در ترتیب تاروت
چشم انداخت و گفت:
بخند و
روی پاهایت بایست،
:شنفت.
و دست راستش را از سقف
آویزان
کردم
قرار بود باز هم برایم حرف بزند
از آخرین برفی که دیده بود
از مریم مقدس
:اما
سه بار نواخته شد
سه بار
عظیم بود و هووولناک
اسکلتم را که خواستند
با گونههای سرخ به دنیا آمدم
اسمم را که بخواهند
با صورتی زخمی خواهی رفت
از قفس
گفت:
یک دست داری
از اقوام تاتاری، با پوستی مرئی
با زبان خرس خرناس میکشی
خونت را که لخته است
اما
هرگز نخوابیدهای
بیدار هم نیستی
عاشق میشوی
یکبار برای شوهر معشوقهات که به غارت میروی
دست چپت را جا میگذارند
سینهات را گلدان میکنی
و بعد از آن
با اشاره چینهدانت را پُر
آه
دیگر چه اتفاقی باید بیفتد در قلب پرندهای که منقارش را
شکس–ته–اند
قرار بود باز هم برایم حرف بزند
از چشمهایی که چطور برای همه مرد
از حنجرهای که سوخت در صراحت ودکا
آنگاه
آنجا
که زن دم درگاه بود
یکآن،
حالا ایستادهام و لبخند میزنم
دنگ
دنگ
دنگ برف میبارد
دنگ
دنگ
دنگ مریم پستانهایش را سر بریده
دنگ
دنگ
دنگ عظیم است و هولناک
ببین!
واضحتر ببین
چه میبینم در این گوی و
میدان
از ما که میکُشیم همین باقی خواهد ماند...
عاقبت،
هر مرتبه
#قربانی_فارد
#زنگها_برای_که_به_صدا_درمیآیند
#چشم_سفید
@che_sef
Post #2523
92
- ❤ 8