باران میبارد، آرام و نجیب.
پنجره را باز کرده و در حین تماشای این زیبایی، فکر میکنم...
زیر لب با آسمان حرف میزنم...
و یکی یکی یاد عزیزانم در خاطرم زنده میشود و با دعا نامشان را به باران یاد میدهم.
با نفسی عمیق بوی باران را به تکتک سلولهای خشک و رنجدیدهی قلبم میرسانم.
به کف خشن کوچه زیر نور کمجان تیر برق زل میزنم که امشب مهربانتر از همیشه بغل برای باران گشوده.
نمیدانم چرا خیالم پی آن شب را گرفته، شبی مثل امشب؛ که باران نه بر دستانم که بر خاک فراموش شدهی قبرم میبارد.
و چه خوشبختم اگر در دعای آن دقائق عزیزی باشم منی که دیگر از اجابت حین باران، محروم شدهام.
#باران
Post #2221
1.48K