قسمت بیست سوم
از آلمان به کربلا سفر آخر در سال 1404
سفر اربعین و همسفری با خودم، و دلم
وقتی به این حقیقت فکر میکنی، احساس میکنی در خانهای قدم میزنی که روزگاری اعضای یک خانواده آسمانی در آن زندگی میکردند. اینجا دیگر فقط یک حرم نیست؛ خانهای است که دیوارهایش شاهد عبادت امام هادی(ع)، اشکهای امام حسن عسکری(ع)، صبر حضرت نرجس خاتون(س)، رفتوآمد حضرت حکیمه خاتون(س) و حضور کودک خردسالی بوده که روزی آخرین حجت خدا شد.
شاید به همین دلیل بود که سامرا برایم رنگ دیگری داشت. این شهر، بیش از هر جای دیگری، حس خانه را به من میداد. هرچه بیشتر در صحن و رواقها قدم میزدم، دل کندن سختتر میشد. هنگام خروج، چند بار برگشتم و به گنبد نگاه کردم؛ انگار دلم جا مانده بود. با خودم گفتم: «اگر قسمت شود، دوباره برمیگردم.» اما ته دلم میدانستم، حتی اگر دیگر هرگز به سامرا نرسم، بخشی از دلم برای همیشه در همین خانه آسمانی خواهد ماند.
از درِ حرم که بیرون آمدم، ناخودآگاه برگشتم و آخرین نگاه را به گنبد انداختم. با خودم گفتم: «شاید دیگر قسمت نشود دوباره اینجا بیایم.» همین فکر، دلم را فشرد.
بعد یاد حرفی افتادم که همیشه شنیده بودم؛ اگر صاحبخانه دعوت کند، دوباره خواهی آمد. لبخندی زدم و آرام گفتم: «دعوت دوبارهاش با خودش؛ اما من از همین حالا دلتنگ این خانه شدم.» آن روز فهمیدم بعضی جاها را آدم ترک میکند، اما آن جاها هیچوقت آدم را ترک نمیکنند.
به محل استراحتمان رفتم اشرف دراز کشیده بود تا کمی خستگی راه را از تنش بیرون کند. دخترخالهاش که همسفرمان بود، کنار خانمی نشسته بود و از روی مفاتیح، اعمال مخصوص آن مکان را برایش میخواند و توضیح میداد. هرکس به شیوه خودش با این سفر زندگی میکرد؛ یکی با دعا، یکی با استراحت، یکی با خدمت، و من... من بیشتر با فکرهایم.
گوشیام را برداشتم و پیامها را چک کردم. مادر محمد پیام داده بود که در حرم امام حسین ع است. نوشته بود همسایهشان همراه برادرش با ماشین راهی کربلا شده بودند و یک جای خالی داشتند، او هم با آنها آمده بود. چند بار تماس گرفته بود تا همدیگر را ببینیم. برایش نوشتم: «من سامرا هستم، دیگر امکان آمدنم نیست.
یادم آمد قبل از سفر، به چند نفر از دوستانم سپرده بودم برای بعد از برگشتم یک دورهمی هماهنگ کنند. بعضیهایشان رسم داشتند اول هر ماه قمری به زیارت حضرت عبدالعظیم(ع) بروند. همانجا قرار گذاشتیم که اگر خدا خواست، روز اول ماه صفر همدیگر را در حرم حضرت عبدالعظیم ببینیم. دو روز بعد باید به آلمان برمیگشتم و فرصت زیادی برای دیدارها نداشتم.
بعد، چند کانال خبری را مرور کردم. لبخندی زدم؛ خوشبختانه هنوز خواهر و برادرها و بقیه اقوام متوجه نشده بودند که من به کربلا آمدهام. دلم میخواست این سفر را بیسروصدا انجام دهم؛ انگار بعضی سفرها را باید فقط بین خودت، دلت و خدا نگه داری.
هر از گاهی به اشرف میگفتم: «پاشو، آنها تصمیم گرفته بودند آن شب هم در سامرا بمانند. پروازشان فردا از نجف بود و عجلهای نداشتند. هزینههای مسیر را هم همسر اشرف پرداخت کرده بود تا آخر سفر با هم حساب کنیم. حساب و کتابمان را انجام دادیم. بعد به اشرف گفتم: «من میخواهم برگردم ایران.»
متعجب نگاهم کرد و گفت: حالا امشب بمان، فردا برو.
لبخندی زدم و گفتم:نه... ایران کلی کار منتظرم است.
راستش فقط کار نبود. دلم هم هوای ایران را کرده بود.از زمانی که اومدم، از فرودگاه آمدم خانه یکی از بستگان فردا شبش هم از خانه بیرون آمدم برای کربلا هنوز تهران را ندیده بودم،
کولههایمان را به همسر اشرف سپرده بودیم تا در محل نگهداری بار بگذارد. وقتی به آنجا رسیدم، مسئول انبار پرسید: «کولهات را میشناسی؟»
با اطمینان گفتم: بله.
اما همین که وارد شدم، انگار وارد دریایی از ساک و کوله شده بودم. هر طرف را نگاه میکردم، فقط چمدان بود و کوله. با خودم گفتم: بعید میدانم پیدایش کنم. چند دقیقهای گشتم و کمکم داشتم ناامید میشدم. همان موقع، چشمم به کوله دخترخاله اشرف افتاد. با خودم گفتم: پس کوله من هم باید همین اطراف باشد.چند قدم جلوتر، ناگهان چشمم به کوله خودم افتاد. آن را که برداشتم، انگار گمشدهای را پیدا کرده باشم، لبخند زدم. وقتی برگشتم، به شوخی گفتم: اگر پیدایش نمیکردم، باید همسر اشرف میآمد، برام میاورد، چون کوله ها رو اون گداشته بود
ادامه دارد
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن
Post #567
29