراس
از ما که تنها
مزاری شدیم بر دست‌ها
نه تازیانه‌ای بر تن‌ها
ما سرزمینی نداشتیم
بطنی داشتیم
و طنابی خونی
که زندگی می‌بخشید

آیا این
خون دلمه بسته‌ای نیست
که لب بر لبم گذاشته؟

ای روسپیان همواره خاموش
راویان صورت شکسته‌ی آب‌
شمایی که همواره پاک‌اید
از اوراق
من نسخه دست‌نویسی‌ام در آتش
لغزش دستی‌
هنگام گرفتن لبی
خط خوردگی‌های تاریخم

بی‌پروایی را
از صخره‌ها آموختم
سرسختی را
از آفتاب
رنجم را
از چه آموختم؟ 

ای خاک
آنگاه که لحن آب را تغییر می‌دادی
و رفتار حشرات را
و شکل تنهایی را
به چه می‌اندیشیدی؟ 

آنگاه که
مدال نقره‌ی ماه را
بر گردن شب می‌آویختی
و با جسم بی‌جانی که
بی‌رحمانه تنها بود
خلوت می‌کردی
به چه می‌اندیشیدی؟

آخرین بار
گفتی این زیبا نیست؟
بقایای تنهایی
بر کاشی‌کاری‌های بقعه شاه نعمت‌ا...‌ولی
ادامه آن رگ‌های آبی
بر مقرنس‌های تن

گفتی حرف بزن
رشته‌ی مروارید گلوبندم را از هم بگسل
زخم بازم را
دهان به دهان
تازه دار

اما مگر سکوت
تنها صدایی نیست
که مرگ را تسلی است

مگر آن ریسمان
که اعماق تاریکی را می‌کاوید
ما را به وضوح آب
بشارت نمی‌داد؟

می‌بینی
آن روزها نرفته‌اند
آن روزها پوسیده‌اند
«آن بام‌های بادبادک‌های بازیگوش»**
میعادگاه آبی مرگ‌اند
و آن که
شبانگاه با باد می‌وزد
و بر درختان و گیاهان سرسخت
ثأثیر می‌گذارد
من نیستم

به من دل مبند
به این ریسمان گرم و مرطوب
به من که کشته‌ی جنوبم
و دست‌های عرق کرده‌ام
خاطرات تلخی دارند

در موسم افسردگی
باد باش و نی‌انبانت را به من بسپار


می‌بینی
«من از نهایت شب حرف می‌زنم»**
مشامم از بیهودگی بوییدن گلی به تقلاست
اما صورتم
هنوز روشنایی آب را
به خاطر می‌آورد

آخرین بار
پرسیدی
آن شاخه‌های بیدمجنون
در باد
چه نسبتی با گیسوانت داشت؟

آخرین بار
به شباهت دوری
که لب‌هایم
با دشنه داشت
اشاره کردی

گفتی آن کنده‌کاری‌ها بر درخت
مجروحت کرده است

گفتی فرصت سوگواری نیست
صدایت را دفن کن
احساست را
و آثار شکستگی را

عزیزم
درختی که
شاخه‌هایش را شکسته‌اند
هیچ پرنده‌ای را به خود راه نمی‌دهد

دلتنگم
و نمی‌دانم
چطور پرده‌ها را کنار بزنم؟
پنهانم
بین بازوانم
رامم
در لحن صدایم

هنگامه‌ی کوچ است
عزیمت تنهایی است به تنهایی

اسب من
گاه دلتنگی
مادیانی را به داغگاه می‌برند
مرا به کجا می‌برند؟

کجا نشانم کردند؟
کجا بودم
که به صورت دردناک ماه برخوردم
و به آن زن که گفت:
«تنها منظره‌ی آشنا در سراسر دنیا ماه است»***

و آنگاه
آن دو پرنده‌ی محبوس
در قفسه‌ی سینه‌ام
گر گرفتند

آه
بیدارم کن
در صبحی که آن‌قدر درخت است
که می‌شود از آن
گردنی را
آویخت

بیدارم کن
با همه‌ی آنان
کشته و ناکشته

ای خاک
صورتم را به من برگردان
و لحظه‌ی عزیمت را
و آن شانه‌های نازک را
بر تابوت
و آن ساقه‌های بی‌صبرانه عاصی را

در این سرزمین
آنچه زود به خاک می‌افتد
زیبایی است
آنچه به دفاع از تنهایی برمی‌خیزد
زیبایی است

قرن‌ها دیر فهمیدم
هیچ‌ کس پشت در نیست
هیچ گاه نبوده است.

