نشسته داغ قابیلی پس پهنای پیشانیش
هراسان میدود هرسوی با اندوه و حیرانیش
خیابان در خیابان پرسهگردِ شهر خاموشان
کَلوُیی* شَروَهخوان با گریهها و شرحِ ویرانیش
غروبِ شهر غمگین و افق میل جنون دارد
فرو رفتهست بیپروای کس در یأس پنهانیش
در آوار غروب از خویش میپرسد که امشب را
چگونه سر کند با اینهمه رنج و پریشانیش
شب از ره میرسد تاریکتر از هر شب دیگر
کَلوُ میماند و بغضش، کلو و چشمِ بارانیش
هراسان، سایهوار و کورمالان میرود در مِه
که شاید گم کند خود را در این شبهای پایانیش
کَلوُ میرفت و من هم در تعاقب سوی هیچستان
رسیدیم عاقبت با هم به دنجِ نابسامانیش
نشستم روبرویش تارهای گفتگو وا شد
ز پودِ رازهای سالیان در سینه زندانیش
کَلوُ من بود و من هم سایۀ او در شبی گمراه
چنانچون کافری زندیق در اوج مسلمانیش
شب از نیمه گذشت و ما به حال خویش وا ماندیم
من و بیتابی و غربت، کلو و چشمِ بارانیش
*کلو- در گویش لری به معنی دیوانه، غربتی، کولی
گویا این اسم خاص در گذشته در شیراز هم برای همچین کسانی به کار میرفته
اردیبهشت 1404
#محمدجلیل_مظفری
http://t.me/barfitarinaghosh
Post #1257
702