پارسال که به این مسجد رفتم، فضایش غریب وخلوت بود، این را کاملا میتوانستی با اولین نگاه کردن فضای ساکتش بفهمی...
داخل که شدم چهار پنج زنی روبروی قرآنها منتظر نشسته بودند، که کسی بیاید و این ختم رمضانشان را به پایان برساند.
از پارسالی که در این مسجد بسته نشده، و نوای امید و دعوه در این کوچهها نواخته شده، دیروز حلقهی قرآنمان در مسجد جا نمیشد، حتی راهرو تا در ورودی از اهالی محله پر شده بود؛ از مادربزرگهای لب به ذکر و دعا گرفته تا دختربچههای روزهی سال اولی...حلقهای بزرگ و نورانی شبیه تکهای از آسمان صبح...
میخواهم بگویم خوب است که درِ مسجدها را باز کنیم و به بهانهی اینکه مردم گرسنهی امروز دین نمیخواهند و کسی خریدار این بازار نیست، از تلاش و دعوت دست نکشیم.
تصویر دیروز سیلی محکمی برای این بهانهها بود.
بلندشو در مسجد کوچک محلهتان را باز کن. باورکن این مردم خستهاند و دنبال ماوای امنی از جنس خانهی خدا میگردند.
شاید روزهای اول ساکت و خلوت باشد، اما فردایی میآید این حلقه چنان بزرگ شده که جای خالی پیدا نکنی، درست شبیه مسجد غریب پارسال و شلوغ دیروزمان...هدایت پیشبینی نشده میآید. مثل باران بهار است؛ از ابری بر زمینی میبارد که کسی فکرش را نکرده. تو فقط دانه دعوت و خواندنت را بکار و برو؛ سبز میشود این هدایت...در خاکِ دلی که حتی فکر نمیکردی آنقدر حاصلخیز ایمان باشد..
الحمدلله 🤍
#روزنوشت
Post #2242
1.36K