از آلمان به کربلا سفر آخر در سال 1404
سفر اربعین و همسفری با خودم، و دلم
همگی راهی سامرا شدیم. از همان لحظهای که از ماشین پیاده شدم، حس عجیبی داشتم؛ حسی که برایم حتی از کاظمین هم پرشورتر و جذابتر بود. نمیدانم برای شما هم پیش آمده است یا نه؛ گاهی چند قدم که برمیداری، انگار نیرویی نامرئی تو را به سمتی میکشاند. من چنین حالی داشتم. هرچه به حرم نزدیکتر میشدم، دل بیاختیار مرا به سوی خود میبرد. انگار کسی از درون صدایم میزد و میگفت: «عجله کن، صاحب این خانه منتظر توست.»
شهر سامرا برایم با شهرهای دیگر فرق داشت. شاید دلیلش این بود که سالها نام این شهر را با غربت، حصر و تنهایی امام هادی(ع) و امام حسن عسکری(ع) شنیده بودم. همیشه در ذهنم، سامرا شهری بود که دو امام مظلوم، زیر نگاه مأموران حکومت عباسی، سالهای سخت زندگی خود را در آن گذراندند. حالا بعد از سالها، خودم در همان شهری قدم برمیداشتم که آن همه خاطره از خاندان اهلبیت(ع) را در دل خود جای داده است.
هرچه به گنبد طلایی حرم نزدیکتر میشدم، ضربان قلبم تندتر میشد. دلم میخواست این مسیر هیچوقت تمام نشود. گاهی سرم را بالا میگرفتم و به گنبد نگاه میکردم، گاهی هم فقط به زمین خیره میشدم و آرام قدم برمیداشتم؛ مبادا این لحظههای شیرین زود بگذرند.
در حرم نشسته بودیم. اشرف و دو همسفر دیگرمان دراز کشیده بودند تا کمی استراحت کنند. من هم گوشی موبایلم را به شارژ زده بودم. آرام و بیآنکه کسی متوجه شود، جورابم را پایین کشیدم و نگاهی به پای پیچخوردهام انداختم. کبودیاش کمتر شده بود، اما هنوز ورم داشت. با خودم حرف میزدم؛ دلم همیشه با من راه میآید، اما جسمم گاهی کمتر همراهی میکند.
به پایم نگاه کردم و لبخندی زدم. با خودم گفتم: «دیدی تا اینجا هم رسیدی؟» دلم جواب داد: «من که از اول آماده بودم، این جسمت بود که دیرتر راضی شد.» در تمام مسیر اربعین، احساس میکردم دلم از جسمم جلوتر حرکت میکند. هر بار که پاهایم خسته میشدند، دلم آرام در گوشم میگفت: «فقط چند قدم دیگر...» و همین چند قدم دیگر، بارها و بارها تکرار شد تا مرا به اینجا رساند.
در همین حال، دختر جوانی با چهرهای نورانی و لبخندی دلنشین، در فاصلهای نزدیک از من نشست. کمکم چند نفر دور او جمع شدند. چون پایم را دراز کرده بودم و به دیوار تکیه داده بودم، از من هم دعوت کرد که نزدیکتر بروم. با لبخند گفتم: «نمیتوانم، باید پایم دراز باشد.» اما کمی خودم را جلو کشیدم تا بهتر صدایش را بشنوم.
او با بیانی شیوا، گرم و دلنشین، داستان زندگی حضرت نرجس خاتون(س)، ازدواج ایشان با امام حسن عسکری(ع) و گوشههایی از زندگی آن خانواده آسمانی را روایت کرد. آنقدر شیرین و روان سخن میگفت که احساس میکردم نه یک روایت تاریخی، بلکه خاطرات اعضای یک خانواده را میشنوم.
وقتی از صبر حضرت نرجس خاتون(س) و سختیهای زندگی ایشان سخن میگفت، بیاختیار نگاهم به اطراف حرم میچرخید. با خودم فکر میکردم شاید همین صحن، همین حیاط و همین فضا، روزگاری محل رفتوآمد آن بانوی بزرگوار بوده است. تصور اینکه آخرین امام معصوم پیش از دوران غیبت، در همین خانه زندگی کرده و حضرت مهدی(عج) نخستین سالهای زندگی خود را در همین مکان سپری کردهاند، قلبم را به تپش میانداخت.
وقتی سخنانش تمام شد، چند یادگاری کوچک میان حاضران تقسیم کرد؛ جاسوئیچیهایی که روی هر کدام ذکری نوشته شده بود. سهم من جاسوئیچیای بود که روی آن نوشته بود: «اللهم عجل لولیک الفرج.» احساس کردم این هدیه کوچک، بیدلیل به دستم نرسیده است. هنوز هم هر وقت آن را میبینم، یاد آن گوشه حرم، آن دختر جوان و آن روایت شیرین زنده میشود.
بعد از پایان برنامه، از او درباره فعالیتش پرسیدم. گفت از مشهد آمده است و همراه گروهی، برای اجرای برنامههای فرهنگی و تبلیغی در میان زائران فعالیت میکند و پس از سامرا، راهی نجف خواهد شد تا از آنجا به ایران بازگردد. از خودگذشتگی او برایم تحسینبرانگیز بود؛ آمده بود تا سهمی هرچند کوچک در آشنایی زائران با زندگی اهلبیت(ع) داشته باشد.
وقتی دوباره در حرم قدم میزدم، بیش از پیش احساس کردم اینجا فقط یک زیارتگاه نیست؛ خانهای است که هنوز گرمای حضور اهلبیت(ع) در آن جریان دارد. خانهای که سالها محل زندگی امام هادی(ع) و امام حسن عسکری(ع) بود و همانجا نیز هر دو امام مظلوم به شهادت رسیدند و به خاک سپرده شدند.
در همین بقعه، بنابر نظر مشهور، حضرت نرجس خاتون(س)، همسر امام حسن عسکری(ع) و مادر حضرت ولیعصر(عج)، آرمیده است؛ بانویی که افتخار مادری آخرین حجت الهی را یافت. همچنین حکیمه خاتون(س)، دختر امام جواد(ع) و عمه امام حسن عسکری(ع)، بانوی دانشمند و امین خاندان اهلبیت(ع)، که روایت ولادت حضرت مهدی(عج) را برای تاریخ نقل کرده است، در همین مکان مدفون است.
ادامه دارد
https://t.me/arbai_n
از آلمـان تا کـربلا