شعر از نگاه بهاءالدین خرمشاهی؛ از سادگی تا زندگیسُرایی
بهاءالدین خرمشاهی را بیشتر به عنوان حافظپژوه میشناسیم، اما حرفهای او درباره شعر، شاعر و شیوه شکلگیری شعر، برای کارگاه شعر نیز بسیار قابل تأمل است. او در سخنان و نوشتههایش، بهویژه هنگام صحبت از حافظ، چند اصل مهم را برجسته میکند که میتوان آنها را به عنوان معیارهایی برای خواندن و نوشتن شعر در نظر گرفت.
۱. شعر باید با زبان مردم حرف بزند؛ اما فاخر
یکی از مهمترین حرفهای خرمشاهی درباره حافظ و سعدی این است که این دو شاعر به «زبان مردم» سخن میگویند، اما زبانشان در عین سادگی، فاخر است.
او در گفتوگویی میگوید:
««حافظ و سعدی به زبان مردم حرف میزنند اما فاخر.»»
این جمله برای شاعر امروز بسیار مهم است.
«زبان مردم» به معنی شکستهنویسی یا وارد کردن هر واژه عامیانهای به شعر نیست. مسئله این است که شعر نباید برای شاعر شدن، مصنوعی حرف بزند.
گاهی شاعر تصور میکند هرچه واژه عجیبتر، ترکیب کهنتر و جمله پیچیدهتر باشد، شعر ادبیتر است؛ در حالی که ممکن است نتیجه، شعری باشد که خواننده معنای آن را بفهمد اما با آن ارتباط برقرار نکند.
در شعر خوب، سادگی با سطحیبودن یکی نیست.
یک بیت میتواند بسیار ساده باشد، اما لایههای معنایی فراوانی داشته باشد.
خرمشاهی درباره خودش نیز میگوید که از حافظ «سادهنویسی» را آموخته و اگر حرفی باریک دارد، نباید کلامش تاریک باشد.
در بازنویسی شعر، از خودمان بپرسیم:
آیا این واژه را انتخاب کردهام چون دقیقتر است، یا فقط چون شاعرانهتر به نظر میرسد؟
این دو با هم تفاوت دارند.
گاهی یک واژه معمولی، اگر در جای درست قرار بگیرد، از ده واژه فاخر مؤثرتر است.
۲. شاعر نباید «ادبی» شعر بگوید؛ باید «زندگی» را به شعر تبدیل کند
یکی از تعبیرهای بسیار مهم خرمشاهی درباره حافظ این است:
«حافظ اَدیب هست، ولی «ادبی شعر نمیگوید»؛ «زندهسرایی و زندگیسرایی میکند.»»
این تعبیر، یک درس بزرگ برای شاعر است.
یعنی شاعر نباید مدام به این فکر کند که:
«چگونه شعری ادبی بنویسم؟»
بلکه باید بپرسد:
چه چیزی در زندگی من، در جهان اطراف من، در ذهن و تجربه انسان امروز، قابلیت شعر شدن دارد؟
شعر از زندگی آغاز میشود، نه از دیکشنری ادبیات.
شاعر اگر فقط به دنبال «تصویر شاعرانه»، «واژه شاعرانه» و «ترکیب شاعرانه» باشد، ممکن است شعری بسازد که ظاهراً شعر است، اما تجربه انسانی پشت آن وجود ندارد.
به همین دلیل است که یک اتفاق بسیار ساده میتواند تبدیل به شعر شود:
یک انتظار،
یک تلفن،
یک خداحافظی،
یک اتاق خالی،
یک خیابان،
یک نگاه،
یک شکست،
یک خاطره.
مسئله شاعر این نیست که زندگی را بزرگتر از آنچه هست نشان دهد؛ مسئله این است که امر معمولی را به کشف تبدیل کند.
۳. شعر خوب فقط یک معنا ندارد
خرمشاهی درباره حافظ بر «گستردگی معنا» تأکید میکند. او در بررسی مقایسهای حافظ و سعدی، به این نتیجه میرسد که حافظ در یک غزل میتواند موضوعات و معانی متنوعتری را در کنار هم قرار دهد.
از اینجا یک نکته مهم به دست میآید:
شعر خوب فقط یک پیام نیست.
اگر شاعر از ابتدا تصمیم بگیرد:
«من میخواهم درباره تنهایی شعر بگویم»
و در تمام شعر فقط تنهایی را توضیح بدهد، حاصل کار ممکن است بیشتر «بیانیه درباره تنهایی» باشد تا شعر.
شعر باید اجازه بدهد چند معنا همزمان در آن حضور داشته باشند.
مثلاً «شب» میتواند همزمان:
- شب واقعی باشد؛
- نماد تنهایی باشد؛
- نشانه ترس باشد؛
- زمان خاطره باشد؛
- و حتی تصویر یک وضعیت اجتماعی یا روحی باشد.
هرچه شعر بتواند معناهای بیشتری را بدون توضیح مستقیم در خود نگه دارد، ظرفیت تأویل آن بیشتر میشود.
۴. «نظم در بینظمی»؛ یکی از درسهای مهم حافظ
خرمشاهی درباره ساختار غزل حافظ تعبیر بسیار جالبی دارد:
««شعر حافظ نظم در بینظمی دارد.»»
او معتقد است بیتهای حافظ گاهی استقلال زیادی دارند و در هر بیت، «ساز جداگانهای» نواخته میشود؛ اما این پراکندگی به معنای بیساختاری نیست.
این نکته برای غزلسرای امروز بسیار مهم است.
غزل الزاماً مثل یک داستان کوتاه نیست که:
مقدمه داشته باشد،
حادثه ایجاد شود،
بحران شکل بگیرد،
و در پایان نتیجهگیری شود.
غزل میتواند از یک تصویر به یک خاطره، از خاطره به عشق، از عشق به مرگ و از مرگ دوباره به زندگی برسد.
اما یک شرط دارد:
پشت این پراکندگی باید یک روح مشترک وجود داشته باشد.
اگر هر بیت هیچ نسبتی با جهان ذهنی بیتهای دیگر نداشته باشد، شعر «پریشان» میشود؛ اما اگر همه بیتها از یک جهان ذهنی تغذیه کنند، میتوان به آن گفت:
نظم در بینظمی
https://t.me/chaarshanbeha