خودت را آنطور که هستی بشناس،
درد و زندگی در ستیز با هم نیستند
به فراسوی آنها نظر کن.
حقیقت یگانهای وجود ندارد چرا که انسان تنها موجودی است که دائم در حال دگرگونیست.
راه رهایی نه در تردید در انتخاب بین دوگانههای جعلی خیر و شر، بل در فراسوی آنهاست.
Post #20182
68
چقدر پر هستم از "هیچ"...
به هر طرف که نگاه میکنم، چشمم به هر چیزی که میافتد آن چیز در نظرم، "هیچ"، یک "هیچ بزرگ" است که جلوی چشمانم ظاهر میشود.
و من در "هیچ" قدم میزنم،
در "هیچ" دم میزنم،
در "هیچ" زندگی میکنم...
دنیا با تمام آدمهایش، عشق با تمام زیباییها و خوبیهای صمیمانه و البته با تمام دردهای بی پایانش، و زندگیام با تمام روزها و ماهها و سالهای به تاریخ پیوستهاش،
همه و همه در نظرم "هیچ" است.
همهام پر شده از یک "هیچ"،
سرشت و سرگذشتم را "هیچ" دوره کرده.
آواره در "هیچ" در حالی که در سر پرسشهای پاسخ داده نشده زیادی دارم،
پرسشهایی از جنس عصیان و خشم و طغیان.
وقتی سرانجام باید رفت و سر از کار طبیعت در نیاورد.
وقتی جهان کر و کور و گنگ است و به ندای ما پاسخ نمیدهد.
وقتی ما در رنج هستیم و این رنج نیز دقیقا بابت همه آنچه که شرح دادم بر انسان وارد میشود و تمام وجود انسان را در بر میگیرد!!!
وقتی زخم روی زخم مینشیند و عمیق میشود و سوزان، و آنقدر این تکرار میشود و تکرار میشود و تکرار میشود تا تبدیل به زخمی کاری شود،
وقتی این تلمبار شدن زخم تازه و قدیمی، میسوزد و میسوزاند!
تا مبادا زخمهای آدمی کهنه نشود و همیشه تازه بماند،
چرا باید خود را به ندیدن و نفهمیدن و در یک کلام به خریت زد و تظاهر کرد که همه چیز خوب است و دنیا نعمتی است از جانب موجودی والا مقام و مهربان که به ما فرصت داده از آن بهره ببریم و ما باید شکرگزارش باشیم؟!!!
در حالی که خوب میدانم همه اینها مزخرفاتی است که هیچ پایه و اساسی ندارد.
میدانم که من اینجا تنها هستم و هیچ خبری هم نیست و نجات دهنده نه که نخواهد آمد بل که اساسا نجات دهندهای وجود ندارد تا بخواهد بیاید.
در یک چنین حالتی و یک چنین اوضاعی آدمی دیگر نمیتواند با حقیقت، با دانستن، زندگی کند.
چرا که به قول کامو دوست داشتنی:
کسی که با دانستن و با حقیقت زندگی می کند، خود را از آدمهای دیگر جدا میکند،
چون دیگر هیچگونه نمیتواند در توهم آنان شریک شود.
چنین کسی غول بی شاخ و دم است.
#و_من_چنینم!
#امید_بیداری
🖤🖤🖤
@agahiiiii
Telegram attach 📎 به هر طرف که نگاه میکنم، چشمم به هر چیزی که میافتد آن چیز در نظرم، "هیچ"، یک "هیچ بزرگ" است که جلوی چشمانم ظاهر میشود.
و من در "هیچ" قدم میزنم،
در "هیچ" دم میزنم،
در "هیچ" زندگی میکنم...
دنیا با تمام آدمهایش، عشق با تمام زیباییها و خوبیهای صمیمانه و البته با تمام دردهای بی پایانش، و زندگیام با تمام روزها و ماهها و سالهای به تاریخ پیوستهاش،
همه و همه در نظرم "هیچ" است.
همهام پر شده از یک "هیچ"،
سرشت و سرگذشتم را "هیچ" دوره کرده.
آواره در "هیچ" در حالی که در سر پرسشهای پاسخ داده نشده زیادی دارم،
پرسشهایی از جنس عصیان و خشم و طغیان.
وقتی سرانجام باید رفت و سر از کار طبیعت در نیاورد.
وقتی جهان کر و کور و گنگ است و به ندای ما پاسخ نمیدهد.
وقتی ما در رنج هستیم و این رنج نیز دقیقا بابت همه آنچه که شرح دادم بر انسان وارد میشود و تمام وجود انسان را در بر میگیرد!!!
وقتی زخم روی زخم مینشیند و عمیق میشود و سوزان، و آنقدر این تکرار میشود و تکرار میشود و تکرار میشود تا تبدیل به زخمی کاری شود،
وقتی این تلمبار شدن زخم تازه و قدیمی، میسوزد و میسوزاند!
تا مبادا زخمهای آدمی کهنه نشود و همیشه تازه بماند،
چرا باید خود را به ندیدن و نفهمیدن و در یک کلام به خریت زد و تظاهر کرد که همه چیز خوب است و دنیا نعمتی است از جانب موجودی والا مقام و مهربان که به ما فرصت داده از آن بهره ببریم و ما باید شکرگزارش باشیم؟!!!
در حالی که خوب میدانم همه اینها مزخرفاتی است که هیچ پایه و اساسی ندارد.
میدانم که من اینجا تنها هستم و هیچ خبری هم نیست و نجات دهنده نه که نخواهد آمد بل که اساسا نجات دهندهای وجود ندارد تا بخواهد بیاید.
در یک چنین حالتی و یک چنین اوضاعی آدمی دیگر نمیتواند با حقیقت، با دانستن، زندگی کند.
چرا که به قول کامو دوست داشتنی:
کسی که با دانستن و با حقیقت زندگی می کند، خود را از آدمهای دیگر جدا میکند،
چون دیگر هیچگونه نمیتواند در توهم آنان شریک شود.
چنین کسی غول بی شاخ و دم است.
#و_من_چنینم!
#امید_بیداری
🖤🖤🖤
@agahiiiii
- 👍 2