امروز از بهترین روزهای مسجد بود؛
جشنی بابت محجبهشدن یکی از دخترانمان. خوشحالی و شکرانهای بابت توفیقی که همچون نسیمی پاک و خنک بعد از ماهها تلاش و دعا بر روح وجان یکی از دخترانمان وزیده.
از همان روز اول مهرش به دلم نشست با صورت گرم و لهجه شیرین مادریش.
سادگی و مهربانی عجیبی در اوست که او را دردانهترش میکند.
روز اولی که با حجاب آمد، ذوق را در چشمانش میتوان خواند و با گرمی و نهایت خوشی گفت: خانم آخرش حجابم را پوشیدم...
با مهر و تبریک او را داخل بردم. با لبهای آویزان اما شوق ماندگار در چشمانش از رفتار سرد و طعنهدار مهمانی خانوادهی عمویش برایم گفت.
دلداریش دادم و گفتم: این راه را همه رفتهایم. با تیغهای بُرنده زخم نیز برداشتهایم، اما میگذرد و چون در پسش پاداش است غمی نیست.
به او باید حق داد که قدمهای اول، پر تردید و لرزان است؛ خصوصا اگر کم سنتر باشی و تنها. انتظار تایید و دلگرمی در دلت داری، حتی اگر مقصد مطمئن و دلت قرص باشد.
امروز در کلاس برایش جشن کوچکی گرفتیم، تا بداند در این مسیر رهاشده و تنها نیست، اگرچه نگاههای تحقیرآمیز و طردکننده بسیار است، اما آغوشهای باز و دلهای پذیرا هم کم نیست.
چه زیباست دختران امت را در لباس تقوا و حیا دیدن، همان جامهی پاکی که تو را از بیمسیران سوا میکند.
برای توی عزیزجان و تمام دختران امت، دعای پذیرش و ثبات دارم، و در دلم برای روزی که جشن حجاب تمام دخترهای کلاس را برگزار کنیم دعا و امیدوارانه تلاش میکنم...
همین، گفتم شما نیز سهمی در شادیمان داشته باشید، حال که این روزها خوشهایمان را ماتم گرفته...
۱۴۰۴/۱۱/۲ پنجشنبه 🤍
#دخترانم
Post #2202
1.45K
وردة حمراء🥀 Photo