TGViewer
آز آلمـان تا کـربلا آز آلمـان تا کـربلا @arbai_n · 25 subscribers
Post #568 32
قسمت بیست چهارم
از آلمان به کربلا سفر آخر در سال  1404
سفر اربعین و همسفری با خودم، و دلم


کوله را آماده کردم. حدود ساعت هفت عصر بود. خورشید هنوز در آسمان بود، اما دیگر از تندی گرمایش کم شده بود. از اشرف و همراهانمان خداحافظی کردم و راه گاراژ را در پیش گرفتم.
در مسیر، هرجا شربت یا آب تعارف می‌کردند، چند لیوان می‌خوردم. گرما هنوز نفس‌گیر بود. عرق از سر و صورتم سرازیر می‌شد و مثل اشک روی بدنم پایین می‌آمد. وقتی از روی تاول‌های ترک‌خورده پشت کمرم عبور می‌کرد، سوزشش را با تمام وجود حس می‌کردم.
از طرف دیگر، هر چند قدم یک‌بار، خادمان با شلنگ روی زمین آب می‌پاشیدند. بوی خاک خیس‌شده، تمام فضا را پر کرده بود. همان بوی خاک رس... بویی که مرا یکباره به سال‌های دور کودکی برد.
چشم‌هایم را بستم و انگار دوباره در حیاط بزرگ خانه‌مان بودم؛ حیاطی نزدیک هزار متر که قسمت پایینش خاک رس داشت. عصرها با شلنگ آب روی خاک می‌ریختند و ما ساعت‌ها با برادرم سرگرم می‌شدیم. از همان گل‌ها چاه، تنور، کوزه، سطل، نردبان و هرچه به ذهنمان می‌رسید می‌ساختیم و زیر آفتاب می‌گذاشتیم تا خشک شوند. عجب روزهایی بود؛ نه دغدغه‌ای بود و نه عجله‌ای.
بوی خاک، منو را سال‌ها به عقب برد؛ گاهی فقط یک نفس عمیق کافی است تا تمام کودکی‌ات دوباره زنده شود.
در همان حال که خاطره‌ها در ذهنم جان گرفته بود، هرجا کسی شلنگ آب گرفته بود، بی‌اختیار می‌رفتم زیر آب تا خنک شوم. لباس‌هایم خیس می‌شد، اما چند دقیقه بعد، زیر گرمای هوا دوباره خشک می‌شد؛ انگار نه انگار که لحظه‌ای پیش خیس شده بودم.
کمی جلوتر چند فلافل با نان و سبزی خوردم. بین راه، چند نفر قهوه عربی تعارف می‌کردند. خیلی دلم می‌خواست یک فنجان بنوشم. عطرش وسوسه‌ام می‌کرد، اما خودم را می‌شناختم؛ اگر قهوه می‌خوردم، تا صبح خوابم نمی‌برد.
دلم می‌گفت: «بخور، شاید دیگر چنین قهوه‌ای نصیبت نشود.» اما خودم جواب دادم: «نه، امشب به خواب بیشتر احتیاج دارم تا قهوه.» این بار، برخلاف خیلی از وقت‌ها، خودم توانست دلم را راضی کند و با حسرت از کنار عطر دل‌انگیز قهوه گذشتم.
به گاراژ رسیدم تا از آنجا به مرز مهران بروم و سپس راهی تهران شوم. مدت زیادی منتظر ماندم تا ون پر شود و حرکت کند. روی یکی از صندلی‌های چهار نفره پشت راننده، کنار پنجره نشستم. کنارم یک آقا نشسته بود و روبه‌رو یا کنار او دو خانم بودند که ظاهراً با هم نسبت خانوادگی داشتند.
چند بار خواستم از آن آقا بخواهم جایش را با یکی از خانم‌ها عوض کند، اما چیزی نگفتم. هنوز مدت زیادی از حرکت نگذشته بود که خوابش برد و مدام به سمت من خم می‌شد. خانم‌ها هم خواب بودند و من تمام مسیر کلافه بودم و مدام مراقب بودم روی من نیفتد.
راننده برای نماز مغرب و عشا توقف کرد. از یکی از مسافران خواستم جایش را با من عوض کند و خوشبختانه قبول کرد. با خیال راحت به مسیر ادامه دادم.
هوا تاریک شده بود و من در سکوت، خاطرات این ده روز را مرور می‌کردم.
وقتی به دو همسفرم
خودم
و دلم فکر میکردم
احساس رضایت داشتیم.
بیش از همه خدا را شکر می‌کردم که آسیب‌دیدگی پا مانع پیاده‌روی‌ام نشد. هنوز پایم کمی ورم داشت، اما از کبودی آن فقط هاله‌ای زردرنگ باقی مانده بود
ادامه دارد
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن

https://t.me/arbai_n
از آلمـان تا کـربلا
More from @arbai_n
  1. Sep 24, 2026شبهای جمعه، آخه چه سری داره دلهامون میگیره...
  2. Sep 21, 2026document post
  3. Sep 21, 2026قسمت بیست هفتم از آلمان به کربلا سفر آخر در سال 1404 سفر اربعین و همسفری با خودم، و دلم مس…
  4. Sep 20, 2026🔊 قطعه قرآن ورق ورق منتشر شد‼️ 🎙با صدای:حاج مصطفی مروانی 👩‍🎨شاعر: علیرضا افشار و حسین…
  5. Sep 16, 2026سفر کربلا را باید با دل رفت، نه با پا. راهش خاکی است اما مقصدش آسمان. هر که دلش حسینی شود،…
  6. Sep 16, 2026اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →