#غزل
نیست سوی اندکی در این شب بیروزنم
باز با اندوه خود بر سیمِ آخر میزنم
باز میآشوبد این تنهاییام را سایهای
ادعا دارد که این آلوده با حسرت منم
من نشستم روبروی آینه با سایهام
رفتهام از یادِ خود، سخت است یادآوردنم
در جدالم با خود و با سایه و با آینه
کاش میشد اینهمه ناباوری را بشکنم
در گلویم بغض دارد سیر ریشه میزند
نم نمک یک قطره میریزد به روی دامنم
بغض میترکد چنانچون تندری در دوردست
میشود لبریز کوچه از صدای شیونم
بر سرِ هرّه نشسته جغدِ پیری سالهاست
بایری ویران و خشکم چون کویرِ میهنم
فروردین ۱۴۰۱
#محمدجلیل_مظفری
http://t.me/barfitarinaghosh
Post #1258
813