همهی ما آدم بزرگهای امروز و بچههای دیروز، دعواهای پدر مادرهایمان یادمان مانده و تا به الان یادش برایمان ناخوشایند است. یکی از آن خاطرات من برمیگردد به بیست سال پیش که سریال حسسوم پخش میشد. هفتهای یک قسمت؛ سهشنبه شبها.
پدرم شبهای پخش سریال، به بقالی روستا میرفت و برایمان از آن تخمههای ریز مغازهی آقااحمد میگرفت. با طعمی ناب و تکرار نشدنی. شبهایی که در تصورم کسی از ما خوشبختتر نبود.
آن روز متوجه سکوت و چهرهی عبوسشان شده بودم، اما در دلم دعا میکردم تا شب این نگاهها کمی جان و گرما بگیرند و باز خوشبختی هفتگیمان تکرار شود. بعد شام پدر به بقالی رفت. تخمه آورد. من سریع پارچه را وسط اتاق پهن کردم و گره کیسه فریزر را باز کرده وکنارههایش را به بیرون تا کردم تا آماده خوردن شود. فیلم شروع شد و صدای شکستن تخمههای ریز در اتاق پیچید. آن شب، فیلم و تخمهای آقااحمد برایم تلخترین بود؛ چراکه تمام تمرکز من به کف دستان بابا و مامان بود. با چشمانم تخمههای باقیماندهیشان را شمارش میکردم، حتی چندین بار، در دستشان به تعداد مشخص تخمه گذاشتم. به این امید که تخمهیشان با هم تمام شود و دست بردنشان در کیسهی تخمه، همزمان باشد که شاید این نقشهی هماهنگی من برای لمسدستانشان فرجی برای آشتی شود.
آن شب نه لذت سریال را فهمیدم و نه طعم دلچسپ تخمهها را و از آن طرف مایوس برای تلاش بیثمرم... خیلی از آن شب گذشته و مطمئنم در آن جمع کسی آن شب را حتی یادش نمانده، اما جزئیاتش در خاطر من ثبتشده. در خاطر دخترکی که آن شب خوشبختی از دل کوچک و خانهشان رفتهبود.
بچهها خیلی خوب متوجه ما آدم بزرگها هستند. چبسا با ذهن و دست کودکانهی مهربانشان، در سکوت دارند برای آشتی و خوشی خانه تلاشم میکنند. #خاطرات
این شبهای آبادی مالامال از سرما و سکون است. سقف چوبی و پنجرههای آهنی، سوسوی بخاری و تیکتاک ساعت قدیمی؛ اینجا اتاق مادربزرگ است. مشرف به ایوان و دیدی رو به باغهای به خواب رفته در دامن سفید کوههای حصار گونهی اطراف. اتاقی کلنگی و بلند، درست وسط خانههای نوساخت آبادی. شبیه قلعهای امن، فارغ از هیاهوی جهان. چشمانم را میبندم، سکوت اینجا زیباترین نوایست که میتوان شنید و به خواب رفت در این ناکوکیِ دنیا...
شاید در این گیرودار، در زیر این سیاهی شوم، که سقف خانهی هیچ کداممان را جا نینداخته، فراموش کردهایم که شعبان است. ماهی نورین، آمیخته شده با عطر انتظار پرشور رمضان. حقداری دلتنگ و مضطرب این روزها باشی، اما فراموش نکن دنیا روزهای سختتری را پشت سر گذاشته و از ما بهترین فراموش شدهاند. حال که آشوب اطرافت را گرفته، مصحفت را بگشایی و ختم نیمه تمامت را پیبگیر که نسمیش دل تبدارت را خنکی بخشد. این روزها بیشتر بخوان از استغفار و صلوات؛ تا دل وجانت را بار بیاوری برای رمضان. نفس به تنگ آمده در این غریبگی را با روزهی پرخیر این روزها مداوا کن.
زورت به این آشفتگی که نمیرسد، حداقل خلوتت را آباد کن.
امروز از بهترین روزهای مسجد بود؛ جشنی بابت محجبهشدن یکی از دخترانمان. خوشحالی و شکرانهای بابت توفیقی که همچون نسیمی پاک و خنک بعد از ماهها تلاش و دعا بر روح وجان یکی از دخترانمان وزیده. از همان روز اول مهرش به دلم نشست با صورت گرم و لهجه شیرین مادریش. سادگی و مهربانی عجیبی در اوست که او را دردانهترش میکند. روز اولی که با حجاب آمد، ذوق را در چشمانش میتوان خواند و با گرمی و نهایت خوشی گفت: خانم آخرش حجابم را پوشیدم... با مهر و تبریک او را داخل بردم. با لبهای آویزان اما شوق ماندگار در چشمانش از رفتار سرد و طعنهدار مهمانی خانوادهی عمویش برایم گفت. دلداریش دادم و گفتم: این راه را همه رفتهایم. با تیغهای بُرنده زخم نیز برداشتهایم، اما میگذرد و چون در پسش پاداش است غمی نیست. به او باید حق داد که قدمهای اول، پر تردید و لرزان است؛ خصوصا اگر کم سنتر باشی و تنها. انتظار تایید و دلگرمی در دلت داری، حتی اگر مقصد مطمئن و دلت قرص باشد. امروز در کلاس برایش جشن کوچکی گرفتیم، تا بداند در این مسیر رهاشده و تنها نیست، اگرچه نگاههای تحقیرآمیز و طردکننده بسیار است، اما آغوشهای باز و دلهای پذیرا هم کم نیست. چه زیباست دختران امت را در لباس تقوا و حیا دیدن، همان جامهی پاکی که تو را از بیمسیران سوا میکند. برای توی عزیزجان و تمام دختران امت، دعای پذیرش و ثبات دارم، و در دلم برای روزی که جشن حجاب تمام دخترهای کلاس را برگزار کنیم دعا و امیدوارانه تلاش میکنم... همین، گفتم شما نیز سهمی در شادیمان داشته باشید، حال که این روزها خوشهایمان را ماتم گرفته...
امروز متنی خواندم در حوزهی روانشناسی بر این اساس که آدمی باید همیشه مقداری دلخوشی در جیبش داشته باشد که در وقت تنهایی و دلتنگی آن را مزهمزه کند و به کسی رو نیندازد. این دلخوشی باید دمِ دست باشد و قابل دسترس در هر مکان و زمانی.
راستش جمله هم برایم گنگ بود هم واضح. ممکن است برای شخصی پربار و برای یکی کاملاً بیمعنی باشد. با خودم فکر میکردم لابد برای همه یکسان نیست این دلخوشیِ توجیبی. بسته به باور هرکس و معنایش از دلخوشی باید متفاوت باشد.
اما برای مومن دلخوشی غیر نزدیکی و حضور پروردگارش مگر هست؟! دردسترسترین چیزی که میتواند حال دل مومن را مطمئن و آرام کند ذکر است. عبادتی که نه زمان خاصی دارد نه شرایط مکانیِ ویژهای میطلبد. ذکر، نقطه مقابل غفلت است و غفلت عاملِ بیشتر دلتنگیها. بله دوست مومنم دلخوشیِ جیبیِ تو ذکری جاریست بر زبان و قلب تو.
آرامشت در چیزی نیست جز یاد پروردگارت، حالا بخواهند هر نامی بر آن بگذارند تو از آنان باش؛ حضور در قافلهی ذاکرین یا صاحب خوشیهای توجیبی دمدستی.
الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ28 (همان) كسانى كه ايمان آوردند و دلهايشان به ياد خدا آرام مى گيرد. بدانيد، دلها به نام خدا آرام مى گيرند.
گوش دل بسپار و آرام بگیر. یکی نیستن راه ایمان و گمراهی. و از تنهایی این روزهایت دلگیر نشو، حتی اگر کثرتشان تعجب برانگیز باشد. ریسمان تقوایت را رها نکن که رستگاری از آن پاکان است، ولو اینکه اندک باشند.
حتما قبل از شروع کارت خصوصا در امر دعوت و فعالیت دینی، دقایقی را به خلوت بنشین. نیتت را باری دیگر خالص کن و با درخواست ویژه از پروردگار برکت را در کارت بخواه. و بعد آسانی و تاثیرش را تماشا کن.
امروز ویدیوی جالبی دیدم. در آن به حکمت وجود غم در قلب آدمی اشاره داشت. میگفت: قلبها در آسودگی به خواب میروند و تنشها در عین سختی، اما هوشیار میکنند. مانند بذری در خاک که خفته است، با صدای خوفناک رعد وبرق و طوفان خیس و تاریک است که رشد میکند و در جدال با قفس خاک، پیروز شده و خود را رها میکند. توام دل آسوده بدار که خدا با سختی روحت را نمیشکند بلکه فقط آن را به سوی خود خم میکند؛ تویی که رو به غیر او کردهای.
و یاد این آیه افتادم: او تو را از مِهر خود برای خود آفرید. وَاصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي. طه، ۴۱ و آفریدم تو را برای خودم.