TGViewer
Channel Public Channel
آز آلمـان تا کـربلا

آز آلمـان تا کـربلا

@arbai_n

Subscribers
25
Photos
53
Videos
6
Links
89
Recent Posts 20 shown
Post #579 23
قسمت بیست هفتم
از آلمان به کربلا سفر آخر در سال  1404
سفر اربعین و همسفری با خودم، و دلم


مسیر نجف تا مهران را کمی خوابیدیم؛ نه یک خواب عمیق و کامل. همان‌طور که ماشین به جلو حرکت می‌کرد، من احساس نمی‌کردم که دارم به جلو می‌روم. انگار فقط بدنم در حرکت بود و خودم، در جایی از آن مسیر، هنوز عقب مانده بودم.
دلم نمی‌خواست از آنجا دور شوم. انگار بخشی از وجودم هنوز در نجف، در کربلا، در آن مسیر، میان آن همه قدم و سلام و اشک و دعا جا مانده بود. حال عجیبی داشتم؛ هم خسته بودم، هم آرام، هم دلم گرفته بود و هم شیرینی عجیبی در وجودم جریان داشت.
در مسیر، گاهی نگاهی به خبرها انداختم، با بعضی دوستان چت کردم و پیام‌ها را خواندم. خبرهایی هم درباره مسیر مهران تا تهران بود؛ نوشته بودند وسیله نیست و اوضاع شلوغ است و...
اما راستش را بخواهید، اصلاً به این خبرها اهمیت نمی‌دادم. بعد از آنچه در این چند روز دیده و تجربه کرده بودم، دیگر شلوغی و صف و سختی مسیر چندان برایم مهم نبود.
به مهران که رسیدم، به یک نمازخانه رفتم و کمی استراحت کردم. بعد دوباره راه افتادم برای رفتن به تهران.
با یک اتوبوس خودم را به گاراژ رساندم. چه شلوغی‌ای بود! چه صفی! بماند...
بالاخره سوار یک اتوبوس شدم. اتوبوس خوب و تمیزی بود و خوشبختانه یک صندلی یک‌نفره نصیبم شد. روی صندلی که قرار گرفتم، موبایلم را در دست گرفتم.
یک طرف من بودم، یک طرف دلم و طرف دیگر خودم بود،
خودم خیلی خسته بود.
بر عکس دلم خیلی سر حال بود وراضی،
یه وقت هم دلم با خودم چیزهایی زیر لب به هم میگفتن، ولی نهایتا دلم حرفش پیش میرفت، من هم نظاره گر بودم و ساکت.
سه نفری نشستیم و خاطرات این ده روز را مرور کردیم.

هرچه بیشتر به آن روزها فکر می‌کردم، شیرینی سفر بیشتر در وجودم پخش می‌شد. درست مثل وقتی چیزی شیرین می‌خوری و بعد از تمام شدنش، هنوز مزه‌اش زیر زبانت مانده است. سفر تمام شده بود، اما مزه‌اش هنوز مانده بود؛ در دل، در ذهن، در چشم‌ها و حتی در سکوت‌هایم.
هر خاطره‌ای که از جلوی چشمم عبور می‌کرد، لبخندی روی لبم می‌آورد.
یاد پیاده‌روی‌ها...
یاد پای پیچ خورده ام که هنوز ورم و کمی درد داشت،از پاهام خیلی باید تشکر کنم که این سفر را با من به بهترین وجه همراهی کرد. خستگیها..
یاد موکب‌هایی که با عشق پذیرایی می‌کردند...
یاد آدم‌هایی که نمی‌شناختمشان، اما انگار سال‌ها بود می‌شناختمشان...
یاد سلام‌هایی که از ته دل گفته می‌شد...
یاد «السلام علیک یا اباعبدالله»هایی که در طول مسیر بارها و بارها تکرار کرده بودم...
و یاد لحظه‌هایی که فقط خودم بودم و دلم و آسمانی که شاهد حال من بود.یاد شهدا دوستان... که همه یک کاروان به تمام معنا  بودن
حالا داشتم از آن همه خاطره شیرین برمی‌گشتم به تهران؛ اما واقعیت این بود که فقط من به تهران برمی‌گشتم.
دلم هنوز آنجا بود.
انگار خودم سوار اتوبوس شده بودم، اما دلم هنوز در مسیر نجف تا کربلا قدم می‌زد.
گاهی آدم از جایی برمی‌گردد، اما چیزی از وجودش را همان‌جا جا می‌گذارد. من هم احساس می‌کردم بخشی از خودم را در این سفر گذاشته‌ام؛ شاید کنار حرم، شاید در یکی از موکب‌ها، شاید در میان آن جمعیت عاشق، شاید در یک سلام ساده، یا شاید در گوشه‌ای از مسیر که خسته بودم و بی‌اختیار گفتم:
«خدایا، کاش این مسیر تمام نشود.»
حالا مسیر تمام شده بود.
اما سفر نه.
چون بعضی سفرها وقتی به مقصد می‌رسند، تازه در دل آدم شروع می‌شوند.
من به تهران برمی‌گشتم، با دو همسفر همیشگی‌ام؛ خودم و دلم.
خودم خسته بود،
اما دلم سر حال به تمام معنا.
پر از خاطره، پر از تصویر، پر از صدا، پر از دعا و پر از یک حس ناشناخته که نمی‌توانستم برایش اسم پیدا کنم.
به بیرون پنجره نگاه کردم. جاده آرام‌آرام پشت سرمان می‌ماند و چراغ‌ها یکی‌یکی از جلوی چشمم عبور می‌کردند.
با خودم گفتم:
«یعنی واقعاً تمام شد؟»
دلم جواب داد:
«نه... تازه شروع شده.»
لبخند زدم.
چون فهمیدم اربعین فقط یک سفر ده‌روزه نیست؛ اربعین شاید سفری باشد که کیلومترهایش روی جاده طی می‌شود، اما ادامه‌اش را باید در دل طی کرد.
و من، در راه برگشت به تهران، هنوز داشتم با دلم حرف می‌زدم.
من و دلم؛ دو همسفر این سفر.
و شاید زیباترین قسمت سفر همین بود؛ اینکه وقتی همه همسفرها به خانه‌هایشان برمی‌گردند، آدم می‌ماند و دلی که دیگر شبیه قبل از سفر نیست...
ادامه دارد
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن

https://t.me/arbai_n
از آلمـان تا کـربلا
Post #578 21
نماهنگ قرآن ورق ورقمصطفی مروانی
🔊 قطعه قرآن ورق ورق منتشر شد‼️