#زهرا_گریزپا

پی‌نوشت
*رابعه بلخی
**فروغ فرخزاد
***غزاله علیزاده

@che_sef
  • ❤ 3
  • 💔 1
Post #2527 74
دهانم می‌سوزد
وقتی که نام تو را
بر لب می‌آورم

#نام_تو

صبح
از گلوی گنجشک، نه
از دهان تو آغاز می‌شود
وقتی که انگشت تو
بر دکمه‌ی پیراهن من
نک می‌زند

#از_گلوی_گنجشک

با پای خیس از باغچه می‌گذری
از تو گلی می‌روید
با پای خیس از دنیا می‌گذرم
از من
سنگ قبری می‌روید

#با_پای_خیس

تو رفته‌ای
و کفش‌های من
جای پاهای تو را
بو می‌کشد

#جای_پاهای_تو

فرقی نمی‌کند از کدام کوچه می‌آیی
من گوش‌هایم را
روی کفش‌های تو
کوک کرده‌ام

#گوش_من_و_کفش_تو

#بکتاش_آبتین
چند شعر کوتاه

@che_sef
  • ❤ 7
Post #2525 85
با علم بر آنچه می‌دانست، با آشنایی کاملی که به احوال انسان داشت_آه! که باور می‌کرد که جنایت تنها در این نیست که دیگری را بکشی بلکه بیشتر در این است که خود زنده بمانی_روز و شب رودرروی جنایت بی‌گناه خویش، برای او بیش از حد دشوار بود که کار را به آخر برساند، از خود دفاع نکند، بمیرد، تا دیگر تنها موجود زنده نباشد.

#آلبر_کامو
#سقوط

@che_sef
  • ❤ 6
  • 💔 1
Post #2524 96
چشم سفید، چیزهای دیگر و فارد قربانی در ترتیب تاروت چشم انداخت و گفت: بخند و روی پاهایت بایست، :شنفت. و دست راستش را از سقف آویزان کردم قرار بود باز هم برایم حرف بزند از آخرین برفی که دیده بود از مریم مقدس :اما سه بار نواخته شد سه بار عظیم بود و هووولناک اسکلتم را که خواستند با گونه‌های سرخ…
  • ❤ 5
Post #2523 92
در ترتیب تاروت
چشم انداخت و گفت:
بخند و
روی پاهایت بایست،
:شنفت.
و دست راستش را از سقف
آویزان
کردم

قرار بود باز هم برایم حرف بزند
از آخرین برفی که دیده بود
از مریم مقدس

:اما
سه بار نواخته شد
سه بار
عظیم بود و هووولناک
اسکلتم را که خواستند
با گونه‌های سرخ به دنیا آمدم
اسمم را که بخواهند
با صورتی زخمی خواهی رفت
از قفس
گفت:

یک دست داری
از اقوام تاتاری، با پوستی مرئی
با زبان خرس خرناس می‌کشی
خونت را که لخته است
اما
هرگز نخوابیده‌ای
بیدار هم نیستی

عاشق می‌شوی
یک‌بار برای شوهر معشوقه‌ات که به غارت می‌روی
دست چپت را جا می‌گذارند
سینه‌ات را گلدان می‌کنی
و بعد از آن
با اشاره چینه‌دانت را پُر

آه
دیگر چه اتفاقی باید بیفتد در قلب پرنده‌ای که منقارش را
شکس–ته–اند

قرار بود باز هم برایم حرف بزند
از چشم‌هایی که چطور برای همه مرد
از حنجره‌ای که سوخت در صراحت ودکا
آن‌گاه
آن‌جا
که زن دم درگاه بود
یک‌آن،

حالا ایستاده‌ام و لبخند می‌زنم

دنگ
دنگ
دنگ برف می‌بارد

دنگ
دنگ
دنگ مریم پستان‌هایش را سر بریده

دنگ
دنگ
دنگ عظیم است و هولناک

ببین!
واضح‌تر ببین
چه می‌بینم در این گوی و
میدان
از ما که می‌کُشیم همین باقی خواهد ماند...
عاقبت،
هر مرتبه

