از آلمان به کربلا سفر آخر در سال 1404
سفر اربعین و همسفری با خودم، و دلم
در ذهنم، دسته راهپیمایی اربعین را میدیدم با علمداری امام زمان (عج)، پشت سر ایشان امام خمینی (ره)، سپس رهبر معظم انقلاب و بعد شهدا و همه کسانی که احساس میکردم همه آنها از این سفر راضی و خشنودند.
بعضی از شهدا را از نزدیک میشناختم؛
شهید سید.. رزمنده لبنانی دفاع مقدس
که هر کدام در مقطعی از زندگی، چراغ راه و الهامبخش مسیر فکری من بودند.
شهید...فرمانده گیلان غرب
که آخرین تصویری که از پیکرش دیده بودم، هنوز در ذهنم زنده است؛ آرام بر خاک آرمیده بود، گویی در خوابی عمیق فرو رفته است. در دلم به او گفتم من در این دنیا به جای شما و دیگر شهدا قدم برمیدارم؛ شما هم در آن دنیا برای من قدم بردارید و شفیعم باشید.
برای شهید سید... نیز دعا کردم؛ همان که در سالهای دفاع مقدس به شهادت رسید. هنوز نمیدانم پیکرش در لبنان به خاک سپرده شد یا در ایران یا جایی دیگر. آخرین تصویری که از او در ذهن دارم، عکسش بر حجله بود.
به یاد
شهید... ، شهید هفتم تیر
و همه شهیدانی افتادم که هر کدام به نوعی در زندگیام اثر گذاشتهاند. از آنها خواستم همانگونه که در زندگی چراغ راه من بودند، اکنون نیز مرا تنها نگذارند.
با خود فکر میکردم چه کسی باور میکرد روزی راه کربلا اینگونه باز شود و میلیونها نفر بتوانند با این سهولت به زیارت بروند. چه انسانهای بزرگی در این مسیر جان دادند یا مجروح شدند تا این راه گشوده بماند.
در طول مسیر، به یاد همه شهدا بودم؛ از شهیدان سالهای دفاع مقدس و جانبازان گرفته تا شهدای سالهای اخیر، مانند شهید سلامی و شهید حاجیزاده. حقیقتاً حاجیزاده را بسیار دوست داشتم و یادش دلم را به درد میآورد.
پس از آن، به یاد پدر، مادر، مادربزرگها و همه کسانی افتادم که از من خواسته بودند برایشان دعا کنم. حتی کسانی که در تمام عمر، تنها یک سلام با آنها رد و بدل کرده بودم، از خاطرم گذشتند. همه را به خدا سپردم و از خداوند خواستم به برکت امام زمان (عج)، ثواب این سفر و این زیارت نصیب همه آنان شود.
ادامه دارد
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن
https://t.me/arbai_n
از آلمـان تا کـربلا