#نیمایی
چه غزلدُخت غریبی دیدهام در خوابِ خود دیشب
نازْ همچون آهووانِ شوخِ صحرایی
از پرند و پرنیان پوشیده بر تن پیرهن، سرخوش_
_در رکابِ نازکای صبحدم میزد قدم در باغ
جعد اندر جعد، موهای سیاهش ریخته رویِ
قلههایی که تو گویی زآفتابِ داغِ مردادی عرقریزان و بیتابند
در تب و تابند
چشمْ شاعر کُش
گویی از بیدارخوابیهای عمری سخت در خوابند
ابروان چون نغمۀ شور و نوا در پردۀ بالا
و من اما غرق در رؤیا.
****
من به او گفتم:
ای پریزادِ غزلهای نگفته از کدامین جاده میآیی؟
راوی بس قصههای نانوشته
ای گِلت از بوی ریحان و شکوهِ عِطر آویشن سرشته
قبل از اینکه روشنا و نور
بپّراند خواب از چشمم
در عمیقِ خواب من تا صبح میپایی؟
گوشهچشمی کرد نازک، با خودم گفتم:
کاش
در هزاران تویِ یک خواب عمیقی تا ابد گم میشدی، فردا!
****
تسخری، شاید تبسم، یا هرآنگونه که دلخواهِ دلِ من بود، لبخندی
از لبش پر زد به سوی من
بعد برگشت و قدم برداشت
رفت و رفت و رفت...
تا کجا؟ تا دورهای دور...
یا که شاید سرزمینِ نور
و من اما تا سپیده مستِ این زیبایی بشکوه
غرق در اوهامِ شیرین و تبِ سودا.
۱۴۰۴/۲/۲۰
#محمدجلیل_مظفری
http://t.me/barfitarinaghosh
Post #1256
957