#قربانی_فارد
#زنگ‌ها_برای_که_به_صدا_درمی‌آیند
#چشم_سفید

@che_sef
  • ❤ 8
Post #2522 92
Audio
نام زمینی تو را خودم آموختم
در حرف‌های ساده‌ام اما
رنگ‌های آسمان را نیز می‌توان قرائت کرد
نام زمینی تو را نه در کتاب‌ها که در خواب‌ها دیدم و
[فهمیدم
مثل شما که در چشم‌های من گاهی
مصراع‌های نانوشته را می‌خوانید و می‌دانید
و من نام تو را از پیش تو برداشتم و
در نزد رود
در پیش خانه‌ای که قدیمی است
مثل شما که جان من در کاغذهای پاره پاره
بر می‌چینید و بعد کنار هم می‌نهید و
بعد مثل گوزن می‌خندد مقابلت شعری که هرمزی هم
[هست کمی
این یا آن که آن شعر چه فرقی دارد

#هرمز_علی‌پور

@che_sef
  • ❤ 6
Post #2521 113
ساعت پنج عصر بود. هوا اما نه گرم بود و نه سرد. من لباس عجیبی به تن داشتم؛ اینکه چرا می‌گویم لباس‌هایم عجیب بود را شاید بعداً برایتان تعریف کنم. یک شلوار کردی و یک تی‌شرت که یادم نمی‌آید تنگ بود یا گشاد، یا حتی چه رنگی داشت.
فقط می‌دانم پشت فرمان ماشین پدرم نشسته بودم و همه‌جا تاریک بود. شاید هم فقط در خاطره‌ای که دارم بازگو می‌کنم، همه‌جا تاریک است.
جیب شلوار کردی‌ام سوراخ بود و من از این موضوع بی‌خبر بودم. بیشتر محو سکه‌هایی شدم که روی داشبورد ماشین ریخته شده بودند و انصافاً کم هم نبودند. آن‌ها را، جدا از ماهیتشان که سکه بودند، پفک و بیسکوییت و هر چیزی می‌دیدم که یک پسربچه‌ی پنج‌ساله می‌تواند هوس کند.
پدرم زنگ خانه را زد. من در را برایش باز کردم. آمده بود برود دستشویی و بعد دوباره برگردد به مغازه، پیش دوستش.
گفت:«بدو بشین توی ماشین تا بیام، به چیزی هم دست نزنیا.»
من هم بدو بدو، خوشحال از اینکه می‌توانم برای چند دقیقه نقش پدرم را بازی کنم، رفتم سمت ماشین. انگار همین چند دقیقه‌ای که قرار بود تنها باشم، ماشین را هم به من سپرده بودند؛ و من، برای اولین بار، صاحب چیزی شده بودم که برایم بزرگ بود. رفتم و پشت فرمان نشستم.همان لحظه‌ی ورود، سکه‌ها حواسم را به خودشان پرت کردند. با خودم کلی کلنجار رفتم که به آن‌ها کاری نداشته باشم، اما بالاخره شیطان پیروز شد. شیطان همیشه پیروز می‌شود؛ دست‌کم در نبرد با من پیروز می‌شود. سکه‌ها را برداشتم و ریختم توی جیبم. خیلی بااعتمادبه‌نفس پشت فرمان نشسته بودم و ادای راننده‌ای را درمی‌آوردم که در جاده‌ای بی‌آب‌وعلف، از همان جاده‌هایی که در فیلم‌های جاده‌ای می‌بینیم، می‌راند و کامیونی مریض افتاده است دنبالش تا دمار از روزگارش دربیاورد. البته اینکه سکه‌ها را هم دزدیده بودم و در جیبم اسیر کرده بودم، در پیدایش این اضطراب و ترس لعنتی بی‌تأثیر نبود. چشمم منتظر پدرم بود و قلبم داشت از سینه‌ام بیرون می‌زد. یادم می‌آید جیب شلوار کردی‌ام زیپ داشت. زیپش را بالا کشیده بودم که کسی شک نکند. یعنی پدرم. حتی به صدای سکه‌ها هم فکر کرده بودم؛ به وقتی که باید از ماشین پیاده می‌شدم و به خانه می‌رفتم. صدایی که از به‌هم خوردنشان بلند می‌شد، بوی دزدی می‌داد.
می‌خواستم به هوای اینکه کش شلوارم شل است، جیب‌های شلوارم را با دست بگیرم و موقع پیاده شدن، وقتی پدرم می‌آید برود، بدو بدو بروم داخل خانه و در یک فرصت مناسب به فکرهای بچگانه‌ام جرات بدهم؛ پفک بخرم، بیسکوییت بخرم و با خواهرم هم تقسیم کنم تا او هم در گناهم شریک باشد.
پدرم یکهو، نمی‌دانم از کجا، پیدایش شد. آمد و مثل پلیسی که بالای سر یک دزد ایستاده باشد، بالای سرم ایستاد و گفت:
«پیاده شو، می‌خوام برم.» از ماشین پیاده شدم. چند قدم اول همه‌چیز خوب بود و به خیر گذشت. چراغ‌های ماشین روشن بود و طوری داشتند نورافشانی می‌کردند که انگار می‌خواستند به پدرم نشانم بدهند و بگویند: «بیا، این هم پسر دسته‌گلت؛ تحویل بگیر.» از جلوی ماشین که داشتم رد می‌شدم تا هرچه زودتر به خانه برسم، پدرم صدایم زد. و اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد. لعنتی، جیب شلوارم سوراخ بود. تمام سکه‌ها یکی‌یکی فرار کردند و با فریادهایی بلند ریختند کف آسفالت. بوی گند دزدی می‌دادند. پدرم چیزی را که نباید می‌فهمید، فهمید. عصبانی شد، اما چیزی نگفت. شاید چون می‌دانست چند ماه بعد می‌میرد و برای همین نمی‌خواست خاطره‌ی بدی از او در ذهنم بماند. هرچند احتمالاً آخرین خاطره‌ای که از من با خود برد، همین بود؛ پسربچه‌ای پنج‌ساله که سکه‌های دزدیده‌شده‌اش را از کف آسفالت جمع می‌کند. فقط گفت: «پولارو زود جمع کن و گمشو برو خونه.»