🎙با صدای:حاج مصطفی مروانی
👩‍🎨شاعر: علیرضا افشار و حسین پارسا
📝تنظیم: عادل نجاتی
📼 تدوین: یوسف نبوی
🔸تهیه شده در حریم
و هیأت مکتب الزهرا (س) اهواز

🌐مرکز موسیقی مأوا
اینستاگرام | تلگرام | ایتا | بله | آپارات
Post #577 13

Forwarded from آز آلمـان تا کـربلا

سفر کربلا را باید با دل رفت، نه با پا.
راهش خاکی است اما مقصدش آسمان.
هر که دلش حسینی شود، خودش زائر است، هرچند از دور نه در نقشه، که در دل باید جست.
راهش از عشق می‌گذرد، نه از مرز و بلیت.

https://t.me/arbai_n
از آلمـان تا کـربلا
Post #576 27
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن
Post #574 36

Forwarded from آز آلمـان تا کـربلا

💔درجریان خاکبرداری پروژه صحن امام حسن مجتبی(علیه السلام ) در کربلا، در عمق ۱۳ متری زمین،کارگران به خاک اصلی روزعاشورا رسیدند...
اینجا تکه‌های شمشیرها، فلزهای سوخته و خاکی که با خون شهدا آمیخته است، نمایان شد.
پس از گذشت قرنها هنوز ردّ خون اباعبدالله الحسین(علیه السلام )و یارانش در دل خاک باقی مانده است.
━━━━━━⊰◇⊱━━━━━━
#زمین_کربلا
🤲اللهم العن اولَ ظالم ظلمَ حقَّ محمّد و آل محمّد و اخِرَ تابِع له علی ذلک
🤲 اللّهم عجّل لولیّک الفرج
بحق عمّتیَ المظلومه سلام الله علیها
https://t.me/arbai_n
از آلمـان تا کـربلا
Post #570 43
قسمت بیست ششم
از آلمان به کربلا سفر آخر در سال  1404
سفر اربعین و همسفری با خودم، و دلم


یادم رفت از بچه‌های مسیر اربعین بنویسم؛ همان‌هایی که به نظرم، بی‌آنکه خودشان بدانند، مشق حسینی و زینبی بودن را تمرین می‌کردند.
از نوزادانی که در آغوش پدر و مادرشان بودند تا نوجوان‌هایی که پا به پای بزرگ‌ترها قدم برمی‌داشتند، همه با شور و شوق در مسیر حرکت می‌کردند. در تمام این روزها، به‌ندرت کودکی را دیدم که بی‌تابی کند، گریه‌های طولانی داشته باشد یا بداخلاقی کند. انگار حال‌وهوای این سفر، صبر و آرامشی خاص به آن‌ها بخشیده بود.
برای بچه‌ها، اربعین فقط یک پیاده‌روی نبود؛ دنیایی از هیجان بود. فضای باز برای دویدن، موکب‌هایی که مدام چیزی برای خوردن تعارف می‌کردند، آب‌بازی، بازی با همسالان و پیدا کردن دوستان جدید، همه برایشان خاطره‌ای شیرین می‌ساخت. تنها نگرانی همیشگی پدر و مادرها این بود که مبادا فرزندشان در میان آن جمعیت گم شود.
یک شب در موکب بزرگی خوابیده بودم. همه‌جا تاریک و آرام بود. ناگهان از پشت سر احساس کردم دست‌های کوچکی دورم حلقه شد. دختر بچه‌ای سه یا چهار ساله، در خواب، مرا محکم بغل کرده بود. همان لحظه فهمیدم مرا با مادرش اشتباه گرفته است.
حس عجیبی بود؛ حس شیرین اعتماد یک کودک. با خودم گفتم در این تاریکی نمی‌توانم مادرش را پیدا کنم و اگر از کنارش بلند شوم، شاید از خواب بپرد و بترسد. همان‌جا آرام ماندم و تصمیم گرفتم تا وقتی مادرش بیدار نشده، از جایی که بودم تکان نخورم.
نماز صبح نزدیک شده بود و هنوز بیدار بودم. ناگهان سکوت موکب با صدای مضطرب مادری شکست که با نگرانی فریاد می‌زد: «بچه‌م... بچه م..
آرام صدایش زدم و گفتم: «اینجاست، نگران نباش.»
خواست دخترش را بیدار کند، اما گفتم: «اجازه بدهید بیدار نشود. من می‌خواهم برای نماز بلند شوم، شما جای من بخوابید تا وقتی چشم باز کرد، فکر کند تمام این مدت کنار شما بوده است.»
بلند شدم و جایم را به مادرش دادم. وقتی دور می‌شدم، آرامش چهره آن مادر و خواب شیرین آن کودک، یکی از زیباترین خاطرات سفرم شد؛ خاطره‌ای که شاید از بسیاری از تصاویر این پیاده‌روی، ماندگارتر باشد.
ادامه دارد
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن

https://t.me/arbai_n
از آلمـان تا کـربلا
Post #569 36
قسمت بیست پنجم
از آلمان به کربلا سفر آخر در سال  1404
سفر اربعین و همسفری با خودم، و دلم


در ذهنم، دسته راهپیمایی اربعین را می‌دیدم با علمداری امام زمان (عج)، پشت سر ایشان امام خمینی (ره)، سپس رهبر معظم انقلاب و بعد شهدا و همه کسانی که  احساس می‌کردم همه آن‌ها از این سفر راضی و خشنودند.
بعضی از شهدا را از نزدیک می‌شناختم؛

شهید سید.. رزمنده لبنانی دفاع مقدس
که هر کدام در مقطعی از زندگی، چراغ راه و الهام‌بخش مسیر فکری من بودند.

شهید...فرمانده گیلان غرب
که آخرین تصویری که از پیکرش دیده بودم، هنوز در ذهنم زنده است؛ آرام بر خاک آرمیده بود، گویی در خوابی عمیق فرو رفته است. در دلم به او گفتم من در این دنیا به جای شما و دیگر شهدا قدم برمی‌دارم؛ شما هم در آن دنیا برای من قدم بردارید و شفیعم باشید.


برای شهید سید... نیز دعا کردم؛ همان که در سال‌های دفاع مقدس به شهادت رسید. هنوز نمی‌دانم پیکرش در لبنان به خاک سپرده شد یا در ایران یا جایی دیگر. آخرین تصویری که از او در ذهن دارم، عکسش بر حجله بود.

به یاد
شهید... ، شهید هفتم تیر
و همه شهیدانی افتادم که هر کدام به نوعی در زندگی‌ام اثر گذاشته‌اند. از آن‌ها خواستم همان‌گونه که در زندگی چراغ راه من بودند، اکنون نیز مرا تنها نگذارند.

با خود فکر می‌کردم چه کسی باور می‌کرد روزی راه کربلا این‌گونه باز شود و میلیون‌ها نفر بتوانند با این سهولت به زیارت بروند. چه انسان‌های بزرگی در این مسیر جان دادند یا مجروح شدند تا این راه گشوده بماند.
در طول مسیر، به یاد همه شهدا بودم؛ از شهیدان سال‌های دفاع مقدس و جانبازان گرفته تا شهدای سال‌های اخیر، مانند شهید سلامی و شهید حاجی‌زاده. حقیقتاً حاجی‌زاده را بسیار دوست داشتم و یادش دلم را به درد می‌آورد.
پس از آن، به یاد پدر، مادر، مادربزرگ‌ها و همه کسانی افتادم که از من خواسته بودند برایشان دعا کنم. حتی کسانی که در تمام عمر، تنها یک سلام با آن‌ها رد و بدل کرده بودم، از خاطرم گذشتند. همه را به خدا سپردم و از خداوند خواستم به برکت امام زمان (عج)، ثواب این سفر و این زیارت نصیب همه آنان شود.
ادامه دارد

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن

https://t.me/arbai_n
از آلمـان تا کـربلا
Post #568 32
قسمت بیست چهارم
از آلمان به کربلا سفر آخر در سال  1404
سفر اربعین و همسفری با خودم، و دلم


کوله را آماده کردم. حدود ساعت هفت عصر بود. خورشید هنوز در آسمان بود، اما دیگر از تندی گرمایش کم شده بود. از اشرف و همراهانمان خداحافظی کردم و راه گاراژ را در پیش گرفتم.
در مسیر، هرجا شربت یا آب تعارف می‌کردند، چند لیوان می‌خوردم. گرما هنوز نفس‌گیر بود. عرق از سر و صورتم سرازیر می‌شد و مثل اشک روی بدنم پایین می‌آمد. وقتی از روی تاول‌های ترک‌خورده پشت کمرم عبور می‌کرد، سوزشش را با تمام وجود حس می‌کردم.
از طرف دیگر، هر چند قدم یک‌بار، خادمان با شلنگ روی زمین آب می‌پاشیدند. بوی خاک خیس‌شده، تمام فضا را پر کرده بود. همان بوی خاک رس... بویی که مرا یکباره به سال‌های دور کودکی برد.
چشم‌هایم را بستم و انگار دوباره در حیاط بزرگ خانه‌مان بودم؛ حیاطی نزدیک هزار متر که قسمت پایینش خاک رس داشت. عصرها با شلنگ آب روی خاک می‌ریختند و ما ساعت‌ها با برادرم سرگرم می‌شدیم. از همان گل‌ها چاه، تنور، کوزه، سطل، نردبان و هرچه به ذهنمان می‌رسید می‌ساختیم و زیر آفتاب می‌گذاشتیم تا خشک شوند. عجب روزهایی بود؛ نه دغدغه‌ای بود و نه عجله‌ای.
بوی خاک، منو را سال‌ها به عقب برد؛ گاهی فقط یک نفس عمیق کافی است تا تمام کودکی‌ات دوباره زنده شود.
در همان حال که خاطره‌ها در ذهنم جان گرفته بود، هرجا کسی شلنگ آب گرفته بود، بی‌اختیار می‌رفتم زیر آب تا خنک شوم. لباس‌هایم خیس می‌شد، اما چند دقیقه بعد، زیر گرمای هوا دوباره خشک می‌شد؛ انگار نه انگار که لحظه‌ای پیش خیس شده بودم.
کمی جلوتر چند فلافل با نان و سبزی خوردم. بین راه، چند نفر قهوه عربی تعارف می‌کردند. خیلی دلم می‌خواست یک فنجان بنوشم. عطرش وسوسه‌ام می‌کرد، اما خودم را می‌شناختم؛ اگر قهوه می‌خوردم، تا صبح خوابم نمی‌برد.
دلم می‌گفت: «بخور، شاید دیگر چنین قهوه‌ای نصیبت نشود.» اما خودم جواب دادم: «نه، امشب به خواب بیشتر احتیاج دارم تا قهوه.» این بار، برخلاف خیلی از وقت‌ها، خودم توانست دلم را راضی کند و با حسرت از کنار عطر دل‌انگیز قهوه گذشتم.
به گاراژ رسیدم تا از آنجا به مرز مهران بروم و سپس راهی تهران شوم. مدت زیادی منتظر ماندم تا ون پر شود و حرکت کند. روی یکی از صندلی‌های چهار نفره پشت راننده، کنار پنجره نشستم. کنارم یک آقا نشسته بود و روبه‌رو یا کنار او دو خانم بودند که ظاهراً با هم نسبت خانوادگی داشتند.
چند بار خواستم از آن آقا بخواهم جایش را با یکی از خانم‌ها عوض کند، اما چیزی نگفتم. هنوز مدت زیادی از حرکت نگذشته بود که خوابش برد و مدام به سمت من خم می‌شد. خانم‌ها هم خواب بودند و من تمام مسیر کلافه بودم و مدام مراقب بودم روی من نیفتد.
راننده برای نماز مغرب و عشا توقف کرد. از یکی از مسافران خواستم جایش را با من عوض کند و خوشبختانه قبول کرد. با خیال راحت به مسیر ادامه دادم.
هوا تاریک شده بود و من در سکوت، خاطرات این ده روز را مرور می‌کردم.
وقتی به دو همسفرم
خودم
و دلم فکر میکردم
احساس رضایت داشتیم.
بیش از همه خدا را شکر می‌کردم که آسیب‌دیدگی پا مانع پیاده‌روی‌ام نشد. هنوز پایم کمی ورم داشت، اما از کبودی آن فقط هاله‌ای زردرنگ باقی مانده بود
ادامه دارد
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن

https://t.me/arbai_n
از آلمـان تا کـربلا
Post #567 29
قسمت بیست سوم
از آلمان به کربلا سفر آخر در سال  1404
سفر اربعین و همسفری با خودم، و دلم


وقتی به این حقیقت فکر می‌کنی، احساس می‌کنی در خانه‌ای قدم می‌زنی که روزگاری اعضای یک خانواده آسمانی در آن زندگی می‌کردند. اینجا دیگر فقط یک حرم نیست؛ خانه‌ای است که دیوارهایش شاهد عبادت امام هادی(ع)، اشک‌های امام حسن عسکری(ع)، صبر حضرت نرجس خاتون(س)، رفت‌وآمد حضرت حکیمه خاتون(س) و حضور کودک خردسالی بوده که روزی آخرین حجت خدا شد.
شاید به همین دلیل بود که سامرا برایم رنگ دیگری داشت. این شهر، بیش از هر جای دیگری، حس خانه را به من می‌داد. هرچه بیشتر در صحن و رواق‌ها قدم می‌زدم، دل کندن سخت‌تر می‌شد. هنگام خروج، چند بار برگشتم و به گنبد نگاه کردم؛ انگار دلم جا مانده بود. با خودم گفتم: «اگر قسمت شود، دوباره برمی‌گردم.» اما ته دلم می‌دانستم، حتی اگر دیگر هرگز به سامرا نرسم، بخشی از دلم برای همیشه در همین خانه آسمانی خواهد ماند.
از درِ حرم که بیرون آمدم، ناخودآگاه برگشتم و آخرین نگاه را به گنبد انداختم. با خودم گفتم: «شاید دیگر قسمت نشود دوباره اینجا بیایم.» همین فکر، دلم را فشرد.
بعد یاد حرفی افتادم که همیشه شنیده بودم؛ اگر صاحب‌خانه دعوت کند، دوباره خواهی آمد. لبخندی زدم و آرام گفتم: «دعوت دوباره‌اش با خودش؛ اما من از همین حالا دلتنگ این خانه شدم.» آن روز فهمیدم بعضی جاها را آدم ترک می‌کند، اما آن جاها هیچ‌وقت آدم را ترک نمی‌کنند.
به محل استراحتمان رفتم اشرف دراز کشیده بود تا کمی خستگی راه را از تنش بیرون کند. دخترخاله‌اش که همسفرمان بود، کنار خانمی نشسته بود و از روی مفاتیح، اعمال مخصوص آن مکان را برایش می‌خواند و توضیح می‌داد. هرکس به شیوه خودش با این سفر زندگی می‌کرد؛ یکی با دعا، یکی با استراحت، یکی با خدمت، و من... من بیشتر با فکرهایم.
گوشی‌ام را برداشتم و پیام‌ها را چک کردم. مادر محمد پیام داده بود که در حرم امام حسین ع است. نوشته بود همسایه‌شان همراه برادرش با ماشین راهی کربلا شده بودند و یک جای خالی داشتند، او هم با آن‌ها آمده بود. چند بار تماس گرفته بود تا همدیگر را ببینیم. برایش نوشتم: «من سامرا هستم، دیگر امکان آمدنم نیست.
یادم آمد قبل از سفر، به چند نفر از دوستانم سپرده بودم برای بعد از برگشتم یک دورهمی هماهنگ کنند. بعضی‌هایشان رسم داشتند اول هر ماه قمری به زیارت حضرت عبدالعظیم(ع) بروند. همان‌جا قرار گذاشتیم که اگر خدا خواست، روز اول ماه صفر همدیگر را در حرم حضرت عبدالعظیم ببینیم. دو روز بعد باید به آلمان برمی‌گشتم و فرصت زیادی برای دیدارها نداشتم.
بعد، چند کانال خبری را مرور کردم. لبخندی زدم؛ خوشبختانه هنوز خواهر و برادرها و بقیه اقوام متوجه نشده بودند که من به کربلا آمده‌ام. دلم می‌خواست این سفر را بی‌سروصدا انجام دهم؛ انگار بعضی سفرها را باید فقط بین خودت، دلت و خدا نگه داری.
هر از گاهی به اشرف می‌گفتم: «پاشو، آن‌ها تصمیم گرفته بودند آن شب هم در سامرا بمانند. پروازشان فردا از نجف بود و عجله‌ای نداشتند. هزینه‌های مسیر را هم همسر اشرف پرداخت کرده بود تا آخر سفر با هم حساب کنیم. حساب و کتابمان را انجام دادیم. بعد به اشرف گفتم: «من می‌خواهم برگردم ایران.»
متعجب نگاهم کرد و گفت: حالا امشب بمان، فردا برو.
لبخندی زدم و گفتم:نه... ایران کلی کار منتظرم است.
راستش فقط کار نبود. دلم هم هوای ایران را کرده بود.از زمانی که اومدم، از فرودگاه آمدم خانه یکی از بستگان فردا شبش هم از خانه بیرون آمدم برای کربلا هنوز تهران را ندیده بودم،
کوله‌هایمان را به همسر اشرف سپرده بودیم تا در محل نگهداری بار بگذارد. وقتی به آنجا رسیدم، مسئول انبار پرسید: «کوله‌ات را می‌شناسی؟»
با اطمینان گفتم: بله.
اما همین که وارد شدم، انگار وارد دریایی از ساک و کوله شده بودم. هر طرف را نگاه می‌کردم، فقط چمدان بود و کوله. با خودم گفتم: بعید می‌دانم پیدایش کنم. چند دقیقه‌ای گشتم و کم‌کم داشتم ناامید می‌شدم. همان موقع، چشمم به کوله دخترخاله اشرف افتاد. با خودم گفتم: پس کوله من هم باید همین اطراف باشد.چند قدم جلوتر، ناگهان چشمم به کوله خودم افتاد. آن را که برداشتم، انگار گمشده‌ای را پیدا کرده باشم، لبخند زدم. وقتی برگشتم، به شوخی گفتم: اگر پیدایش نمی‌کردم، باید همسر اشرف می‌آمد، برام میاورد، چون کوله ها رو اون گداشته بود
ادامه دارد

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن
Post #566 27
قسمت بیست دوم
از آلمان به کربلا سفر آخر در سال  1404
سفر اربعین و همسفری با خودم، و دلم


