TGViewer
آز آلمـان تا کـربلا آز آلمـان تا کـربلا @arbai_n · 25 subscribers
Post #579 23
قسمت بیست هفتم
از آلمان به کربلا سفر آخر در سال  1404
سفر اربعین و همسفری با خودم، و دلم


مسیر نجف تا مهران را کمی خوابیدیم؛ نه یک خواب عمیق و کامل. همان‌طور که ماشین به جلو حرکت می‌کرد، من احساس نمی‌کردم که دارم به جلو می‌روم. انگار فقط بدنم در حرکت بود و خودم، در جایی از آن مسیر، هنوز عقب مانده بودم.
دلم نمی‌خواست از آنجا دور شوم. انگار بخشی از وجودم هنوز در نجف، در کربلا، در آن مسیر، میان آن همه قدم و سلام و اشک و دعا جا مانده بود. حال عجیبی داشتم؛ هم خسته بودم، هم آرام، هم دلم گرفته بود و هم شیرینی عجیبی در وجودم جریان داشت.
در مسیر، گاهی نگاهی به خبرها انداختم، با بعضی دوستان چت کردم و پیام‌ها را خواندم. خبرهایی هم درباره مسیر مهران تا تهران بود؛ نوشته بودند وسیله نیست و اوضاع شلوغ است و...
اما راستش را بخواهید، اصلاً به این خبرها اهمیت نمی‌دادم. بعد از آنچه در این چند روز دیده و تجربه کرده بودم، دیگر شلوغی و صف و سختی مسیر چندان برایم مهم نبود.
به مهران که رسیدم، به یک نمازخانه رفتم و کمی استراحت کردم. بعد دوباره راه افتادم برای رفتن به تهران.
با یک اتوبوس خودم را به گاراژ رساندم. چه شلوغی‌ای بود! چه صفی! بماند...
بالاخره سوار یک اتوبوس شدم. اتوبوس خوب و تمیزی بود و خوشبختانه یک صندلی یک‌نفره نصیبم شد. روی صندلی که قرار گرفتم، موبایلم را در دست گرفتم.
یک طرف من بودم، یک طرف دلم و طرف دیگر خودم بود،
خودم خیلی خسته بود.
بر عکس دلم خیلی سر حال بود وراضی،
یه وقت هم دلم با خودم چیزهایی زیر لب به هم میگفتن، ولی نهایتا دلم حرفش پیش میرفت، من هم نظاره گر بودم و ساکت.
سه نفری نشستیم و خاطرات این ده روز را مرور کردیم.

هرچه بیشتر به آن روزها فکر می‌کردم، شیرینی سفر بیشتر در وجودم پخش می‌شد. درست مثل وقتی چیزی شیرین می‌خوری و بعد از تمام شدنش، هنوز مزه‌اش زیر زبانت مانده است. سفر تمام شده بود، اما مزه‌اش هنوز مانده بود؛ در دل، در ذهن، در چشم‌ها و حتی در سکوت‌هایم.
هر خاطره‌ای که از جلوی چشمم عبور می‌کرد، لبخندی روی لبم می‌آورد.
یاد پیاده‌روی‌ها...
یاد پای پیچ خورده ام که هنوز ورم و کمی درد داشت،از پاهام خیلی باید تشکر کنم که این سفر را با من به بهترین وجه همراهی کرد. خستگیها..
یاد موکب‌هایی که با عشق پذیرایی می‌کردند...
یاد آدم‌هایی که نمی‌شناختمشان، اما انگار سال‌ها بود می‌شناختمشان...
یاد سلام‌هایی که از ته دل گفته می‌شد...
یاد «السلام علیک یا اباعبدالله»هایی که در طول مسیر بارها و بارها تکرار کرده بودم...
و یاد لحظه‌هایی که فقط خودم بودم و دلم و آسمانی که شاهد حال من بود.یاد شهدا دوستان... که همه یک کاروان به تمام معنا  بودن
حالا داشتم از آن همه خاطره شیرین برمی‌گشتم به تهران؛ اما واقعیت این بود که فقط من به تهران برمی‌گشتم.
دلم هنوز آنجا بود.
انگار خودم سوار اتوبوس شده بودم، اما دلم هنوز در مسیر نجف تا کربلا قدم می‌زد.
گاهی آدم از جایی برمی‌گردد، اما چیزی از وجودش را همان‌جا جا می‌گذارد. من هم احساس می‌کردم بخشی از خودم را در این سفر گذاشته‌ام؛ شاید کنار حرم، شاید در یکی از موکب‌ها، شاید در میان آن جمعیت عاشق، شاید در یک سلام ساده، یا شاید در گوشه‌ای از مسیر که خسته بودم و بی‌اختیار گفتم:
«خدایا، کاش این مسیر تمام نشود.»
حالا مسیر تمام شده بود.
اما سفر نه.
چون بعضی سفرها وقتی به مقصد می‌رسند، تازه در دل آدم شروع می‌شوند.
من به تهران برمی‌گشتم، با دو همسفر همیشگی‌ام؛ خودم و دلم.
خودم خسته بود،
اما دلم سر حال به تمام معنا.
پر از خاطره، پر از تصویر، پر از صدا، پر از دعا و پر از یک حس ناشناخته که نمی‌توانستم برایش اسم پیدا کنم.
به بیرون پنجره نگاه کردم. جاده آرام‌آرام پشت سرمان می‌ماند و چراغ‌ها یکی‌یکی از جلوی چشمم عبور می‌کردند.
با خودم گفتم:
«یعنی واقعاً تمام شد؟»
دلم جواب داد:
«نه... تازه شروع شده.»
لبخند زدم.
چون فهمیدم اربعین فقط یک سفر ده‌روزه نیست؛ اربعین شاید سفری باشد که کیلومترهایش روی جاده طی می‌شود، اما ادامه‌اش را باید در دل طی کرد.
و من، در راه برگشت به تهران، هنوز داشتم با دلم حرف می‌زدم.
من و دلم؛ دو همسفر این سفر.
و شاید زیباترین قسمت سفر همین بود؛ اینکه وقتی همه همسفرها به خانه‌هایشان برمی‌گردند، آدم می‌ماند و دلی که دیگر شبیه قبل از سفر نیست...
ادامه دارد
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن

https://t.me/arbai_n
از آلمـان تا کـربلا
More from @arbai_n
  1. Sep 24, 2026شبهای جمعه، آخه چه سری داره دلهامون میگیره...
  2. Sep 21, 2026document post
  3. Sep 20, 2026🔊 قطعه قرآن ورق ورق منتشر شد‼️ 🎙با صدای:حاج مصطفی مروانی 👩‍🎨شاعر: علیرضا افشار و حسین…
  4. Sep 16, 2026سفر کربلا را باید با دل رفت، نه با پا. راهش خاکی است اما مقصدش آسمان. هر که دلش حسینی شود،…
  5. Sep 16, 2026اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ…
  6. Aug 20, 2026لباس مشکیمو تا می‌کنم بازم نمی‌دونم می‌پوشمش یا نه ؟!
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →