رسید
نشست
کنار سایۀ من
به من نگاه نکرد
و خیره شد به افق
و نیمکت پر شد از شمیم موهایش
تمام باغ دچار حواسپرتی شد
به گوش سایۀ من چیزکی، چه میدانم؟
ترانهای، وردی
به ناز و نجوا خواند
بلند شد،
و عزم رفتن کرد
و ناگهان باد از دورها وزید و وزید
و نیمکت خالی شد ز عطر موهایش
از آن به بعد کسی سایۀ مرا هرگز
ندید
#نیمایی
#محمدجلیل_مظفری
Post #1269
649