میدانم، یعنی دیگر فهمیدهام که قرار نیست تا ابد، تا وقتی که زنده هستم یا حتی هستیم، همیشه آن چیزی بشود که ما دوست داریم. بعضی چیزها، هرقدر هم بخواهیم، راه خودشان را میروند و فقط ما میمانیم و نگاه، که چطور از دستمان دور میشوند، که چطور از دست میرویم. اما خب، چه کنم؟ دل است و حرف حسابی حالیاش نمیشود. همیشه میخواهد همان چیزی اتفاق بیفتد که دوست دارد؛ حتی وقتی خودش هم میداند که نباید.
اصلاً چه شد که به جای سلام کردن به تو، عزیزم، این نامه را از اینجا شروع کردم؟ اصلاً چه شد که باز دارم برای تو نامهای مینویسم؟ قرار نبود بنویسم. یا دستکم فکر میکردم که تا مدتی قرار نیست. شاید هم همیشه همینطور است؛ آدم بعضی چیزها را قرار نیست انجام بدهد، اما یکدفعه میبیند که انجامشان داده است.
و این چراها که از پس این اصلاًها میآیند هم دقیقهبهدقیقه با من همراه هستند و فکر میکنم تنها چیزی که قرار است تا ابد بشود و همیشه همراه من بماند، همین چراهاست. چرا اینطور شد؟ چرا این کار را کردم؟ چرا آنطور نشد؟ چرا تو؟ چرا من؟ چرا هنوز؟ و چرا، و مواخذه و مواخذه. با اینکه جواب خیلی از این سؤالها را میدانم، باز هم دست از پرسیدنشان برنمیدارم. عجیب است، این خودپرسشیِ مزمن که کمکم خودش تبدیل به آزار شده است؛ وقتی هم سؤالکنندهای و هم کسی که باید جواب پس بدهی.
امروز داشتم مطلبی میخواندم دربارهی ادبیات ژاپن که به کلمهی جالبی برخوردم؛ جوهاتسو.
اول فقط یک کلمه بود. یکی از همان کلمههایی که آدم میخواند و رد میشود. اما این یکی نگذشت و نگذاشت که رد بشوم. ماند.
جوهاتسو، به گمانم، در اصل به معنای «تبخیر شدن» است؛ اما وقتی دربارهی آدمها به کار میرود، برای کسی گفته میشود که ناگهان ناپدید میشود، بیخبر میرود و دیگر از او خبری نیست. انگار آدم میتواند یک روز از میان تمام چیزهایی که او را به گذشتهاش وصل کردهاند بیرون بیاید و دیگر نباشد؛ چه مسخره! اصلاً مگر شدنی است؟! البته نه اینکه واقعاً بخار شود، بلکه طوری برود که دیگر نتوانی جای خالیاش را با هیچ نشانی پُر کنی؛ نشانی که دیگر از او، در هیچ جای جهان، باقی نمانده باشد.
راستش را بخواهی، از این کلمه ترسیدم.
نمیدانم چرا. اصلاً چرا؟!
شاید چون وقتی به آن برخوردم که خودم پر از چرا هستم. البته من که همیشه پر از چرا بودهام. شاید چون بعضی کلمهها فقط کلمه نیستند؛ گاهی انگار کسی آنها را درست در زمانی سر راه آدم میگذارد که نباید. مثل دوستتدارم. مثل بعضی آدمها که درست وقتی نباید، از راه میرسند و بعد دیگر نمیتوانی وانمود کنی که آمدنشان اتفاقی بوده است. انگار که اتفاقی نبوده که این کلمه سراغم آمده است. انگار که قرار است اتفاقی بیفتد که دلم نمیخواهد.
انگار که باید رفت. و من از این «باید» میترسم. البته همیشه وانمود کردهام آدم شجاعی هستم، اما این روزها از این وانمود کردن هم خسته شدهام. بله، من از این بایدها نگذشتهام؛ از این چراها که جوابشان را میدانم، اما نمیخواهم قبول کنم که میدانم.
حرف زیاد داشتم با تو. هنوز دلم میخواست باز هم بنویسم و بنویسم برایت. چیزهایی هست که نگفتهام، چیزهایی که شاید هیچوقت هم نتوانم درست بگویم. شاید حتی بعضی از آنها را فقط برای همین مینویسم که به تو بگویم، حتی اگر هیچوقت قرار نباشد بخوانیشان.
حالا که فکر میکنم، شاید برای همین بود که نامه را با «سلام» شروع نکردم. شاید اگر مینوشتم «سلام، عزیزم»، مجبور میشدم وانمود کنم که همهچیز عادی است؛ که فقط دلم برایت تنگ شده و آمدهام چند خطی برایت بنویسم. اما خودت میدانی که اینطور نیست، که دیگر دلم برایت تنگ نیست، که دیگر...
دارم یاد میگیرم جلوی خودم را بگیرم. یاد میگیرم هر چیزی را که به ذهنم میرسد نگویم، هر چیزی را که دلم میخواهد ننویسم و هر راهی را که دلم میخواهد، فقط به خاطر اینکه دلم میخواهد، نروم. و الان هم باید جلوی خودم را بگیرم.
پس سکوت میکنم.
فعلاً.
#قربانی_فارد
#نامههای_سرگردان
@che_sef
Post #2536
79
- ❤ 2
- 👍 2
- 💔 2
- 🔥 1