TGViewer
Channel Public Channel
کانال اصغر دادبه

کانال اصغر دادبه

@a_daadbeh

https://www.instagram.com/asghar_daadbeh
Subscribers
1.93K
Photos
3
Videos
55
Links
48

Showing posts older than #103 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #102 2.33K
پنجاه‌ و هشت) یادروز حکیم نظامی خجسته باد

سخنانی کوتاه که بدین‌وسیله به یاران درگاه (کانال) و دوستان در اینستاگرام تقدیم می‌شود، بخشی است کوتاه از پنج سخنرانی من در شهر کتاب، تحت دو عنوان: «نظامی، سخنگوی بزرگ فرهنگ ایران» ( در دو جلسه) و «نظامی و حکمت ایرانی» (در سه جلسه). این بخش کوتاه، درآمدی است بر یکی از پنج سخنرانی. مهمان این جلسه یکی از ایران‌شناسان ایران‌دوست و از مولوی‌شناسان برجستهٔ معاصر بود؛ زنده‌یاد لئونارد لوئیسون، استاد دانشگاه اگزتر بریتانیا. پیش از سخنرانی در باب نظامی و مولوی و مسئلهٔ مصادرۀ این شاعران از سوی همسایگان عزیزمان با او سخن گفتم و او از بی‌توجهی ما به بزرگانمان و توجه همسایگان به بزرگان ما گله کرد؛ بحثی که جا دارد جداگانه بدان بپردازیم. سخنان کوتاه من نیز شکوه و شکایتی است از غربت نظامی در وطنش؛ بزرگ‌مردی که بر آن بود: «همه عالم تن است و ایران، دل».

@a_daadbeh
Post #100 1.97K
پنجاه و شش) یادی از استاد سعادت

روز یازدهم اسفند‌ماه جاری (۱۳۹۹) در انجمن مفاخر، همایشی در بزرگداشت زنده‌یاد استاد اسماعیل سعادت، که خود بی‌گمان از مفاخر فرهنگی میهنمان بود، برگزار شد؛ البته به شیوۀ مجازی. من نیز سخنرانی بالنسبه کوتاهی کردم که درپی این یادداشت به یاران درگاه‌ (کانال) تقدیم می‌شود.

استاد سعادت، در حوزهٔ علوم انسانی، به‌گونه‌ای جامعیت داشت. یکی از حوزه‌های کارهای فرهنگی او «کار ترجمه» بود؛ به‌ویژه ترجمهٔ آثار فلسفی و در این حوزه آثاری ارجمند و درخور توجه پدید آورد. آخرین اثری که در این زمینه از او خواندم ترجمهٔ «خطابه» بود که از آثار فلسفی ارسطوست؛ ترجمه‌ای شیوا و رسا و روان و دقیق، چونان دیگر ترجمه‌های آن استاد زنده‌یاد.

درنگ من در این سخنرانی بر این معناست که سبب تفاوت ترجمه‌های استاد سعادت با بسیاری از ترجمه‌ها و شیوایی و رسایی این ترجمه‌ها برآمده از استادی مترجم در «زبان و ادب فارسی» است.

در ترجمهٔ آثار فرنگی، در میهن ما، دو جریان پدید آمد:
یکی جریان سطحی غیر اصیل. مترجمان این جریان زبان فرنگی می‌دانند، اما با زبان و ادب فارسی بیگانه‌اند یا چنان‌که باید با این زبان و این ادب، پیوند ندارند و در نتیجه ترجمه‌هاشان نامفهوم است؛
دوم جریان اصیل. مترجمان این جریان، گذشته از تسلط بر زبان مبدأ، زبان و ادب فارسی را هم نیک می‌دانند. آثاری چون سیر حکمت زنده‌یاد فروغی (تألیفی که لازمۀ آن ترجمهٔ بسیاری از متون فلسفی اروپایی بوده‌ است) و آثاری را که استاد سعادت ترجمه کرده به این جریان تعلق دارد. پیوند و انس استاد سعادت با زبان و ادب فارسی و استادی استاد سعادت در این زبان و ادب است که نه‌تنها ترجمه‌های او را که اساساً آثار او را مفهوم و ممتاز ساخته است.

@a_daadbeh
Post #99 5.01K
پنجاه و ‌پنج) جان‌ پدر کجاستی؟!

درآمد
پس از حملۀ ناجوانمردانه و غیرانسانی به دانشگاه کابل (۱۲ آبان ۱۳۹۹)، که سبب کشته و زخمی شدن شماری از دانشجویان مظلوم و بی‌گناه شد، صدها پدر و مادر نگران با فرزندانش تماس‌‌ می‌گرفتند و پیام می‌دادند تا مگر از تندرستی فرزندانشان آگاه شوند و از نگرانی و پریشانی‌شان بکاهد. در این میان، بنا به گزارش‌ها، پدری پس از ۱۴۲ بار تماس با تلفن همراه فرزندش، سرانجام به او پیام داد: «جانِ پدر کجاستی؟!» و این پرسش بود که غوغا برانگیخت! عنوان چندین همایش شد، چند ترانه با استفاده از آن ساخته شد و... چرا؟! مگر مفاد و معنای پیام‌های دیگر پدران که نگران فرزندانشان بودند جز این بود؟ پس چرا تنها همین پیام چشمگیر شد و مورد توجه قرار گرفت؟!

تأثیر زبان هنری‌ ــ ادبی (چگونه گفتن)
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحبدلان حکایتِ دل خوش‌ ادا کنند
از دیرباز یک پرسش در عرصۀ ادبیات مطرح بوده است؛ این پرسش: در ادبیات، و به طور خاص در شعر، «لفظ» اصل است و تعیین‌کننده یا معنا؟
امروزی‌ها از لفظ به «چگونه گفتن» تعبیر می‌کنند و از معنا به «چه گفتن». طرف‌دارانِ اصل بودن لفظ (چگونه گفتن) می‌گویند: معنا وقتی مؤثر می‌افتد و جان‌ها و دل‌ها را تسخیر می‌کند که بیانِ هنری بیابد. صدها پدر در آن غوغای ناجوانمردانه ــ که به تعبیر خواجه «کس، کس را نمی‌پرسید» ــ در جست‌وجوی فرزندانشان، ده‌ها بار، به تلفن‌های همراه فرزندانشان زنگ زدند و پیام دادند. چه شد که ۱۴۲ بار تماس یک پدر پیش چشم‌ها قرار گرفت و پیام او که «جان پدر کجاستی؟!» (تعبیر ادبی بازمانده در زبان فارسی برادران افغان) این‌چنین مورد توجه قرار گرفت و این‌سان غوغا به پا کرد و مصراع ترجیع (برگردان = مصراع مکرر) ترانۀ همایون شجریان شد؟ معجزۀ چگونه گفتن!

با این زبان و بیان کارهایی بس سودمند می‌توان کرد و آموزش‌هایی بس انسان‌ساز می‌توان داد! بهوش باشیم!
@a_daadbeh
Post #98 2.07K
Audio
پنجاه و چهار) ایرانِ ما

بیان‌ِ شوق‌ چه‌ حاجت که سوز‌ِ آتش‌ِ دل
توان‌ شناخت ز سوزی‌‌ که در سخن‌ باشد

@a_daadbeh
Post #94 7.84K
پنجاه و سه)
شجریان و هویت ملی (ایرانی)

افلاطون معتقد است بهترین راه تربیت، شعر و موسیقی است که اول لطافت طبع می‌آورد و آن‌گاه زمینه‌ساز خردمندی می‌شود. بر این مبنا، شجریان با ۵۰ سال کار در حوزهٔ آواز و موسیقی، نقش مهمی را در آشنایی بسیاری از جوانان ایرانی با شعر و ادب پارسی ایفا کرد و بالطبع بر تربیت ذهنی و عینی و رفتاری آنان مؤثر بود.

او در این مسیر راه‌های بسیار رفت؛ هم آواز خواند، هم تصنیف، هم شعر سنتی خواند و هم شعر نو و همین راه طولانی برآیندی را شکل داد که ویژهٔ خود او بود.

شجریان هوشمندی‌ای داشت که باعث می‌شد هرگز ارتباطش را با مردم قطع نکند و مردم دوستش داشته باشند. او هرگز خوانندهٔ گروه و طبقه‌ای خاص و خوانندهٔ اشراف نشد.

@a_daadbeh
Post #93 3.28K
پنجاه و دو) گناه خزان

درآمد
در طول تاریخ ادبی ما، شاعران در ستایش بهار مضمون‌ها آفریده‌اند و شعرهای بسیار سروده‌اند؛ شعرهایی که از آن‌ها به «بهاریه» تعبیر می‌شود. گناه خزان چیست که چونان بهار آن را نمی‌ستاییم و از «خزانیه» یا «پائیزیه» سخن نمی‌گوییم؟!

خزان، آن‌گاه که در برابر بهار قرارمی‌گیرد، تقابلی را بر ذهن آدمی چیره می‌سازد که نتیجۀ آن حکم به دلپذیری بهار است و نادلپذیری خزان! از همین تقابل است که تعبیرهایی چون «بهار عمر» و «خزان عمر» زاده می‌شود و بهار، نماد زندگی و نماد آغاز می‌گردد و خزان، غارتگری می‌شود نماد مرگ و نماد پایان:
می بیاور که ننازد به گل باغ جهان
هرکه غارتگری باد خزانی دانست

گناه روزگار
هنر، که ادبیات هم زیر‌مجموعۀ آن است، چونان فلسفه، تحت تأثیر اوضاع و احوال اجتماعی و سیاسی است. اوضاع و احوال اجتماعی و سیاسی یکی از ستون‌های برافرازندۀ بنای هنر و بنای فلسفه به شمارمی‌آید. همین عامل است که طرز نگاه فیلسوف و طرز نگرش هنرمند را سامان می‌دهد و پدیده‌ای را در نگاه آنان زیبا یا زشت می‌نماید. توجه بدین نکته نیز بایسته است که زیبایی‌های بهار افزایشی است: هوا در بهار معتدل است، سبزه می‌دمد، درخت، برگ و بار می‌دهد... اما زیبایی خزان کاهشی است: از اعتدال هوا می‌کاهد، سبزه‌ها به زردی و خشکی می‌گرایند، برگ‌ها فرومی‌ریزند و درخت‌ها عریان می‌شوند و سرانجام زمینه را برای «احساس ازدست‌دادگی» فراهم می‌آورند! و چون این معانی به اندوهگینی افسردگان بپیوندد خزان‌بی‌گناه در نظر آنان به گناه یغماگری متهم می‌گردد.

دوران حاکمیت سبک خراسانی بر شعر و ادب فارسی دورانی «افزایشی» بود؛ هم به‌لحاظ اجتماعی که بالنّسبه همراه با آرامش بود، هم به‌لحاظ اقتصادی که ظاهراً زندگی مردم همراه با رفاهی نسبی بود؛ البته هر دو مورد در قیاس با دوره‌های بعد، یعنی دوران حاکمیت سبک عراقی و ماجرا‌های دردناک برآمده از حملۀ مغول.