#قربانی_فارد

@che_sef
  • 💔 9
  • ❤ 3
Post #2520 109
آن

واپسین گرده از خاکسترم
که
ذره در هوا می‌شود را
که
به یاد می‌آورد
که
فراموش کرده‌ای،

بی‌هراس
مرده‌ام.

طعم آبم را نمی‌دانی،
عطر علفم را نمی‌شنوی
صدایی را که نمی‌بینی
در تاریکی
دارم پوستْ که جدا می‌کنم
می‌کشی دست از که!

هنوز سردم نشده است، اما

(می‌توانم
کلمه را به خواهشت بخوانم،
حک
کنی نامم را بر سینه‌ات،
لوند به نگاه لبخند بزند،
بگذارد قدم بردارم
در هر که هر چه می‌گوید،
چکه
کنم در حوضچه‌های مغمومِ آدم‌های روسپی از هوس.
می‌توانی؟!)

نفس بکش،
نگذار آخرینی باشی
که فراموشم می‌کنند.

دیگر
طاقت دفن شدنم نیست
به خاک،
بسوزانید!
در یادها جسدم را، مردم؛
که مرگ
به گریه افتاده است
به یاد چشم‌هایی درشت
و سفید.

کاش
عاشق از من می‌رفتی
پس از
آن
که در خاطره‌ای نیستی،
ای من.

#قربانی_فارد
#حواس
#چشم_سفید

@che_sef
  • ❤ 5
Post #2519 88
شعر من و لطف ایلیا
  • ❤ 5
Post #2518 104
۱_
آبناز
بر آبسالان
تمیز آب‌خیز و تاریکی‌ست
برخاستن سبزه تن است
از گلوی خواب
سپیده دمی‌ست خورشید برنامده
که بر روز گام می‌نهد.
۲_
نور
بر چهره‌‌ی سیاه
نیم روز جلیل است
سبزه
در رستخیز باد
می‌گریزد
سبزه تن
در آوای آب
معنای تبسم می‌بخشد
۳_
پیرامونت
نفس مس زنگ می‌زند
بوی درخت
و تنفس روشنای تو
که خاک خارا کرد.

#حمید_عرفان

@che_sef
  • ❤ 4
Post #2516 94
  • ❤ 2
  • 💔 2
  • 👏 1
Older posts →

About this channel

How can I read @che_sef without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for چشم سفید، چیزهای دیگر و فارد قربانی: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does چشم سفید، چیزهای دیگر و فارد قربانی have?
چشم سفید، چیزهای دیگر و فارد قربانی (@che_sef) has 143 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does چشم سفید، چیزهای دیگر و فارد قربانی know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →