پنجشنبه است.
آخرین کلاس هفتگی مسجد، که مربوط به بچههاست تمام شده و همه رفتهاند.
درها را چند قفل کرده و پیاده به سمت خانه روانه میشوم.
به اول صبح فکر میکنم؛ به حرفهای قبل شروع سیرهخوانی با دختران نوجوانم.
با توفیق اجباریِ قطع اینترنت، موفق شدم کتاب کدبلال رو که مدتی بود دانلود کرده بودم بخوانم. کتابی که کل این هفتهها ذهن و فکرم را تصاحب کردهبود.
چند هفته پیش بود در سیره، جریان بلال را خواندیم و با دلی پرغم و تشویق برانگیز، نوای احد احدهایش را که در مسجد کوچک و قدیمیمان طنین انداخت را با گوشجان شنیدیم.
کاش موفق شده باشم، آن حس درونی و وجدم را برایشان ترسیم کنم.
بعد از تعریف خلاصهی داستان، برایشان گفتم: امروز و تا خود ابد، صخرهها در مقابل ما قد علم کردهاند و هر روز سنگینی سنگمان بیشتر میشود.
فکر نکنید امیههای زمان روزی تمام میشوند یا دیگر زنجیری بند نمیکند و فکر بردهداری سر آمده.
امروز تمام شما کونتاهایی هستید که با زنجیرهای نرم و شلاقهای زینتی در صدد ایناند؛ هویت شما را بگیرند. ما را همان بردههای دیروز میپندارند، اما چنان ماهرانه که شکی به دل راه ندهی.
امروز سنگها در سختی نفس و با سنگینی شهوت و در رنگونگار لذت عرضه میشوند.
اگر تا دیروز بر سینهها گذاشته میشدند، امروز در چشم و گوش و قلبها جاساز میشوند، که حتی متوجه سنگینی و خفگی باور و اخلاق و فرهنگ و تمدنت نشوی.
چبسا تو را قهرمان آزادی و برابری یا حتی رهایی از تعصب و جهالت هم بخوانند، غافل از آنکه تو را در بیخبریات به زنجیر کشیدهاند.
تویی که قهرمان توخالی خوانده میشوی، در اصل همان سیزیف مجازات شدهای در بیهودگی و دور از معنا و هویت.
نمیدانم کی به خانه رسیدم؛ اینبار کلید را به منزلهی بازکردن در میچرخانم.
از پلهها که بالا میروم، به چهرهی تکتک دخترانم فکر میکنم به سنگ و صخرههای سنگین و بیرحمی که همیشه هست و نگرانم بابت انتخابی از روی آگاهی که خود باید تعیین کنند؛ سیزیف باشند یا بلال.
#دخترانم
#روزنوشت
Post #2216
1.11K
بینش KodeBelal.pdf