قسمت نوزدم
از آلمان به کربلا سفر آخر در سال 1404
سفر اربعین و همسفری با خودم، و دلم
خانمی از کاروان کرمان که در این سفر همراهم شده بود، متوجه شد از اینکه دخترش دوست دارد برای ادامه زندگی به خارج از کشور برود، ناراحت هستم و سعی میکنم او را منصرف کنم. یکباره رو به من کرد و گفت:
«فکر کردی من میگذارم تنها دخترم برود خارج؟»
انگار میخواست کمی آرامم کند. من چیزی نگفتم.
بعد از زندگیاش برایم تعریف کرد؛ اینکه همسر یک جانباز است که پایش را از دست داده، از سختیهایی که پشت سر گذاشتهاند، از عمل جراحی همسرش و افسردگیای که بعد از آن به سراغش آمده بود. میگفت همان روزها تصمیم گرفته برای شفا و توسل به کربلا بیاید و از آن سال به بعد، هر سال در راهپیمایی اربعین شرکت میکند.
بعد از یک زیارت شیرین، نماز و تلاوت قرآن، به استراحتگاهی که در آن مستقر بودیم برگشتیم.
در آنجا یک خانم عراقی با دو دخترش حضور داشتند که رفتار چندان خوبی با من نداشتند. البته یکی از آن دو، مادر بود و دیگری دختر نوجوانشان. من هیچوقت دوست ندارم کسی از دستم ناراحت باشد.
دخترشان که حدود هفده سال داشت، مشغول خوردن چیزی بود. مادر و خواهرش طوری مینشستند یا میخوابیدند که هر کدام به اندازه جای دو نفر را اشغال میکردند. رفتم کنار دختر نشستم، سرش را بوسیدم و گفتم:
«من ملافههایم را اینجا پهن میکنم. تو اینجا باش، مادرت و خواهرت هم این طرف بنشینند؛ اینطوری هم من راحت هستم و هم دو نفر دیگر هم کنارمان جا میشوند.»
خوشبختانه قبول کرد. وقتی مادر و خواهرش آمدند، با نگاه سردی به من نگاه کردند. دخترشان چیزی به عربی به آنها گفت و با اینکه ناراحت بودند، همانجا نشستند. من خوشحال بودم که دستکم باعث دلخوری کسی نشدهام.
کنار همان دختر عرب، که اسمش «نورا» بود، نشسته بودم. کمی آنطرفتر، خانمی ایرانی مشغول نماز خواندن بود. خواهر نورا برخورد تندی با او کرده بود. صدای آن خانم توجهم را جلب کرد که به فارسی میگفت:
«من فقط میخواستم یک نماز بخوانم...»
همان لحظه، از کنار نورا صدایی آشنا شنیدم. برگشتم؛ اشرف بود.
با لبخند گفت:
«میگن کوه به کوه نمیرسه، آدم به آدم میرسه... این هم شاهدش!»
بعد گفت:
«وسایلت را زود جمع کن، بریم.»
بعد فهمیدم همان خانمی که خواهر نورا با او بدرفتاری کرده بود، دخترخاله اشرف است.
وسایلم را جمع کردم و سهنفری راه افتادیم. از اشرف پرسیدم:
«چرا جواب پیامهایم را ندادی؟»
گفت:
«سه بسته اینترنت برام خریدند، ولی هیچکدام درست کار نکرد. مثل تو هم نبودم که تا درستش نکنم، ولش نکنم.»
راه طولانیای تا مقصد داشتیم. حتی مسیر را هم گم کردیم، هرچند آدرس دستمان بود.
دو تا از جاریهای اشرف خانههایشان را در اختیار زائران گذاشته بودند. خانهها نزدیک هم بود. اشرف، دخترخالهاش و دوستشان در یکی از خانهها مستقر شدند، اما آنجا دیگر جایی برای من نبود و من به خانه دیگر رفتم.
خانه حیاط کوچکی داشت. یک حمام، یک توالت و یک دستشویی در حیاط قرار داشت. از ورودی، آشپزخانه بزرگی دیده میشد و بعد راهرویی که یک مبل سهنفره در آن بود. یک اتاق هم کاملاً از زائران پر شده بود.
کمی آب خوردم و قرصم را مصرف کردم. وقتی صاحبخانه آمد، اشرف به خانه کناری رفت.
صبح، صاحبخانه برای همه صبحانه مفصلی آماده کرد. بعد دوش گرفتم و لباسهایم را شستم. زیر آفتاب عراق خیلی زود خشک شدند.
کنار کولهام نشسته بودم و دنبال وسیلهای میگشتم. همه وسایل را بیرون ریخته بودم. دو نفر هم کنارم نشسته بودند و از سر کنجکاوی مدام از من سؤال میکردند.
همینطور که وسایل را جابهجا میکردم، یک جفت کفش اضافه داخل کوله دیدم!
جا خوردم.
کفشها متعلق به همان خانم کرمانی بود.
به صاحبخانه گفتم با اشرف تماس بگیرد. گوشی را به من داد. به اشرف گفتم کفشها اشتباهی همراه من آمده است. قرار گذاشتیم به حرم برویم و بعد به همان استراحتگاه تا کفشها را به صاحبش برسانم.
ناهار خوردم، نماز خواندم و راه افتادم. وقتی رسیدم، اشرف تازه مشغول ناهار خوردن بود. دل توی دلم نبود که مبادا صاحب کفش از آنجا رفته باشد.
بعد دخترخاله اشرف آمد و گفت:
میخواهم پیراهن بخرم.»
اشرف اهل خرید نبود، اما پیراهنی را تن صاحبخانه دیده بود که دوست داشت بخرد ولی پیدا نکرد.
هنگام خداحافظی، صاحبخانهای که اشرف در منزل او بود، بستهای به من داد که داخلش پارچه و جوراب بود. هرچه گفتم لازم نیست، قبول نکرد. در نهایت فقط جورابها را برداشتم.
دخترخاله اشرف و دو نفر دیگر هم همراهمان شدند. هرچقدر گشتیم، پیراهن موردنظر پیدا نشد.
ادامه دارد
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن
Post #556
26