ارتباط با ادمین:
@MJalilMozaffari
Post #1270
380
#داستانک
همه بودند. یک عده هم نبودند. احتمالا خسته بودند و خواب چشمهایشان را ربوده بود تا از افتخار این همراهی بینصیب باشند. ولی زیاد بودیم. پال پال و کورمال به سمت صبح میرفتیم. هر قدم که برمیداشتیم، مردی که شانه به شانۀ من میآمد میگفت: خوشا ما که آمدیم. سعی میکردیم لبخند بزنیم. واقعا هم سعی میکردیم ها. نه این فکر کنی نقاب داشتیم، نه. لحظۀ گرگ و میش شد. مِه جاده را گرفت . ما که به سمت مشرق میرفتیم راه را گم کردیم. گرگ و میش آن روز نیم قرن طول کشید. اما ما هنوز به را همان ادامه میدهیم. مردی که شانه به شانۀ من میآمد در مسیر مُرد. همانجا دفنش کردیم. حالا دخترکی شانه به شانۀ من میآید. دیشب لبخند زد و گفت: بدا به حال آنان که خواب مانند. لبخند تلخی زدم و با علامت سر حرفش را تصدیق کردم.
#محمدجلیل_مظفری
همه بودند. یک عده هم نبودند. احتمالا خسته بودند و خواب چشمهایشان را ربوده بود تا از افتخار این همراهی بینصیب باشند. ولی زیاد بودیم. پال پال و کورمال به سمت صبح میرفتیم. هر قدم که برمیداشتیم، مردی که شانه به شانۀ من میآمد میگفت: خوشا ما که آمدیم. سعی میکردیم لبخند بزنیم. واقعا هم سعی میکردیم ها. نه این فکر کنی نقاب داشتیم، نه. لحظۀ گرگ و میش شد. مِه جاده را گرفت . ما که به سمت مشرق میرفتیم راه را گم کردیم. گرگ و میش آن روز نیم قرن طول کشید. اما ما هنوز به را همان ادامه میدهیم. مردی که شانه به شانۀ من میآمد در مسیر مُرد. همانجا دفنش کردیم. حالا دخترکی شانه به شانۀ من میآید. دیشب لبخند زد و گفت: بدا به حال آنان که خواب مانند. لبخند تلخی زدم و با علامت سر حرفش را تصدیق کردم.
#محمدجلیل_مظفری