در دوران نخست، دوران حاکمیت سبک خراسانی بر شعر و ادب، شاعرانْ خزان را هم جلوه‌ای از جلوه‌های طبیعت می‌دیدند و به توصیف شاعرانۀ آن می‌‌پرداختند. نمونۀ هنرمندانۀ این توصیف‌ها را در مسمط خزانیۀ منوچهری می‌‌توان دید و می‌توان خواند؛ مسمطی که این‌گونه آغاز می‌شود: «خیزید و خز آرید که هنگام خزان است...». در این مسمط، میوه‌های خزانی هنرمندانه توصیف شده است تا تصویرهایی دلپذیر و هنری از زیبایی‌های خزان پیش چشم آید. در همین دوران است که شاعر‌ (فرخی سیستانی) پدیده‌های خزانی را بت‌های زرین می‌بیند و برگ‌های زرد فروریخته از چنار را دست‌های حنابستۀ دلبران:
هنگام خزان است و خزان را به زر اندر
نونو ز بت زرّین هرجای بهاری‌ست
بر دست حنابسته نهد پای به هر گام
هرکس که تماشاگه او زیر چناری‌ست

تحولات اجتماعی و سیاسی‌ای که در سدۀ پنجم و ششم روی داد و در پی آن آزاد‌فکری فلسفی اسیر ایدئولوژی شد، نابسامانی‌هایی به بار آورد و خوش‌بینی‌ها را به بدبینی و شادی‌ها را به اندوه و برون‌گرایی را به درون‌گرایی بدل ساخت. حملۀ مغول که در اوایل سدۀ هفتم روی داد نابسامانی‌ها و در نتیجه بدبینی‌ و اندوهگینی را به اوج رساند و زمینه را برای برجسته ساختن کاستی‌های یک پدیده، حتی با داشتن ده‌ها جنبۀ مثبت، آماده ساخت و چنین بود که ــ به تعبیر صائب ــ «ورق‌گردانی لیل و نهار» خوش‌بینی نسبی برآمده از آرامش نسبی نیاکانمان را به بدبینی و ناآرامی بدل ساخت و خزان را با آن‌همه زیبایی در چشم آنان به یغماگری بدل‌ کرد که برای رهایی از گزند آن باید دست به دعا برداشت و به خدا پناه برد:
در این چمن چو درآید خزان به یغمایی
رهش به سرو سهی‌قامت بلند مباد!

و دست روزگار، البته به مدد قضای آسمانی، تکرار این تبدیل را سرنوشت تاریخی ما قرارداد؛ سرنوشتی که خداوندگار حکمت و ادب، سعدی، آن را در یک بیت، حکیمانه و هنرمندانه، چنین گزارش کرده است:
کدام باد بهاری وزید بر آفاق
که باز درعقبش نکبت خزانی نیست
@a_daadbeh
Post #92 3.83K
پنجاه و یک) یادی از ستایندۀ پائیز

زنده‌یاد دکتر فخرالدین مزارعی (۱۳۱۰-۱۳۶۵ش)، دوست و همکار من، شاعری بود توانا و خوش‌سخن که هنوز حقش چنان‌که باید، چونان بسیاری از شایستگان در دیار ما، گزارده نشده است. من در سال ۱۳۶۹ مجموعه اشعارش را با نام «سرود آرزو»، در انتشارات پاژنگ (به مدیریت زنده‌یاد نیاز کرمانی) چاپ کردم و مقدمه‌ای مبسوط در معرفی‌اش و ویژگی‌های شعری‌اش و خُلق و خوی شاعرانه‌اش بر آن نوشتم. یکی از مضامین شعر دلپذیرش مضمون «ستایش پائیز» است. بنگرید:
آه ای پائیز مهرآمیز من
ای بهین فصل من، ای پاییز من
عاشقم بر خاطر افسرده‌ات
بوی مست خاک باران‌خورده‌ات
ای تو را در های‌های ناودان
زاری تلخی ز رنجی جاودان
ای تو را در زلف باد مهرگان
بی‌قراری‌های زیباچهرگان
ای درختانت به گاه واپسین
کرده رنگ جامه از سرخی مسین
ای به خوبی ماه مهرت چون بهشت
آذرت رنگین‌تر از اردیبهشت
در تماشا نقش‌های رنگ‌رنگ
رهروان را جاودان سازد درنگ
کس کجا بیند چو من در دشت و کوه
جلوه‌هایی از تو زین‌سان پرشکوه:
چشمه زیر آبشاران از حباب
موج مروارید می‌آرد بر آب
موج‌ها لغزنده چون گوی بلور
یا چو پشت ماهیان در زیر نور
برگ‌ها سرخ و کبود و سبز و زرد
برکه‌شان آیینه‌ای از لاجورد
رود از بالا به‌پایین ریخته
موج عطری در هوا انگیخته
بازوان شاخه‌ها افراخته
در سخن با عالمی نشناخته
باد گوید با زبان برگ‌ها
داستان زندگی‌ها مرگ‌ها
***
راستی را ای خزان برگ‌ریز
ای... چه‌گویم؟ ای چو جان من عزیز!
باد اگر برگ از درختان تو رُفت
در تو باغ عالمی دیگر شکفت
چون تو را از جای جنبد بادها
می‌شوم گم در هجوم یادها
چون دمد افرشتۀ باد تو صور
در کویر عمر از نزدیک و دور،
هرچه یاد مرده در دنبال من
می‌کشاند زنده پیش حال من
صد بهارم در دل پائیز‌هاست
وه که در این مرگ رستاخیزهاست

به یاد دارم برای تدریس در کلاس‌هایی که به رسم آن روز دانشکدۀ مکاتبه‌ای (جدّ اعلای پیام نور امروز)، آخر هفته‌ها، از آبان تا اسفند، در مراکز استان‌ها تشکیل می‌شد، به‌همراه زنده‌یاد مزارعی به مشهد رفته بودیم. پائیز بود و وکیل‌آباد نمایشگاهی بود از تابلوهای خیره‌کنندۀ جلوه‌های طبیعت در پائیز! دست‌های حنابسته برگ‌ها فرش زمین بود و بیشتر جلوه‌های پائیزی را، که مزارعی در مثنوی «پائیزی» به توصیف آن پرداخته است، در آنجا می‌توانستیم به تماشا نشست. دو سه روز در مشهد بودیم. به خواست مزارعی بارها به تماشای جلوه‌های زیبا و خیره‌کنندۀ پائیزی به وکیل‌آباد رفتیم.
در نخستین دیدارمان از آن تابلوها در نگاهش می‌خواندم که به پائیز سلام می‌کند و ابیاتی را از دوبیتی پیوسته‌ای که چند سال پیش، در سال ۱۳۴۹، سروده بود از ذهنش می‌گذراند:
پائیز من، دوباره ز راه آمدی و باد
می‌آورد به گوش من از نو سرود تو
با روزهای آخر شهریور ای امید
بدرود می‌کنم به امید درود تو

او در برابر جلوه‌های خیره‌کنندۀ پائیزی حیران بود؛ حیرتی که در تمام بازدیدها استمرار‌ داشت و در تلاش بود برای کشف رازی نهفته در طبیعت پائیز:
حالی‌ست در هوای تو، وین حال هرچه هست
نه در‌‌طبیعت تو، نه‌ در بوی خاک توست
عطری‌ست در فضای تو، وین عطر هرچه هست
نه زان جنگل تو، نه در‌جوی پاک توست
رازی‌ست در وجود تو، وین راز پر‌شکوه
در برگ‌های سرخ و بنفش و کبود نیست
در نقش‌های دلکش رنگین‌کمان باغ
در موج‌های روشن و لغزان رود نیست
آهنگ رنگ‌رنگ تو، ای‌ چنگ بی‌نشان
در مویه‌های باران، در بانگ باد نیست
در آن ترنمی‌ست غم‌انگیز و دلنواز
خاطر ازآن اگرچه غمین نیست، شاد نیست

گرچه رازْ گشودنی نیست، که اگر گشودنی بود راز نبود، اما او شاعر بود و متفکر و می‌کوشید، درپی طرح پرسش‌ها، پاسخی بیابد و به‌کشف راز نزدیک شود. نخست، از منظری سلبی چنین پاسخ می‌دهد:
پائیز آنچه نام تو پائیز کرده است
عریانی درخت تو و باد مرگ نیست
این را به جلوه‌های تو ‌بینم‌که بودِ تو
در بودن و نبودن گلبرگ و ‌برگ نیست

سپس می‌کوشد تا از منظری ایجابی به پرسش‌های خود پاسخ دهد. سرانجام رمز و راز پائیز را، که خاطر از آن «نه غمین است، نه شاد» در عامل «ازدست‌دادگی» می‌بیند:
در ‌چشم خود چو غرقۀ نظارگی کنم
جسم تو را که پاک‌تر از روح سادگی‌ست
حالی که در ضمیر من آشوب می‌کند
احساس گریه‌آور ازدست‌دادگی‌ست

آن‌گاه پائیز را هم‌راز خود می‌بیند و ویژگی « ازدست‌دادگی» را صفت مشترک خود با پائیز می‌‌شمارد:
هم‌راز من تو هستی ای روح سرگران
حالی که بر تو رفته به من نیز رفته است
یعنی امید زیستنم در بسیط خاک
یک چیز بوده است و ‌همان چیز رفته است

سرانجام در آخرین دیدارمان می‌دیدم که حال و هوای شاعر ما همان است که بود. شاعر ما راز پائیز را چون راز خود همچنان ناگشوده می‌‌بیند. در نگاهش می‌خواندم که پائیز را مخاطب می‌سازد و می‌سراید:
آن سوی هستی من و بود تو عالمی‌ست
وآن را به هر زبان که بگویند نام نیست
من از تو و جهان تو خواهم سرود باز
پائیز، داستان تو هرگز تمام نیست
@a_daadbeh
Post #90 2.53K
حکمت ملی در شاهنامه
#شاهنامه
#فردوسی
Post #87 2.24K
پنجاه) حکمت ملی در شاهنامه

درآمد

قرار شد با دوست عزیز طبیب ادیب، آقای دکتر زاگرس زند، چهارشنبۀ گذشته، ۳۰ مهرماه، ساعت ۲۱:۳۰ گفت‌و‌گویی در باب مسائل حکمی ــ فلسفی در شاهنامه داشته باشیم. زمان موعود فرارسید. ما، هردو، بر سر پیمان بودیم، اما دریغا که «اینترنت» بر سر پیمان نبود. بنابراین کار گفت‌و‌گو آن‌سان که می‌خواستیم و قرارگذاشته بودیم پیش نرفت. تنها دو پرسش، به‌عنوان درآمدی بر بحث «حکمت ملی»، طرح شد و من توانستم به دو پرسش طرح‌شده پاسخ بدهم.

درآمدی بر حکمت ملی
هر بحثی دارای مقدماتی است. بحث حکمت ملی در شاهنامه هم از این قاعده مستثنا نیست. از جملۀ مباحث مقدماتی مرتبط با بحث حکمت ملی آگاهی از چیستی حکمت و اطلاع از این معناست که چه کسی شایستۀ عنوان حکیم است. طرح مباحث مقدماتی، از جمله در دو پرسش، به‌شرح زیر پدیدار شد:
۱) نسبت فلسفه و حکمت؟
۲) چرا به فردوسی لقب حکیم داده‌اند؟
در پاسخ به پرسش نخستین چنین توضیح دادم: گاه حکمت و فلسفه نسبت تساوی دارند و فلسفه، در هر معنا که به کار ‌رود، حکمت نیز در همان معانی به کار می‌رود. گاه، بین فلسفه و حکمت نسبت عام و خاص برقرار است و به فلسفه‌های اشراقی و عرفانی حکمت گفته‌ می‌شود.
در پاسخ به پرسش دوم هم گفتم: پاسخ معمول آن است که چون فردوسی جامع علوم زمان خود بود لقب حکیم گرفت، اما به نظر من، علاوه بر جامعیت، از نقش فلسفۀ حاکم در آن روزگار، یعنی فلسفۀ مشائی (فلسفۀ عقلی ــ استدلالی) نیز نباید غافل بود.

گفت‌و‌گو پیراسته شد و لُبّ مطلب در زمانی حدود ۱۲ دقیقه در فایلی تصویری فراهم آمد که به پیوست این یادداشت به یاران درگاه (کانال) تقدیم می‌شود.

@a_daadbeh
Post #86 3.51K
به‌مناسبت روز بزرگداشت حافظ
Post #85 2.37K
چهل و نه) آرمان‌شهر حافظ

درآمد

بیستم مهرماه هر سال را روز حافظ یا «یادروز حافظ» نام نهاده‌اند. گرچه هر روز روز حافظ است و روز فردوسی و روز سعدی و روز دیگر بزرگان علم و ادب، که بی نام و یاد این بزرگان نه روز برای میهن ما، ایران، معنی دارد، نه روزگار. بااین‌همه، تعیین یک روز به نام یک بزرگ گرچه عامل آن تذکار است و یادآوری، و یادآوری از گونه‌ای غفلت خبر می‌دهد، اما بسا که این‌گونه یادآوری‌ها موجب می‌شود که غفلت از میان برخیزد و در نتیجه تعیین یادروزها رویدادی خجسته به شمار ‌آید.

آرمان‌شهر‌پردازی

اهل فکر و فلسفه و هنر در جست‌وجوی حقیقت‌اند. حقیقت معانی گوناگون دارد. در حوزۀ هنر، حقیقت، آرمان است، آن وضع و آن چیزی است که باید باشد و نیست. آنچه هست واقعیتی است نامطلوب که هنرمند نمی‌پسندد و می‌کوشد تا دگرگونش سازد و آنچه را که مطلوب است به‌جایش نهد. نیچه، فیلسوف بزرگ آلمانی، بر آن بود که جان آدمیان ممکن است سه مرحله را پشت سر نهد:
ــ مرحلۀ شتری: جان در این مرحله ارزش‌های موجود را می‌پذیرد و با خیر و شر امور کاری ندارد. جان بیشتر مردم از این دست است.
ــ مرحلۀ شیری: جان شماری از آدمیان به این مرحله می‌رسد. اینان متفکران‌اند و هنرمندان برجسته که با ارزش‌های نامطلوب موجود می‌ستیزند تا آن‌ها را از میان بردارند و دگرگون سازند. جان حافظ، در مقام شاعری بزرگ و هنرمندی روشن‌بین و روشن‌رای‌ و دردمند، بی‌گمان به مرحلۀ شیری رسیده بود. ستیز دائمی او با ریا و تجلیات آن، که بی‌عدالتی و بیدادگری و زشت‌سازی زیبایی است، مثبِت مدعای ماست:

ریا حلال شمارند و جام باده حرام
زهی طریقت و ‌ملت زهی شریعت و ‌کیش

ــ مرحلۀ تولد دوباره: جان شماری کمتر از خواص آدمیان از مرحله شیری هم می‌گذرد و به تولدی دیگر می‌رسد. جانی که تولد دیگر‌ می‌یابد ارزش‌آفرین می‌شود، ارزش‌های نو می‌آفریند و جانشین ارزش‌های نامطلوب ازمیان‌رفته می‌‌سازد... و جان حافظ، به گواه غزل‌های بی‌مانندش، تولدی دیگر یافته بود و آرمان‌‌شهری را تصویر می‌کرد و هنرمندانه پیش چشم مخاطبانش می‌آورد (و همچنان می‌آورَد) که پیرمغان آراسته به فضایل و پیراسته از رذایل، به مدد رندان پاک‌نهاد روشن‌بین روشن‌رای، بر آن حکم رانَد تا جامعه‌ای شکل گیرد که در آن عدالت و برابری و زیبایی معنی داشته باشد و هرکس به حق خود برسد:

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی‌

به‌پیوست فایل سخنرانی خود را که در این باب ایراد شده است به یاران گرامی درگاه (کانال) تقدیم می‌کنم.

@a_daadbeh

https://bit.ly/3lDRp4a
Post #84 5.65K
@a_daadbeh

چهل و هشت) اندوهِ ازدست‌دادگی

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

استاد شجریان درگذشت که «مرگ می‌آید و تدبیری نیست» و برای بزرگ‌ترین بزرگانِ دانش هم «هر بند گشاده شد مگر بند اجل». آدمی هم در برابر این بندِ ناگشودنی گزیری ندارد جز اندوه خوردن و گریستن. این حکم عاطفه است که اجرا می‌شود، ورنه به‌حکم خرد، آنچه ناگزیر است ناگزیر است و اندوه خوردن و گریستن را سودی نیست، اما آدمی تنها خرد نیست؛ جهانی‌ از عاطفه و شور هم هست، که اگر نبود و کوه خرد هم می‌بود زندگی‌اش نه معنا داشت، نه قابل تحمل بود.

عاطفه خاستگاه هنر است و هنرِ سترگِ ایران‌زمین شعر و ادب است؛ هنری که از یک سو بزرگانی چون فردوسی و نظامی و مولوی و سعدی و حافظ را به جهان هنر تقدیم کرده است و از سوی دیگر، این بزرگان آثاری جاودانی پدید‌ آورده‌اند که هویت و کیان ماست. بیندیشیم که اگر بزرگانی چون فردوسی و حافظ و... نبودند و آثاری که پدید آورده‌اند پدید نیاورده بودند ما چه بودیم و که بودیم!؟ آثار این بزرگان است که ما را «ما» ساخته است و در این جهان پرآشوب سرفرازمان داشته‌ و بزرگانی چون «گوته» را به تحسین واداشته است.

من موسیقی‌دان نیستم و چونان دیگر مردم فارسی‌زبان از موسیقیِ سنتیِ برآمده از فرهنگ ایران، ایران فرهنگی، لذت می‌برم و مسحور آواز استاد شجریان می‌شوم، اما اندکی با شعر و ادب فارسی مأنوسم و عمری را صرف آموختن و آموزاندن شعر و ادب کرده‌ام و می‌دانم که شعر و ادب ما با موسیقی‌مان چون روح و جسم به هم آمیخته‌اند و می‌دانم که موسیقی ــ که زبانی جهانی دارد ــ همواره در طول تاریخ، برترین و مؤثرترین شناسانندۀ شعر و ادب فارسی، و سرانجام برترین و مؤثرترین شناسانندۀ فرهنگ ایران در جهان بوده است.

با این مقدمه اکنون می‌پرسم: کیست که نداند استاد شجریان در روزگار ما بزرگ‌ترین و موفق‌ترین و تأثیرگذارترین شخصیت موسیقایی بود که با صدای ملکوتی خود، گذشته از آنکه بسیاری از جوانان را به میراث ادبی‌شان علاقه‌مند ساخت، پیام‌های انسانی فرهنگ و ادب ایران را به گوش جهان و جهانیان رساند و ایران و فرهنگ انسانی کم‌مانندش را به مردم جهان شناساند؟

مرگ او، چونان مرگ تمام خدمتگزاران فرهنگ این مرزوبوم، مردم را نگران می‌سازد و اندوهی ژرف بر دلشان می‌نشاند که می‌توان آن را به «اندوهِ ازدست‌دادگی» تعبیر‌ کرد؛ اندوهی که وجود مرا آکنده ساخته و مرا برمی‌انگیزد تا این بیت زنده‌یاد دکتر فخرالدین مزارعی را ــ که زبان حال من است و بارها زمزمه کرده‌ام و بر زبان رانده‌ام ــ بار دیگر بر زبان رانم:

حالی که در ضمیر من آشوب می‌کند
احساس گریه‌آورِ ازدست‌دادگی‌ست

و آرزو کنم که شاگردان استاد شجریان، که از جملۀ آن‌ها فرزندان برومند و هنرمندشان است، راه استاد را ادامه دهند و کار بزرگ ترویج و انتقال فرهنگ ارجمند ایران را از طریق موسیقی به پیش ببرند که این، خواستِ مام میهن است:

پیامِ مامِ جگر‌خسته را به‌‌جان بشنو
که پند و موعظه‌ات با صد اهتمام دهد

... ایدون باد!

https://bit.ly/33LAxm4
Post #82 2.4K
چهل و هفت) هر روز، روز شعر و ادب فارسی

روز بیست و هفتم شهریور را روز یا یاد‌‌‌روز زبان و یاد‌روز شعر و ادب فارسی نام نهاده‌‌اند. این نام‌گذاری دو وجه دارد: یکم، وجه منفی، زیرا یاد کردن خبر از فراموشی می‌دهد که هرآنچه پیش چشم است یاد کردن از آن بی‌معناست؛ دوم، وجه مثبت، زیرا از آنچه یاد‌ می‌شود هنوز یکسره فراموش نشده و بنا به ضرب‌المثل معروف: «تا ریشه در آب است امید ثمری هست»، هنوز مردم (و نه اهل شعر و ادب‌) با ارجمندترین میراث فرهنگی و معنوی خود، یعنی با شعر و ادب به‌کلی بیگانه نشده‌اند و این یادکردها به پیوستن رشته‌های در حال گسستن ذهن‌ها با گنجینه‌های ادب مدد می‌رساند؛ گنجینه‌هایی که هم هویتمان وابسته بدان‌ است، هم سرچشمهٔ ارزش‌هایی است که انس‌ گرفتن با آن‌ها موجب جملهٔ نیکی‌ها می‌گردد؛ نیکی اندیشه و نیکی گفتار و کردار، و سبب بروز عواطف انسانی می‌شود. و چون چنین شود هر روز، روز شعر و ادب خواهد بود.

همراه این یادداشت فایل سخنرانی خود را به‌مناسبت روز زبان و ادب فارسی به یاران درگاه (کانال) تقدیم می‌کنم.

@a_daadbeh
Post #81 2.52K
یکی از ویژگی‌های شعر «ریختن بحر در کوزه» است. گاه یک بیت، حتی یک مصراع دریایی از معنا را که در بر گرفته است پیش چشم می‌آورد و احساسی را بیان می‌کند که با نوشته‌ای مفصل و گزارشی طولانی هم قابل بیان نیست. از جمله، به گفتۀ حافظ،ـ بیان حال اهل درد است به زبان شعر، «به لفظ اندک و معنی بسیار»:
بیا و حال اهل درد بشنو
به لفظ اندک و معنی بسیار
و گاه «حال اهل درد» به‌سبب از دست رفتن شخصیت‌هایی به زبان شعر، در بیتی «به لفظ اندک و معنی بسیار» آن‌سان بیان می‌شود که چون «محک تجربه در میان آید»، یعنی درد تجربه شود، معلوم می‌شود که بهتر و گویاتر از آن ممکن نیست!
آیا بهتر، رساتر و گویاتر از این بیت معروف رودکی،ـ که در سوگ شهید بلخی سروده است، می‌تواند زبان‌ حال دردمندانی باشد که استاد سعادت را می‌شناخته‌اند و اکنون به سوگ او نشسته‌اند؟
از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش

راستی ما چند اسماعیل سعادت داریم و اکنون که او دیگر در میان ما نیست «جانشین» و «جایگزین» او کیست؟ آیا آن‌گاه که به معنای جانشینی و جایگزینی بزرگان ازدست‌رفته‌ای چون استاد اسماعیل سعادت می‌اندیشیم بی‌اختیار از ذهنمان نمی‌گذرد و بر زبانمان نمی‌رود که:
وای بر جنگلی که هر کهنش
شاخه‌ای تازه در کنار نداشت
@a_daadbeh
https://b2n.ir/299833
Post #80 2.35K
چهل و شش) احساسِ گریه‌آورِ ازدست‌دادگی‌

رفتیّ و همچنان به خیال من اندری
گویی که در برابر چشمم مصوّری

خبر این بود: استاد اسماعیل سعادت در ۹۵سالگی درگذشت؛ خبری تکان‌دهنده برای اهل فرهنگ، همراه با «احساس ازدست‌دادگی» که اگر به‌جای «۹۵سالگی» اعلام می‌شد در «۹۵۰‌سالگی» باز هم تکان‌دهنده بود، همراه با «احساس ازدست‌دادگی».
حالی که در ضمیر من آشوب می‌کند
احساس گریه‌آور ازدست‌دادگی‌ست

«یادکرد به نیکی» در حق بسیاری از درگذشتگان پیروی از یک حدیث است؛ این حدیث: «از مردگانتان به نیکی یاد کنید: اذکروا موتاکم بالخیر»، اما از بعضی و تأکید می‌کنم از بعضی، ازآن‌رو به نیکی یاد می‌شود که خود مظهر نیکی در این جهان آکنده از بدی بوده‌اند و بی‌گمان استاد سعادت یکی از آن‌ها بود. او یکی از مظاهر نیکی بود و در نتیجه آراسته بود به صفات نیک، به «فضایل». یکی از ضرب‌المثل‌هایی که پیوسته بر زبان مردم می‌رفت، بر زبان نسل‌های پیش‌تر، و دریغا که در نسل‌های بعدتر پیوستگی خود را از دست داد، این ضرب‌المثل است: «درختی که باردارد سرش خم است»؛ یعنی آن‌کس که دانش دارد آزاده و فروتن است، بی‌ادعاست و استاد سعادت چنین بود؛ بی‌ادعا بود و پیوسته در کارهای فرهنگی می‌کوشید. در یکی از دیدارها که گهگاه دست می‌داد، از او شنیدم که می‌گفت: «زندگی یعنی کار و کار و کار» و خود، به‌راستی در زندگی چنین بود و این بیت مولانا را پیش چشم داشت که:
دوست دارد دوست این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی

کوشش‌های او مستمر و سودمند بود. آثار ارجمند او، از ترجمه‌های دقیق و فصیح و بلیغش تا نوشته‌هایش و تا ویراستاری‌هایش، جمله گواهان صادقی هستند بر اثبات این مدعا که استاد سعادت یک عمر در کار اعتلای فرهنگ این مرزوبوم به‌جان کوشید، بی‌ادعا و با عشق و با پشتکاری تحسین‌برانگیز. یکی از آثار به‌بارآمده از دانایی و دانش و روشمندی و پشتکار او دانشنامۀ زبان و ادب فارسی است که جایش خالی بود و به وجودش سخت نیاز، و همت و دانش و پشتکاری می‌بایست برای ظهور آن چون همت و دانش و پشتکار زنده‌یاد استاد اسماعیل سعادت؛ او که دو زبان خارجی، زبان انگلیسی و زبان فرانسوی را خوب می‌دانست و بر معانی‌ای که از آن دو زبان ترجمه می‌کرد تسلط داشت؛ از مفاهیم فلسفی تا معانی هنری پرورده‌شده در رمان. در جنب این دانش‌ها، برخلاف بسیاری از زبان‌دانان، نه فقط با زبان و ادب فارسی بیگانه نبود که فارسی‌دانی بود آگاه و چیره بر دقایق زبان و ادب فارسی.
پیوند این آگاهی و این چیرگی با زبان‌دانی استاد سعادت و تسلط او بر معانی و مفاهیمی که به فارسی درآورده موجب شده است تا ترجمه‌های او به صفاتی چون دقیق و استوار، شیوا و رسا و مطمئن موصوف گردد؛ ترجمه‌هایی که بجا و سزاست تا اهل فن جداگانه در باب هریک سخن بگویند.

نخستین دیدار من با استاد سعادت در مرکز نشر دانشگاهی صورت گرفت؛ نهادی بی‌مانند یا دست‌کم، سخت کم‌مانند که به همت و با پشتکار یکی دیگر از دانشی‌مردان عاشق فرهنگ این مرزوبوم بنیاد نهاده شد و کارها ‌کرد کارستان؛ به همت و پشتکار استاد دکتر نصرالله پور‌جوادی «که دیر زیاد آن بزرگوار خداوند». نهادی که خوش درخشید، اما این «خوش‌درخشیده» هم چونان بسیاری از «خوش‌درخشیده‌ها» در ایران عزیز «دولت مستعجل بود».

باری، حدود سال‌های ۱۳۶۵ که قرار بود مجلۀ معارف ویژه‌نامه‌ای برای امام فخرالدین رازی منتشر کند و من هم مقاله‌ای در باب آراء کلامی این متفکر بزرگ نوشته بودم، به دیدار استاد سعادت که در کار ویراستاری مقاله‌های این ویژه‌نامه بود، توفیق یافتم. به یاد دارم که بر سر یک تعبیر با هم اختلاف داشتیم؛ تعبیر «طبق» و «برطبق». او از کاربرد دومی دفاع می‌کرد و من دلبستۀ کاربرد اولی بودم و حق با او بود. من بر دیدگاه خود پای فشردم، شیوه‌ای که غالباً مخاطب را خشمگین می‌سازد، اما او که مظهر صفات نیک بود، از جمله یکی از مظاهر نادر صفت نیک «بردباری»، بردباری ورزید و مهر‌ آفرید؛ مهر و ارادت من نسبت به خود؛ مهر و ارادتی که تا کنون باقی‌ است و به‌هیچ‌روی کهن نشد و چنین است که می‌توانم از زبان سعدی وام کنم و خطاب به آن بزرگ‌مرد «که در برابر چشمم مصوّر است» صمیمانه بگویم:
کهن شود همه‌کس را به‌روزگار، ارادت
به‌غیر من که همان مهر اول است و ‌زیادت
👇🏻👇🏻
Post #78 2.11K
چهل و پنج) ‌ یادروز پور سینا

نخستین روز شهریورماه به نام نامی یکی از بزرگ‌ترین فرزندان ایران، پور سینا (بوعلی سینا)، نام‌گذاری شده است؛ گرچه هر روز، روز پورسیناهای ایران‌زمین است که ماندگاری و سرفرازی این سرزمین مرهون کوشش‌های بزرگ‌‌مردانی چون پور سیناست. بزرگانی چون پور سینا به دو سبب و از دو منظر مورد نقد قرارمی‌گیرند:

ــ یکی بدان سبب که بزرگ‌اند و در حوزه یا در حوزه‌های کار خود رستم‌اند؛ یعنی که پهلوانی یگانه‌اند و لاجرم مورد رشک و حسد واقع می‌شوند. کسی با شغادها کاری ندارد، رستم‌ها رشک‌برانگیزند.

ــ دوم ازآن‌جهت که روزگارهای ابن‌سینا‌پرور، روزگارهای زایندگی و پویایی است و از ویژگی‌های دوران زایندگی، نقد است؛ پدیده‌ای که اگر درست مورد استفاده قرار‌گیرد بر پویایی و زایندگی می‌افزاید و کاستی‌های هرآنچه را که مورد نقد است اصلاح می‌کند و امر اصلاح‌شده را به‌ کمال می‌رساند، که به گفتهٔ سعدی: «متکلم را تا کسی عیب‌ نگیرد سخنش صلاح نپذیرد». این عیب‌ گرفتن، همان نقد کردن است؛ بازنمودن نقطه‌های قوت و ضعف یک اثر، خواه سخن باشد، خواه نظریهٔ علمی و فلسفی.

روزگار ابن‌سینا، سدهٔ چهارم و اوایل سدهٔ پنجم، عصر زایایی و پویایی بود. گرچه این ویژگی، از سدهٔ پنجم «عزم رحیل» کرده‌بود و آماده می‌شد تا پهنهٔ فرهنگ ما را ترک‌ کند، اما تا اندازه‌ای و تأکید می‌کنم، تا اندازه‌ای، در سدهٔ ششم و تا پیش از حملهٔ مغول، همچنان «به‌گونه‌ای» در کار بود. نقد شمس از پورسینا و اعلام این نظر که: «بوعلی نیم‌فلسفی است»، حاصل «حضور سنت نقد، به‌گونه‌ای» در سدهٔ ششم است.

پایان سخن آنکه آدمی در هر مقام و هر پایه‌ای که باشد حاصل برآیند (معدل) کاستی‌ها و افزونی‌ها و نتیجهٔ نقص‌ها و کمال‌هاست و آنچه از همه بیشتر دارای اهمیت است همان برآیند است و همان معدل که پایگاه و جایگاه هرکس را تعیین می‌کند؛ وگرنه هیچ‌کس مصون از خطا نیست.

همراه با این یادداشت فایل سخنرانی خود را با عنوان «بوعلی نیم‌فلسفی است!» به یاران و همراهان عزیز تقدیم می‌کنم؛ عنوانی که به‌ نظر بعضی از یاران، ناتمام است و باید جای خود را به این عنوان بدهد: «بوعلی، تمام‌فلسفی است».
@a_daadbeh
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →