ساعت پنج عصر بود. هوا اما نه گرم بود و نه سرد. من لباس عجیبی به تن داشتم؛ اینکه چرا میگویم لباسهایم عجیب بود را شاید بعداً برایتان تعریف کنم. یک شلوار کردی و یک تیشرت که یادم نمیآید تنگ بود یا گشاد، یا حتی چه رنگی داشت.
فقط میدانم پشت فرمان ماشین پدرم نشسته بودم و همهجا تاریک بود. شاید هم فقط در خاطرهای که دارم بازگو میکنم، همهجا تاریک است.
جیب شلوار کردیام سوراخ بود و من از این موضوع بیخبر بودم. بیشتر محو سکههایی شدم که روی داشبورد ماشین ریخته شده بودند و انصافاً کم هم نبودند. آنها را، جدا از ماهیتشان که سکه بودند، پفک و بیسکوییت و هر چیزی میدیدم که یک پسربچهی پنجساله میتواند هوس کند.
پدرم زنگ خانه را زد. من در را برایش باز کردم. آمده بود برود دستشویی و بعد دوباره برگردد به مغازه، پیش دوستش.
گفت:«بدو بشین توی ماشین تا بیام، به چیزی هم دست نزنیا.»
من هم بدو بدو، خوشحال از اینکه میتوانم برای چند دقیقه نقش پدرم را بازی کنم، رفتم سمت ماشین. انگار همین چند دقیقهای که قرار بود تنها باشم، ماشین را هم به من سپرده بودند؛ و من، برای اولین بار، صاحب چیزی شده بودم که برایم بزرگ بود. رفتم و پشت فرمان نشستم.همان لحظهی ورود، سکهها حواسم را به خودشان پرت کردند. با خودم کلی کلنجار رفتم که به آنها کاری نداشته باشم، اما بالاخره شیطان پیروز شد. شیطان همیشه پیروز میشود؛ دستکم در نبرد با من پیروز میشود. سکهها را برداشتم و ریختم توی جیبم. خیلی بااعتمادبهنفس پشت فرمان نشسته بودم و ادای رانندهای را درمیآوردم که در جادهای بیآبوعلف، از همان جادههایی که در فیلمهای جادهای میبینیم، میراند و کامیونی مریض افتاده است دنبالش تا دمار از روزگارش دربیاورد. البته اینکه سکهها را هم دزدیده بودم و در جیبم اسیر کرده بودم، در پیدایش این اضطراب و ترس لعنتی بیتأثیر نبود. چشمم منتظر پدرم بود و قلبم داشت از سینهام بیرون میزد. یادم میآید جیب شلوار کردیام زیپ داشت. زیپش را بالا کشیده بودم که کسی شک نکند. یعنی پدرم. حتی به صدای سکهها هم فکر کرده بودم؛ به وقتی که باید از ماشین پیاده میشدم و به خانه میرفتم. صدایی که از بههم خوردنشان بلند میشد، بوی دزدی میداد.
میخواستم به هوای اینکه کش شلوارم شل است، جیبهای شلوارم را با دست بگیرم و موقع پیاده شدن، وقتی پدرم میآید برود، بدو بدو بروم داخل خانه و در یک فرصت مناسب به فکرهای بچگانهام جرات بدهم؛ پفک بخرم، بیسکوییت بخرم و با خواهرم هم تقسیم کنم تا او هم در گناهم شریک باشد.
پدرم یکهو، نمیدانم از کجا، پیدایش شد. آمد و مثل پلیسی که بالای سر یک دزد ایستاده باشد، بالای سرم ایستاد و گفت:
«پیاده شو، میخوام برم.» از ماشین پیاده شدم. چند قدم اول همهچیز خوب بود و به خیر گذشت. چراغهای ماشین روشن بود و طوری داشتند نورافشانی میکردند که انگار میخواستند به پدرم نشانم بدهند و بگویند: «بیا، این هم پسر دستهگلت؛ تحویل بگیر.» از جلوی ماشین که داشتم رد میشدم تا هرچه زودتر به خانه برسم، پدرم صدایم زد. و اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد. لعنتی، جیب شلوارم سوراخ بود. تمام سکهها یکییکی فرار کردند و با فریادهایی بلند ریختند کف آسفالت. بوی گند دزدی میدادند. پدرم چیزی را که نباید میفهمید، فهمید. عصبانی شد، اما چیزی نگفت. شاید چون میدانست چند ماه بعد میمیرد و برای همین نمیخواست خاطرهی بدی از او در ذهنم بماند. هرچند احتمالاً آخرین خاطرهای که از من با خود برد، همین بود؛ پسربچهای پنجساله که سکههای دزدیدهشدهاش را از کف آسفالت جمع میکند. فقط گفت: «پولارو زود جمع کن و گمشو برو خونه.»
#قربانی_فارد
@che_sef
Post #2521
114
- 💔 9
- ❤ 3