آن
واپسین گرده از خاکسترم
که
ذره در هوا میشود را
که
به یاد میآورد
که
فراموش کردهای،
بیهراس
مردهام.
طعم آبم را نمیدانی،
عطر علفم را نمیشنوی
صدایی را که نمیبینی
در تاریکی
دارم پوستْ که جدا میکنم
میکشی دست از که!
هنوز سردم نشده است، اما
(میتوانم
کلمه را به خواهشت بخوانم،
حک
کنی نامم را بر سینهات،
لوند به نگاه لبخند بزند،
بگذارد قدم بردارم
در هر که هر چه میگوید،
چکه
کنم در حوضچههای مغمومِ آدمهای روسپی از هوس.
میتوانی؟!)
نفس بکش،
نگذار آخرینی باشی
که فراموشم میکنند.
دیگر
طاقت دفن شدنم نیست
به خاک،
بسوزانید!
در یادها جسدم را، مردم؛
که مرگ
به گریه افتاده است
به یاد چشمهایی درشت
و سفید.
کاش
عاشق از من میرفتی
پس از
آن
که در خاطرهای نیستی،
ای من.
#قربانی_فارد
#حواس
#چشم_سفید
@che_sef
Post #2520
109
- ❤ 5