همگی راهی سامرا شدیم. از همان لحظه‌ای که از ماشین پیاده شدم، حس عجیبی داشتم؛ حسی که برایم حتی از کاظمین هم پرشورتر و جذاب‌تر بود. نمی‌دانم برای شما هم پیش آمده است یا نه؛ گاهی چند قدم که برمی‌داری، انگار نیرویی نامرئی تو را به سمتی می‌کشاند. من چنین حالی داشتم. هرچه به حرم نزدیک‌تر می‌شدم، دل بی‌اختیار مرا به سوی خود می‌برد. انگار کسی از درون صدایم می‌زد و می‌گفت: «عجله کن، صاحب این خانه منتظر توست.»
شهر سامرا برایم با شهرهای دیگر فرق داشت. شاید دلیلش این بود که سال‌ها نام این شهر را با غربت، حصر و تنهایی امام هادی(ع) و امام حسن عسکری(ع) شنیده بودم. همیشه در ذهنم، سامرا شهری بود که دو امام مظلوم، زیر نگاه مأموران حکومت عباسی، سال‌های سخت زندگی خود را در آن گذراندند. حالا بعد از سال‌ها، خودم در همان شهری قدم برمی‌داشتم که آن همه خاطره از خاندان اهل‌بیت(ع) را در دل خود جای داده است.
هرچه به گنبد طلایی حرم نزدیک‌تر می‌شدم، ضربان قلبم تندتر می‌شد. دلم می‌خواست این مسیر هیچ‌وقت تمام نشود. گاهی سرم را بالا می‌گرفتم و به گنبد نگاه می‌کردم، گاهی هم فقط به زمین خیره می‌شدم و آرام قدم برمی‌داشتم؛ مبادا این لحظه‌های شیرین زود بگذرند.
در حرم نشسته بودیم. اشرف و دو همسفر دیگرمان دراز کشیده بودند تا کمی استراحت کنند. من هم گوشی موبایلم را به شارژ زده بودم. آرام و بی‌آنکه کسی متوجه شود، جورابم را پایین کشیدم و نگاهی به پای پیچ‌خورده‌ام انداختم. کبودی‌اش کمتر شده بود، اما هنوز ورم داشت. با خودم حرف می‌زدم؛ دلم همیشه با من راه می‌آید، اما جسمم گاهی کمتر همراهی می‌کند.
به پایم نگاه کردم و لبخندی زدم. با خودم گفتم: «دیدی تا اینجا هم رسیدی؟» دلم جواب داد: «من که از اول آماده بودم، این جسمت بود که دیرتر راضی شد.» در تمام مسیر اربعین، احساس می‌کردم دلم از جسمم جلوتر حرکت می‌کند. هر بار که پاهایم خسته می‌شدند، دلم آرام در گوشم می‌گفت: «فقط چند قدم دیگر...» و همین چند قدم دیگر، بارها و بارها تکرار شد تا مرا به اینجا رساند.
در همین حال، دختر جوانی با چهره‌ای نورانی و لبخندی دلنشین، در فاصله‌ای نزدیک از من نشست. کم‌کم چند نفر دور او جمع شدند. چون پایم را دراز کرده بودم و به دیوار تکیه داده بودم، از من هم دعوت کرد که نزدیک‌تر بروم. با لبخند گفتم: «نمی‌توانم، باید پایم دراز باشد.» اما کمی خودم را جلو کشیدم تا بهتر صدایش را بشنوم.
او با بیانی شیوا، گرم و دلنشین، داستان زندگی حضرت نرجس خاتون(س)، ازدواج ایشان با امام حسن عسکری(ع) و گوشه‌هایی از زندگی آن خانواده آسمانی را روایت کرد. آن‌قدر شیرین و روان سخن می‌گفت که احساس می‌کردم نه یک روایت تاریخی، بلکه خاطرات اعضای یک خانواده را می‌شنوم.
وقتی از صبر حضرت نرجس خاتون(س) و سختی‌های زندگی ایشان سخن می‌گفت، بی‌اختیار نگاهم به اطراف حرم می‌چرخید. با خودم فکر می‌کردم شاید همین صحن، همین حیاط و همین فضا، روزگاری محل رفت‌وآمد آن بانوی بزرگوار بوده است. تصور اینکه آخرین امام معصوم پیش از دوران غیبت، در همین خانه زندگی کرده و حضرت مهدی(عج) نخستین سال‌های زندگی خود را در همین مکان سپری کرده‌اند، قلبم را به تپش می‌انداخت.
وقتی سخنانش تمام شد، چند یادگاری کوچک میان حاضران تقسیم کرد؛ جاسوئیچی‌هایی که روی هر کدام ذکری نوشته شده بود. سهم من جاسوئیچی‌ای بود که روی آن نوشته بود: «اللهم عجل لولیک الفرج.» احساس کردم این هدیه کوچک، بی‌دلیل به دستم نرسیده است. هنوز هم هر وقت آن را می‌بینم، یاد آن گوشه حرم، آن دختر جوان و آن روایت شیرین زنده می‌شود.
بعد از پایان برنامه، از او درباره فعالیتش پرسیدم. گفت از مشهد آمده است و همراه گروهی، برای اجرای برنامه‌های فرهنگی و تبلیغی در میان زائران فعالیت می‌کند و پس از سامرا، راهی نجف خواهد شد تا از آنجا به ایران بازگردد. از خودگذشتگی او برایم تحسین‌برانگیز بود؛ آمده بود تا سهمی هرچند کوچک در آشنایی زائران با زندگی اهل‌بیت(ع) داشته باشد.
وقتی دوباره در حرم قدم می‌زدم، بیش از پیش احساس کردم اینجا فقط یک زیارتگاه نیست؛ خانه‌ای است که هنوز گرمای حضور اهل‌بیت(ع) در آن جریان دارد. خانه‌ای که سال‌ها محل زندگی امام هادی(ع) و امام حسن عسکری(ع) بود و همان‌جا نیز هر دو امام مظلوم به شهادت رسیدند و به خاک سپرده شدند.
در همین بقعه، بنابر نظر مشهور، حضرت نرجس خاتون(س)، همسر امام حسن عسکری(ع) و مادر حضرت ولی‌عصر(عج)، آرمیده است؛ بانویی که افتخار مادری آخرین حجت الهی را یافت. همچنین حکیمه خاتون(س)، دختر امام جواد(ع) و عمه امام حسن عسکری(ع)، بانوی دانشمند و امین خاندان اهل‌بیت(ع)، که روایت ولادت حضرت مهدی(عج) را برای تاریخ نقل کرده است، در همین مکان مدفون است.
ادامه دارد
https://t.me/arbai_n
از آلمـان تا کـربلا
Post #564 28
قسمت بیست یکم
از آلمان به کربلا سفر آخر در سال  1404
سفر اربعین و همسفری با خودم، و دلم


