Post #2524
96
چشم سفید، چیزهای دیگر و فارد قربانی در ترتیب تاروت چشم انداخت و گفت: بخند و روی پاهایت بایست، :شنفت. و دست راستش را از سقف آویزان کردم قرار بود باز هم برایم حرف بزند از آخرین برفی که دیده بود از مریم مقدس :اما سه بار نواخته شد سه بار عظیم بود و هووولناک اسکلتم را که خواستند با گونههای سرخ…
- ❤ 5