مـاه رمضــان را روزه میگیرد... شب به قیـام برمیخیزد قرآن را ختـم میکند، ذکر میگوید صــدقه میدهد و با انـواع نیکیها خود را خسته میکند... سپــس یکی میآیــد و بـهراحتی نیکیهایش را بـرمیدارد!!! این به اختصار تعریف «غیبت» در رمضان است...
پارسال که به این مسجد رفتم، فضایش غریب وخلوت بود، این را کاملا میتوانستی با اولین نگاه کردن فضای ساکتش بفهمی... داخل که شدم چهار پنج زنی روبروی قرآنها منتظر نشسته بودند، که کسی بیاید و این ختم رمضانشان را به پایان برساند.
از پارسالی که در این مسجد بسته نشده، و نوای امید و دعوه در این کوچهها نواخته شده، دیروز حلقهی قرآنمان در مسجد جا نمیشد، حتی راهرو تا در ورودی از اهالی محله پر شده بود؛ از مادربزرگهای لب به ذکر و دعا گرفته تا دختربچههای روزهی سال اولی...حلقهای بزرگ و نورانی شبیه تکهای از آسمان صبح... میخواهم بگویم خوب است که درِ مسجدها را باز کنیم و به بهانهی اینکه مردم گرسنهی امروز دین نمیخواهند و کسی خریدار این بازار نیست، از تلاش و دعوت دست نکشیم. تصویر دیروز سیلی محکمی برای این بهانهها بود. بلندشو در مسجد کوچک محلهتان را باز کن. باورکن این مردم خستهاند و دنبال ماوای امنی از جنس خانهی خدا میگردند. شاید روزهای اول ساکت و خلوت باشد، اما فردایی میآید این حلقه چنان بزرگ شده که جای خالی پیدا نکنی، درست شبیه مسجد غریب پارسال و شلوغ دیروزمان...هدایت پیشبینی نشده میآید. مثل باران بهار است؛ از ابری بر زمینی میبارد که کسی فکرش را نکرده. تو فقط دانه دعوت و خواندنت را بکار و برو؛ سبز میشود این هدایت...در خاکِ دلی که حتی فکر نمیکردی آنقدر حاصلخیز ایمان باشد.. الحمدلله 🤍
رمضان توبههای زیادی به خود دیده، به اندازهی آدمهایی که در خفای تاریخ پنهانند. بسیاری شوق بندگی و عبادت در قلبشان زنده شد و تا آخر دیگر مسافر این مسیر شدند. من نیز از همان مسافرین رمضانم؛ آن رمضان با روزهای بلندِ فراموش نشدنی در گرمای تابستان که شور و شوقی در وجودم به پا شد. اولین اشک همراه استغفار سحر دعاهای طولانی حین افطار و زیباترین هدیهی جا مانده آن روزها؛ حجابم
اوایلش شبیه سرگشتگی بود در مسیری ناآشنا و مهآلود. دنیایی از تردید و ترس برای ادامهی راه در تنهایی آن روزها، که نکند تحمل زخمزبان و نگاهها را نکنم. نکند در وسط این راهه تازه، جا بمانم. که اگر بمانم، بعداً با شرمندگی نرسیدن و خدای نکرده برگشتن، چه کنم؟!
سالها گذشت و رمضانها تکرار شد و دانستم هدایت امنترین مسیر است که گمشدنی در آن نیست. حتی اگر بارها لغزیدم، ایستادم و خستگی بر جانم خیمه زد؛ باز آن روشنی تاریک نشد. انگار رمضان هر سال بقچهای از توفیقِ هدایت با خودش میآورد. چه خوشبخت است نظر کردهای که هدیهی این رمضان قسمتش شود و آن را تا پایان در زیباترین کنج قلبش نگهدارد. و بماند... بماند بر این راهِ روشنِ مستقیمِ سعادت... والهی من نیز...
دوستِ من... ثانیههای آخر انتظار است. مهمان عزیزمان دارد آخرین قدمهای ورودش را بر پهنهی آسمان میگذارد. قدومش پرخیر و بر دیده... نکند بیبرنامه و بدون آمادگی به پیشواز بروی؛ به دیدار چنین محبوبی. دستی بروی خانه بکش، گلدانها را آب بده و پنجره قلبت را باز کن که درهای شر بسته میشود. جانمازت را بشور و کمی گلاب بپاشان. مصحفت را روی کرسیش بنشان و تسبیح مجبوبت را بیاور و محرابی کوچک در کنج خانه برای خودت آماده کن. همین حالا بسمالله بگو و بنویس؛ برنامهی ماهت را. قرار مکتوب بر اجرا و وفا بهتر و نزدیکتر است. خودت را ملزم کن و به گونهای تصور کن که آخرین دیدار است؛ دیدارهای آخر همیشه ماندگار و بیاد ماندنین. سعی کن هر آنچه تو را به خودش مشغول میکند را دورتر کنی، بیشتر از هر سال ختم کنی هر چند خواهان خوشبختی بیشتری تلاوت بیشتر، خوب است اگر امسال سورهای خاص برای تدبر برگزینی یا نیت اینکه عادتی پسندیده را تمرین کنی. بنویس که یادت بماند ایام معدودات است، اندکی درنگ کنی؛ از رسیدن جا میمانی. خودت را آماده کن آستین دل و روحت را بالا بکش، عزمت را جزم و همتت را بالا ببر که برگ طلایی را بگیری؛ همان غفران و عفو اللهی را در جوار رحمت و رضایتش... سحرهای رازآلود در راه و افطارهای پربرکت در انتظار است. روزهای که حتی خوابش هم عبادت و نکوست، آخر چه کسی همانند مومن خوشبخت است؟! فراموش نکن عبادت توفیق است، دستان ملتمست را بالا ببر و با قلبی حاضر و چشمانیتر، اخلاص و توان را تا بدرقهی این مهمان عزیز بهتر از همیشه را از صاحبش تمنا کن.
میگم خودمونیم موندم صبح به صبح هنوز کل محله خوابه، افزایش قیمت پاستیل سوپری کوچهی ما به شبکههای خارجی میرسه، چرا هنوز قضیهی اپستین و اینا نرسیده... نه استغفرالله قضاوت نکنیم، لابد نشنیدن دیگه...
گریه امانش را بریده بود. حرف کسی برای بهبود حالش کارساز نبود. بریده بریده و با بغض تعریف میکرد که در مهمانی جاریش از لباس او در جمع ایراد گرفته و خورد شده است، با اینکه همسر همیشه همراهش حمایتش کرده و در جواب گفته انتخاب من است من دوست داشتم بپوشد، باز قلب سرد او را گرم نکرده بود.
با شنیدن این ماجرا او خندهاش گرفته بود چراکه او بارها سیلی پدر، صورتش را برای حجاب گلگون کرده بود. با طعنههای عزیزانش خو گرفته و بارها از زیر تیغِ نگاههای متعجب و مسخرهکننده رد شده بود. این حرفها درنظرش در حد شوخی بیش نبود، اما ظرف وجودی آدمها یکی نیست. چالشهر کس به اندازه طاقت اوست و همانند یک نمودار هر بار رشد میکند.
باید به این موضوع واقف بود کسی که در مسیر غربت پا میگذارد در بیشتر مواقع برای دوام راه و توان برداشتن بار سنگین ایمان و دعوت، روحش باید وسعت پیدا کند؛ چرا که اگر وسعت نفس او با تکلیفش همخوانی نکند این بار به منزل نمیرسد و با هزار کجی روبرو میشود.
کسی که سیلی عزیزترینهایش را خورده به کرات در مقابل حرفهای نیشدار بیگانه و نگاه جامعه واکسینهتر برای ادای رسالتش میشود؛ چرا که میداند الگوی راستین این مسیر، اگر دشمنی قریش را متحمل شد قبلتر طرد شدن همخونهایش را کشیدهبود.
جانِ کلام اینکه؛ کسی که مسیر منتهی به بهشت را در پیش گرفته باید بداند این تاریخِ پر تکراریست بدون هیچ گونه استثنایی که رهروان این مسیر باید قلب و جانشان جهت کمال از کوره ناملایمات دنیا بگذرد و شیرازهی درهای رو به محبت دنیایشان کنده شود که همراه با سلاخی روحشان است. باید آماده شود برای به صحنه نشاندن ودیعه نهانش بر کرسی دنیا و آن باری دیگر سیراب شدن دنیا از چشمه ایمان و معرفت است.
بدانیم کمال بسته به قیمتش بهایش نیز متفاوت است و این بها معاملهای برای وسعت است. هستند آنهای که بهایشان سردادن و یا در آتش افکندهشدن بود؛ همانان که مقربین شدند.
سود این معامله جایی دور نمیرود یا هدیه صبر بر مصائب امت تا دمیدن نور تجلی دوباره بر آن، یا آمادگی جهت پذیرفته شدن در بهشت.
همه برایمان پیش آمده، آسودگی بعد از ساعتها درد و مریضی که شبیه نسیم خنکی که در ظهر تابستانی بر چهرهی عرق کردهات میوزد. یا آن خواب عمیق و کوتاه وسط زبانههای درد... یعنی آن آسودگی و آرامش اولین لحظهی دیدار ورود به بهشت، بعد از سالهای رنج دنیا و انتظار قبر و سختی و خستگی روز قیامت، از چه جنسی است!؟ قطعا بدون وصف... #بهشت
همیشه از مشورت دادن و جواب درد دل آدمهایی که نور معنویت قلبشان خاموش است، دچار هراس و سردرگمی میشوم. عزیز من بگو این کشتی بدون بادبانِ در حال غرقشدن را در این دریای پر تلاطم درونت، به سوی کدامین ساحل سوق دهم؟
عبادتهای شب، به شکل دیگری عزیزند. سکون شب، شبیه آرامش یافتن یک جان تبدار است و چیزی که در آن رخ میدهد آنگار واقعیتر است. خواندن آن نماز وتر بعد از شلوغی خانه در آن کنج امن همیشه بعد از دعوت فریبنده دنیا که تمام روز، زورش را زده و هزار رجز برای دعوت و مبارزه سروده، با آن تمدید باور آخر شب؛ همان دو آیه آخر بقره خنثی میشود.
هنوز که خواب تماماً تو را مغلوب نکرده، آرام آیات سوره ملک را زمزمه میکنی. دوباره یادت میآورد که هدف مرگ و زندگی، آزمودن و انتخاب بهترینهاست. به آسمان و آفرینش آن چشم بدوز که چگونه برای زینت و راندن شیاطین مزین شده. و بعد از این سیر، عذاب کافران را یادت میآورد بعد از بارها انذار و فرستادن هشدارهای بیسود. یادت میآورد که چگونه زمین را برایت رام کرد که در آن از هر رزقی که نیاز است بیابی. اما با این وجود چگونه از حاصب آسمانی و در هم فرورفتن زمین ایمن شدهاید؟!
دعوتت میدهد به نگریستی بصیرانه به مانند دیدن بالزدن پرندگان بر فرازهای دور بدون رنج ومحنت، آیا از خود دربارهای راز پرواز پرسیدهای؟ میگوید تا فراموش نکنی هر آنچه بهرهی توست از دست و چشم و گوش امانت است و امان از ما آدمهای فراموشکار و ناسپاس. آیات آخر را میخوانی؛ «و بزودی همه خواهند دانست که در گمراهی و که در هدایت است...»
بله... مصحفت را ببند حال که دلت ارام گرفته و به ماوای خود برگشته.
میخوانی آن بزرگترین آیه و به حرمتش نگهبانی تا خود صبح بر بالینت. دستانت را باز میکنی؛ این خستههای از رنج روز آمده را و بر آن معوذتین میخوانی تا سه شوند و تمام جانت را متبرک با نسیم و نوازش آن میکنی. حال چشمان سنگینت قصد خواب کردهاند و به آرامی زمزمه میکنی؛ بسمک اللهم اموت و احیاء. و میسپاری خود را به کسی که مرگ و زندگیت در اراده اوست، پس آسوده بخواب. چشمانت را میبندی و روحت سبک است چنانِ پَری سپید در هوا. یاالله! جز باتو، کجا میتوان میان این همه آشوب، اینقدر آرامش پیدا کرد تا برای فردای زندگی دوباره بپاخیزی.
باران میبارد، آرام و نجیب. پنجره را باز کرده و در حین تماشای این زیبایی، فکر میکنم... زیر لب با آسمان حرف میزنم... و یکی یکی یاد عزیزانم در خاطرم زنده میشود و با دعا نامشان را به باران یاد میدهم. با نفسی عمیق بوی باران را به تکتک سلولهای خشک و رنجدیدهی قلبم میرسانم. به کف خشن کوچه زیر نور کمجان تیر برق زل میزنم که امشب مهربانتر از همیشه بغل برای باران گشوده. نمیدانم چرا خیالم پی آن شب را گرفته، شبی مثل امشب؛ که باران نه بر دستانم که بر خاک فراموش شدهی قبرم میبارد. و چه خوشبختم اگر در دعای آن دقائق عزیزی باشم منی که دیگر از اجابت حین باران، محروم شدهام.
امروز را دریاب؛ این فرصت زندگی را. همین توفیق نفسکشیدن، دیدن و شنیدنش. با خود مرور کن هدف آمدن و سرانجام رفتنت را. تویی که تنهایی و تاریکی رحم را پشت سر گذاشتی و حال، فکر چاره برای ظلمت قبری که هر ثانیه به آن نزدیکتر میشوی. امروز را قدر بدان که بسیار زود میرسد فردایی که به دیرشدن معروف است. #یادآوری
میگویند مرد فلج و کوری بود که مدام ورد زبانش این بود: اللهم لک الحمد و لک الشکر... شخصی از کنارش رد شد و طعنهدار گفت: اخر تو که بهرهای از نعمت نداری برای چه حمد و شکر!؟ مرد روشندل در جوابش گفت: شکر و حمد میخواهد که در مصیبتم نه معصیت...
صدای قدمهای مهمان عزیزی به گوش میرسد. عزیزی که آوازهی نامش، مسرت بخشی قلب و سبکبالی روح را به همراه دارد. مهمانی مهربان و در عین حال جدی و قانونمند. چون دوستی دلسوز همراهیت میکند و به مانند استادی کاربلد درْست میدهد. مرحمتی دارد که شاه و گدا را در سفرهاش راه داده تا هر کس به وسعت خود از آن برگیرد. رمضان خوش بیایی، که همه چشم انتظار ضیافت الهیات هستیم. بیا که اشکهایمان منتظرند که در سحرگاههای راز آلودت به شکرانه نعمت و ندامت پیشکش شوند. و تمناهای دور و درازمان به وقت ملکوت افطار به دیدار بیایند. بیا تا صدای مناره و محراب جانی دوباره بگیرد که همچون نسیمی بهاری خواب و غفلت زمستانه را از سر قلبمان واکند. کاش آن عطرِ دلانگیزِ دشتهای بهشت را که با خود داری، بر سینهیِ سجادهیمان بپاشی تا به وقت هر نماز، عهد دیرینه را از نو با دوست گره بزنیم. ای ماه قرآن بیا تا قلبمان با بارقههای وحی آشتیِ دوباره کند و پای تعلیمهای همیشه تازهاش رسم بندگی را دوباره مرور کنیم.
و من به رسمِ هر سال مشتاقانه جلوی پنجره منتظرتم تا تو بیایی چشممان روشن ای ماهِ ماه...
پنجشنبه است. آخرین کلاس هفتگی مسجد، که مربوط به بچههاست تمام شده و همه رفتهاند. درها را چند قفل کرده و پیاده به سمت خانه روانه میشوم. به اول صبح فکر میکنم؛ به حرفهای قبل شروع سیرهخوانی با دختران نوجوانم. با توفیق اجباریِ قطع اینترنت، موفق شدم کتاب کدبلال رو که مدتی بود دانلود کرده بودم بخوانم. کتابی که کل این هفتهها ذهن و فکرم را تصاحب کردهبود. چند هفته پیش بود در سیره، جریان بلال را خواندیم و با دلی پرغم و تشویق برانگیز، نوای احد احدهایش را که در مسجد کوچک و قدیمیمان طنین انداخت را با گوشجان شنیدیم.
کاش موفق شده باشم، آن حس درونی و وجدم را برایشان ترسیم کنم. بعد از تعریف خلاصهی داستان، برایشان گفتم: امروز و تا خود ابد، صخرهها در مقابل ما قد علم کردهاند و هر روز سنگینی سنگمان بیشتر میشود. فکر نکنید امیههای زمان روزی تمام میشوند یا دیگر زنجیری بند نمیکند و فکر بردهداری سر آمده. امروز تمام شما کونتاهایی هستید که با زنجیرهای نرم و شلاقهای زینتی در صدد ایناند؛ هویت شما را بگیرند. ما را همان بردههای دیروز میپندارند، اما چنان ماهرانه که شکی به دل راه ندهی. امروز سنگها در سختی نفس و با سنگینی شهوت و در رنگونگار لذت عرضه میشوند. اگر تا دیروز بر سینهها گذاشته میشدند، امروز در چشم و گوش و قلبها جاساز میشوند، که حتی متوجه سنگینی و خفگی باور و اخلاق و فرهنگ و تمدنت نشوی. چبسا تو را قهرمان آزادی و برابری یا حتی رهایی از تعصب و جهالت هم بخوانند، غافل از آنکه تو را در بیخبریات به زنجیر کشیدهاند. تویی که قهرمان توخالی خوانده میشوی، در اصل همان سیزیف مجازات شدهای در بیهودگی و دور از معنا و هویت. نمیدانم کی به خانه رسیدم؛ اینبار کلید را به منزلهی بازکردن در میچرخانم. از پلهها که بالا میروم، به چهرهی تکتک دخترانم فکر میکنم به سنگ و صخرههای سنگین و بیرحمی که همیشه هست و نگرانم بابت انتخابی از روی آگاهی که خود باید تعیین کنند؛ سیزیف باشند یا بلال.