اشرف به همراه دخترخاله و همراهش
تازه داشتن نهار میخوردن کمی نشستیم، حرارت خورشید کمتر شد، 5نفری حرکت کردیم، کوله اشرف را همسرش با چرخ دستی میاورد، مهری دختر خاله اشرف کوله اش چرخ داشت، خانمی دبگه که همراهشون بود آن هم چرخ داشت، مقداری راه آمدیم، اطرافیانم فکر میکردن من با کوله اذیت هستم... ولی ناراحت نبودم، کوله ام راحت بود. با یک ماشین سواری به سمت کاظمین حرکت کردیم،عقب به جای سه نفر چهار نفر نشستیم، البته اشرف بهم گفته بود چون همسرش میخواد با تاکسی بره، من تو ماشین جا نمیشم من جدا باید میرفتم، آنها جدا، که کاظمین همو میدیدیم، که دیگه منم با آنها همسفر شدم،
اشرف زن خیلی خوبی است
تا بتوانه کارهای خیر انجام میده،از جهیزیه گرفته تا...یه دفعه تو مشهد با هم راه میرفتیم، فکر کنم براجهیزه دختری ماشین لباسشویی دوقلو داده بودن، درخواست ماشین لباسشویی بزرگ داشتن، تا به حال این مدلی را ندیده بودم، بخاطر همین تو ذهنم مونده.
حالا تو فکر است خانه ای برای استفاده زوار مشهد درست کنه، به من هم پیشنهاد داد که کمک کنم،
من همیشه برای کمک تمرکزم روی نان و آب تنور، هر جا که باشه، ایران...

.در کاظمین زیاد نماندیم؛ اگر درست به خاطر داشته باشم، فقط یک شب مهمان این شهر بودیم.
در مسیر بسیاری از حرم‌ها، هنوز از فاصله‌ای دور، صدای نوحه و مرثیه دل آدم را می‌لرزاند و حال و هوای زیارت از همان قدم‌های اول آغاز می‌شد؛ اما کاظمین برای من متفاوت بود. اینجا خبری از آن هیجان بیرون حرم نبود، اما آرامشی عمیق در فضا جریان داشت؛ آرامشی که انگار آرام‌آرام در جان آدم می‌نشست.
اسکان زائران بسیار منظم بود. اطراف حرم، محوطه وسیعی را با فرش و موکت پوشانده بودند. با وجود اینکه سرویس‌های بهداشتی در همان محدوده قرار داشت، فرش‌ها تمیز و پاکیزه بود و هیچ‌کس با کفش روی آن‌ها قدم نمی‌گذاشت. همین احترام مردم به فضای استراحت زائران،
آب، شربت و غذا هم به وفور در اختیار زائران قرار داشت و هیچ‌کس احساس کمبود نمی‌کرد.
من، اشرف و یکی دیگر از همسفرهایمان گوشه‌ای از همان فرش‌ها را برای استراحت انتخاب کردیم. هر سه خسته بودیم، اما هرکدام خستگی‌مان را به شکلی تحمل می‌کردیم. یکی زود خوابش برد، دیگری آرام در سکوت به سقف خیره شده بود و من، مثل همیشه، بیشتر از آنکه با اطرافم باشم،با دو همسفرم
خودم و
دلم
  حرف می‌زدم.
پایم هنوز درد می‌کرد. آرام جورابم را پایین کشیدم و نگاهی به مچ پایم انداختم. ورمش هنوز کاملاً نخوابیده بود، اما نسبت به روزهای اول بهتر شده بود. با لبخندی به خودم گفتم: «خوب دوام آوردی...» و همان لحظه دلم جواب داد: «من که از اول آماده بودم؛
در تمام مسیر اربعین، احساس می‌کردم دلم از  خودم جلوتر حرکت می‌کند. هر جا می‌گفتند چند کیلومتر دیگر مانده، دل من می‌گفت: «برو، می‌توانی.» اما پاهایم گاهی اعتراض می‌کردند. انگار میان این دو، گفت‌وگویی همیشگی برقرار بود؛ دلی که بی‌قرار رفتن بود و خودم که گاهی التماس چند دقیقه استراحت می‌کرد.من میموندم وسط دلم و خودم، آخر سر هم معمولاً دلم برنده می‌شد،
و خودم، با غرغر، خودش را به او می‌رساند.
از کربلا به بعد، معده‌درد هم به درد پایم اضافه شده بود. با اینکه خیلی مراقب بودم، غذاها را روی هم نمی‌خوردم و هرچه می‌خوردم با احتیاط بود، اما باز هم معده‌ام اذیتم می‌کرد. هر جا برای گرفتن دارو می‌رفتم، بیشتر از دو قرص معده یا دو مسکن به هر نفر نمی‌دادند. هر وقت اشرف برای کاری به آن طرف می‌رفت، با خنده به او می‌گفتم: اگر رفتی، برای من هم دو تا قرص بگیر.
همان لحظه یاد خانه‌ام در آلمان افتادم؛ به کشوی داروها که همیشه چند بسته قرص معده، مسکن و داروهای ضروری در آن هست. چون تاریخ مصرفشان نزدیک می‌شود و مصرف نمی‌شوند، آخر سر دورشان می‌ریزم. با خودم گفتم: اگر خدا دوباره قسمت کرد و به این سفر آمدم، داروهایی را که هنوز قابل استفاده‌اند با خودم می‌آورم و به هلال‌احمر می‌دهم. شاید برای زائری که مثل امروز من به یک قرص نیاز دارد، همان دارو گره‌گشا باشد.
گاهی فکر می‌کنم اربعین فقط مسیر بین نجف و کربلا نیست؛ سفری است که در آن، آدم بیشتر از هر زمان دیگری با خودش روبه‌رو می‌شود؛ با جسمی که محدودیت دارد، با دلی که حد و مرز نمی‌شناسد و با همراهانی که حضورشان، سختی راه را آسان‌تر می‌کند.
ادامه دارد

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن

https://t.me/arbai_n
از آلمـان تا کـربلا
Post #559 735
📍 مسیر پیاده‌روی اربعین از نجف تا کربلا حدود ۸۰ کیلومتر طول داره،
و در طول مسیر، تیرک‌ها یا ستون‌هایی به نام عمود (ستون نشانه) نصب شده که زائرها با اون‌ها مسیر و مسافت رو می‌سنجن.

🔸 تعداد دقیق عمودها:

مسیر از عمود ۱ تا حدود عمود ۱۴۵۲ شماره‌گذاری شده.

یعنی کل مسیر حدود ۱۴۵۲ عمود داره.


🔸 نکات جالب:

فاصله بین هر دو عمود تقریباً ۵۰ متره.

مسیر اصلی که بیشتر زائران طی می‌کنن، جاده‌ی بین‌المللی نجف – کربلا (طریق الحسین علیه‌السلام) هست.

بعضی موکب‌ها یا محل‌های استراحت با شماره‌ی عمودشون شناخته می‌شن (مثلاً «موکب عمود ۷۸۵»).


📏 خلاصه:

> 🔹 مسیر نجف تا کربلا ≈ ۸۰ کیلومتر
🔹 از عمود ۱ تا عمود ۱۴۵۲
🔹 هر عمود ≈ ۵۰ متر فاصله


اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن

https://t.me/arbai_n
از آلمـان تا کـربلا
Post #557 31
قسمت بیستم
از آلمان به کربلا سفر آخر در سال  1404
سفر اربعین و همسفری با خودم، و دلم


حالا که به آن روز فکر می‌کنم، احساس می‌کنم دیدار دوباره اشرف کاملاً اتفاقی نبود. همان جمله‌ای که گفت: «کوه به کوه نمی‌رسد، آدم به آدم می‌رسد»، برایم معنای دیگری پیدا کرده است. این هم یکی از رزق‌هایی بود که امام حسین(ع) در این سفر نصیبم کرد.
امروز که این سطرها را می‌نویسم، حتی اشتباهی برداشتن کفش‌های آن خانم کرمانی را هم اتفاقی نمی‌بینم. شاید خدا می‌خواست به من نشان بدهد که کفش‌های خودم هم احتمالاً همین‌طور، از روی اشتباه برده شده بود.
با خودم گفتم آن بنده خدا که دمپایی مرا اشتباهی برده، حتماً خیلی ناراحت شده و بارها از خدا خواسته صاحب کفش حقیقت را بفهمد.
خدایا، خودت شاهدی که من از گم شدن کفش‌هایم ناراحت نشدم. سهم من از آن کفش‌ها تا همان‌جا بود. از تو می‌خواهم به کسی که اشتباهی کفش‌هایم را برداشته، آرامش بده و نگذار بابت این اتفاق دچار نگرانی یا مشکلی شده باشد.
بعد از آن، من و اشرف به سمت حرم راه افتادیم. خیابان را برای برگزاری نماز بسته بودند و ناچار شدیم بایستیم تا نماز جماعت به پایان برسد.

تو راه که داشتیم میرفتیم دنبال جایی بود برای نماز جماعت. بلاخره با کلی دلهره سلام صلوات رسیدیم که خوشبختانه کاروان کرمانیها نرفته بودن، صاحب کفش گفت فکر کردم دلت برامون تنگ شده برگشتی، گفتم بخاطر کفشها برگشتم، گفت کفش دیگه داشتم، میخواستم بخرم، بعد بهش گفتم اگر پیداتون نمیکردم از وجدان درد حال بدی از این سفر بهم قالب میشد.
نماز خواندام، براشوان سفر خوبی آرزو کردم خداحافظی کردم.
ویک نفس راحت،
تشکر از خدا که موفق شدم کفش را به صاحبش برسونم.

از خانه ای که استرحتگاهمون بود تا حرم نزدیک  یک ساعتی پیاده راه بود، زمانی که ما رسیدیم همه خواب بودن، من و اشرف چند خانه با هم فاصله داشتیم، من جایی که صاحب خانه براس من آماده کرده بود خوابیدم، هم کولر سقفی هم کولر گازی روی سر وجلوم بود، دو نفر خانم بغل من خوابیده بودن با مانتو روسری... گرمشون بود، همان شب من معده درد شدید گرفتم مقدری سرما خوردم قرص سرماخوردگی داشتم ولی قرص معده نداشتم،
این همه قرص در خانه دارم، معمولاً تاریخ مصرفشون میگذره میریزم دور، نمیدونم چرا با خودم نیاوردم،
باید همه را میاوردم میدادم، به این خونه ها که زوار دارن، صاحبخانه هم قرص نداشت، در سال یکبار معده ام درد میگیره، هر وقت قرص مسکن را بخوام با شکم خالی بخورم،یک دونه قرص معده همراهش میخوردم،
فکرش هم نمیکردم، بهش احتیاج پیدا کنم.
ترجیح دادم، چیزی نخورم یا خیلی کم، که شاید دردش آرام بشه، برای دیسک کمر هم هلال احمر که میدیدم، قرص مسکن میگرفتم، دو دونه بیشتر نمیدادن.
در استراحت گاهی که ما بودیم خانمهایی بودن با ناخنها و مژه های کاشته شده حضور داشتن، هیچ کس هم امر به معروف نمیکرد،.
درسته که همه دعوت شده هستیم، ولی خوب با این سر و وضع بدون نماز بدون غسل...
باید بهشون گفته بشه، در همان جمع اگر من بگم، و چنر نفری در همان مسیر یهشون بگن، ناخنها و مژها را که نمیتوانن بردارن،ولی برای سفر بعدی اگر بخوان بیان، شاید این تذکر ها تاثیری داشته باشه.
اشرف باهمسر و
دختر خاله و
یکی از دوستانش
آمده بود.
بعد از ظهر من از صاحب خانه خداحافظی کردم
آمدم خانه ای که اشرف بود که باهم به کاظمین برویم،


https://t.me/arbai_n
Post #556 26
قسمت نوزدم
از آلمان به کربلا سفر آخر در سال  1404
سفر اربعین و همسفری با خودم، و دلم


خانمی از کاروان کرمان که در این سفر همراهم شده بود، متوجه شد از اینکه دخترش دوست دارد برای ادامه زندگی به خارج از کشور برود، ناراحت هستم و سعی می‌کنم او را منصرف کنم. یک‌باره رو به من کرد و گفت:
«فکر کردی من می‌گذارم تنها دخترم برود خارج؟»
انگار می‌خواست کمی آرامم کند. من چیزی نگفتم.
بعد از زندگی‌اش برایم تعریف کرد؛ اینکه همسر یک جانباز است که پایش را از دست داده، از سختی‌هایی که پشت سر گذاشته‌اند، از عمل جراحی همسرش و افسردگی‌ای که بعد از آن به سراغش آمده بود. می‌گفت همان روزها تصمیم گرفته برای شفا و توسل به کربلا بیاید و از آن سال به بعد، هر سال در راهپیمایی اربعین شرکت می‌کند.
بعد از یک زیارت شیرین، نماز و تلاوت قرآن، به استراحتگاهی که در آن مستقر بودیم برگشتیم.
در آنجا یک خانم عراقی با دو دخترش حضور داشتند که رفتار چندان خوبی با من نداشتند. البته یکی از آن دو، مادر بود و دیگری دختر نوجوانشان. من هیچ‌وقت دوست ندارم کسی از دستم ناراحت باشد.
دخترشان که حدود هفده سال داشت، مشغول خوردن چیزی بود. مادر و خواهرش طوری می‌نشستند یا می‌خوابیدند که هر کدام به اندازه جای دو نفر را اشغال می‌کردند. رفتم کنار دختر نشستم، سرش را بوسیدم و گفتم:
«من ملافه‌هایم را اینجا پهن می‌کنم. تو اینجا باش، مادرت و خواهرت هم این طرف بنشینند؛ این‌طوری هم من راحت هستم و هم دو نفر دیگر هم کنارمان جا می‌شوند.»
خوشبختانه قبول کرد. وقتی مادر و خواهرش آمدند، با نگاه سردی به من نگاه کردند. دخترشان چیزی به عربی به آن‌ها گفت و با اینکه ناراحت بودند، همان‌جا نشستند. من خوشحال بودم که دست‌کم باعث دلخوری کسی نشده‌ام.
کنار همان دختر عرب، که اسمش «نورا» بود، نشسته بودم. کمی آن‌طرف‌تر، خانمی ایرانی مشغول نماز خواندن بود. خواهر نورا برخورد تندی با او کرده بود. صدای آن خانم توجهم را جلب کرد که به فارسی می‌گفت:
«من فقط می‌خواستم یک نماز بخوانم...»
همان لحظه، از کنار نورا صدایی آشنا شنیدم. برگشتم؛ اشرف بود.
با لبخند گفت:
«می‌گن کوه به کوه نمی‌رسه، آدم به آدم می‌رسه... این هم شاهدش!»
بعد گفت:
«وسایلت را زود جمع کن، بریم.»
بعد فهمیدم همان خانمی که خواهر نورا با او بدرفتاری کرده بود، دخترخاله اشرف است.
وسایلم را جمع کردم و سه‌نفری راه افتادیم. از اشرف پرسیدم:
«چرا جواب پیام‌هایم را ندادی؟»
گفت:
«سه بسته اینترنت برام خریدند، ولی هیچ‌کدام درست کار نکرد. مثل تو هم نبودم که تا درستش نکنم، ولش نکنم.»
راه طولانی‌ای تا مقصد داشتیم. حتی مسیر را هم گم کردیم، هرچند آدرس دستمان بود.
دو تا از جاری‌های اشرف خانه‌هایشان را در اختیار زائران گذاشته بودند. خانه‌ها نزدیک هم بود. اشرف، دخترخاله‌اش و دوستشان در یکی از خانه‌ها مستقر شدند، اما آنجا دیگر جایی برای من نبود و من به خانه دیگر رفتم.
خانه حیاط کوچکی داشت. یک حمام، یک توالت و یک دستشویی در حیاط قرار داشت. از ورودی، آشپزخانه بزرگی دیده می‌شد و بعد راهرویی که یک مبل سه‌نفره در آن بود. یک اتاق هم کاملاً از زائران پر شده بود.
کمی آب خوردم و قرصم را مصرف کردم. وقتی صاحبخانه آمد، اشرف به خانه کناری رفت.
صبح، صاحبخانه برای همه صبحانه مفصلی آماده کرد. بعد دوش گرفتم و لباس‌هایم را شستم. زیر آفتاب عراق خیلی زود خشک شدند.
کنار کوله‌ام نشسته بودم و دنبال وسیله‌ای می‌گشتم. همه وسایل را بیرون ریخته بودم. دو نفر هم کنارم نشسته بودند و از سر کنجکاوی مدام از من سؤال می‌کردند.
همین‌طور که وسایل را جابه‌جا می‌کردم، یک جفت کفش اضافه داخل کوله دیدم!
جا خوردم.
کفش‌ها متعلق به همان خانم کرمانی بود.
به صاحبخانه گفتم با اشرف تماس بگیرد. گوشی را به من داد. به اشرف گفتم کفش‌ها اشتباهی همراه من آمده است. قرار گذاشتیم به حرم برویم و بعد به همان استراحتگاه تا کفش‌ها را به صاحبش برسانم.
ناهار خوردم، نماز خواندم و راه افتادم. وقتی رسیدم، اشرف تازه مشغول ناهار خوردن بود. دل توی دلم نبود که مبادا صاحب کفش از آنجا رفته باشد.
بعد دخترخاله اشرف آمد و گفت:
می‌خواهم پیراهن بخرم.»
اشرف اهل خرید نبود، اما پیراهنی را تن صاحبخانه دیده بود که دوست داشت بخرد ولی پیدا نکرد.
هنگام خداحافظی، صاحبخانه‌ای که اشرف در منزل او بود، بسته‌ای به من داد که داخلش پارچه و جوراب بود. هرچه گفتم لازم نیست، قبول نکرد. در نهایت فقط جوراب‌ها را برداشتم.
دخترخاله اشرف و دو نفر دیگر هم همراهمان شدند. هرچقدر گشتیم، پیراهن موردنظر پیدا نشد.
ادامه دارد

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن
Post #555 8

Forwarded from آز آلمـان تا کـربلا

سفر کربلا را باید با دل رفت، نه با پا.
راهش خاکی است اما مقصدش آسمان.
هر که دلش حسینی شود، خودش زائر است، هرچند از دور نه در نقشه، که در دل باید جست.
راهش از عشق می‌گذرد، نه از مرز و بلیت.

https://t.me/arbai_n
از آلمـان تا کـربلا
Older posts →

About this channel

How can I read @arbai_n without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for آز آلمـان تا کـربلا: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does آز آلمـان تا کـربلا have?
آز آلمـان تا کـربلا (@arbai_n) has 25 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does آز آلمـان تا کـربلا know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →