TGViewer
Channel Public Channel
Subscribers
2.79K
Photos
262
Videos
705
Links
821

Showing posts older than #3793 · Back to latest

Older Posts 16 shown
Post #3792 993
نگاهی دوباره به کتاب: عرفان‌ورندی در شعر حافظبا داریوش آشوری
⚡️فایل صوتی
گفتگو با استاد داریوش آشوری، دربارۀ کتاب:
عرفان و رندی در شعر حافظ

مدت: یک‌ساعت‌و 58 دقیقه
برگزارشده در تالارِ کلاب‌هاوسی «ادبیات و اندیشه»
به تاریخ: 21 شهریور 1402
میزبان: اردشیر منصوری
با مشارکتِ:
- نیما مصطفوی
- سعید موسوی
- مجید اسلامی
- محمد دادفر
- سهیل قاسمی
- احسان عظیمی

@ardeshirmansouri
@sokhanranihaa

@Setiq
  • 👍 5
Post #3790 839
من این طمع نکنم کز تو کام برگیرمسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 396 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

من این طمع نکُنم ک‌از تو کام برگیرم
مگر ببینم‌ات از دور و گام برگیرم

من این خیال نبندم که دانه‌ئی به مراد
میان ِ این‌همه تشویش ِ دام برگیرم

ستاده‌ام به غلامی، گر م قبول کنی؛
و گر نخواهی، کفش ِ غلام برگیرم

مرا زِ دست ِ تو گر منصفی و گر ظالم
گریز نیست که دل ز این مقام برگیرم

زِ فکرهایِ پریشان و بارهایِ فراق
که بر دل است، ندانم کدام برگیرم

گر م هزار تعنُّت کنی و طعنه زنی،
من آن نی ام که ره ِ انتقام برگیرم

گر م جواز نباشد به بارگاه ِ قبول،
و گر مجال نباشد که کام برگیرم،

از این قدَر نگریزم که بوسی از دهن‌ات
اگر حلال نباشد، حرام برگیرم!

0396

@Setiq
  • 👍 3
  • ❤ 2
  • 🔥 1
Post #3789 730
Audioقسمت اول
#سفر_به_ادبیات_پادکست
قسمت یکم
درباره‌ی حافظ و شخصیت او
با همراهی و کارشناسی #سهیل_قاسمی
@setiq
شعر پایانی از عماد خراسانی
با صدای #عایشه_عطایی است
-اگر موضوع خاصی در ادبیات سراغ دارید که نیاز هست درباره آن گفت‌وگو شود، یا شما درباره موضوعی اطلاعات درستی دارید، به من اطلاع دهید.
@safar_be_adabiyat
ابوالفضل حسن‌زاده🙏
  • ❤ 3
  • 👍 1
Post #3787 796
گر من ز محبتت بمیرمسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 395 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

گر من زِ محبت‌ات بمیرم،
دامن به قیامت‌ات بگیرم

از دُنیی و آخرت گزیر است
و ز صحبت ِ دوست ناگزیر ام

ای مرهم ِ ریش ِ دردمندان
درمان ِ دگر نمی‌پذیرم

آن‌کس که به‌جز تو کس ندارد
در هر دو جهان، من آن فقیر ام

ای محتسب! از جوان چه خواهی!
من توبه نمی‌کنم که پیر ام

یک روز کمان ِ ابروان‌اش
می‌بوسم و، گو بزن به تیر م

ای باد ِ بهار ِ عنبرین‌بوی
در پایِ لطافت ِ تو میرم

چون می‌گذری به خاک ِ شیراز،
گو من به فلان زمین اسیر ام

در خواب نمی‌روم؛ که بی دوست
پهلو نه خوش است بر حریر م

ای مونس ِ روزگار ِ سعدی
رفتی و نرفتی از ضمیر م

0395

@Setiq
  • ❤ 3
  • 🕊 2
  • 👏 1
Post #3786 672
قدرت به چه کس مانَد در بَرتَری و پَستی
ایوانِ مداین را می‌خوان تو ز خاقانی

@Setiq
  • 👍 7
  • 👎 2
  • 👏 1
Post #3785 963
آزادی اگر...

آه... ای جهانیان
ای  زنده در زمان

یک جا در زمین
خونِ مردمان
مانده  بر زمین

آزادی اگر
فریادی شد
شکوهش ببین
.
.
ای شورِ زندگی
از نفیِ بندگی

به فردا بگو
از این بچه ها
به دنیا بگو

دستان ستم
اگر نشکند
جهان بشکند
.
.
از ستم بگو
از این سایه ها
از این گذر
به فردا بگو
.

@FereidounFarahandouz
  • 👍 7
  • ❤ 2
  • 🔥 1
  • 🥰 1
  • 🕊 1
Post #3783 721
به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرمسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 394 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم
برو ای طبیب‌ام از سر! که دوا نمی‌پذیرم

همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان
تو بخاستی و نقش‌ات بنشست در ضمیر م

مَده ای حکیم پند م! که به کار در نبندم
که زِ خویشتن گزیر است و ز دوست ناگزیر ام

برو ای سپَر زِ پیش‌ام! که به جان رسید پیکان
بگذار تا ببینم که که می‌زند به تیر م

نه نشاط ِ دوستان‌ام، نه فراغ ِ بوستان‌ام!
بروید ای رفیقان به سفر! که من اسیر ام

تو در آب اگر ببینی حرکات ِ خویشتن را،
به زبان ِ خود بگویی که: «به حُسن، بی‌نظیر ام»

تو به خواب ِ خوش بیاسای و به عیش و کام‌رانی
که نه من غنوده‌ام دوش و نه مَردُم از نفیر م

نه توان‌گران ببخشند فقیر ِ ناتوان را؟
نظری کن ای توان‌گر! که به دیدن‌ات فقیر ام

اگر م چو عود سوزی، تن ِ من فدایِ جان‌ات
که خوش است عیش ِ مردُم به روایح ِ عبیر م

نه تو گفته‌ای که سعدی نبَرَد زِ دست ِ من جان؟
نه به خاک ِ پایِ مردان! چو تو می‌کُشی، نَمیرم

0394

@Setiq
  • 👍 3
  • ❤ 2
  • 👏 2
  • 🥰 1
  • 🙏 1
Post #3782 754
گر به رخسار چو ماهت صنما می‌نگرمسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 393 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq


گر به رخسار ِ چو ماه‌ات صنما می‌نگرم،
به‌حقیقت اثر ِ لطف ِ خدا می‌نگرم

تا مگر دیده زِ رویِ تو بیابد اثری
هر زمان صد ره‌ات اندر سر و پا می‌نگرم

تو به حال ِ من ِ مسکین به‌جفا می‌نگری
من به خاک ِ کف ِ پای‌ات به‌وفا می‌نگرم

آفتابی تو و من ذرّه‌یِ مسکین ِ ضعیف
تو کجا و من ِ سرگشته کجا می‌نگرم!

سَر ِ زلف‌ات ظلمات است و لب‌ات آب ِ حیات
در سواد ِ سَر ِ زلف‌ات به خطا می‌نگرم

هندویِ چشم مبیناد رخ ِ تُرک ِ تو باز
گر به چین ِ سَر ِ زلف‌ات به خطا می‌نگرم

راه ِ عشق ِ تو دراز است؛ ولی سعدی‌وار
می‌روم و ز سَر ِ حسرت به قفا می‌نگرم

0393

@Setiq
  • 👏 4
  • 👍 1
Post #3781 819
صحبت داریوش آشوری - خط فارسیداریوش آشوری - سهیل قاسمی - اردشیر منصوری
چه مرد نازنینی است دکتر داریوش آشوری

یکی از باسوادترین‌ها و مؤثرترین‌ها در زبان، ادبیات، ترجمه متون فلسفه جدید، علوم اجتماعی، علوم سیاسی و ...

این افتخار را یافتم که در گفت‌و‌گویی با ایشان هم‌صحبت شوم. فروتن، باهوش، نکته‌سنج، شجاع و آداب دان؛ و البته خوش‌صحبت.

نشست، در باره‌ی کتاب ایشان، عرفان و رندی در شعر حافظ بود در کلابهاوس به همت دوست گرامی دکتر اردشیر منصوری .
بیش از دو ساعت.
با هشتاد و پنج سال سن، صبورانه تا پایان به دقت شنونده و پاسخ‌گوی پرسش‌های علاقه‌مندان بودند.
من نیز در باره‌ی کار بزرگی که در اصلاح ِ رسم‌الخط و نوشتار فارسی در آثارشان انجام داده‌اند گفتم و پرسیدم.
که این شیوه‌ی نگارش‌ام در نوشتن ِ متن ِ شعرهای حافظ و سعدی و ... بسیار وام‌دار ِ نگاه و پیش‌نهادهای احمد شاملو و داریوش آشوری است.

این بخش را که حرف‌های من و ایشان است جدا کردم. و دعوت می‌کنم برنامه‌ی کامل را در اتاق ادبیات و اندیشه در‌کلاب‌هاوس ببینید و از دست ندهید.

سهیل قاسمی

@Setiq
  • ❤ 7
  • 👍 1
  • 🔥 1
  • 🥰 1
  • 🙏 1
Post #3780 842
وقت ِ آن شد که کار دریابیم
در شتاب است عمر، بشتابیم!
دیده‌یِ حرص و آز بر دوزیم
پنجه‌یِ زُهد و زَرق برتابیم
ما، گدایان ِ کویِ می‌کده ایم
نه مقیمان ِ کُنج ِ محراب ایم
نه زِ جور ِ زمانه در خشم ایم
نه‌ز جفایِ سپهر در تاب ایم
نه اسیران ِ نام و ناموس ایم
نه گرفتار ِ ملک و اسباب ایم
بنده‌یِ یک‌روان ِ یک‌رنگ ایم
دشمن ِ شیخکان ِ قَلّاب ایم
گِرد ِ کویِ مغان همی‌گردیم
مترصّد که فرصتی یابیم
با مغان باده‌یِ مغانه خوریم
تا به کی غصّه‌یِ زمانه خوریم!

هر که او آه ِ عاشقانه زنَد،
آتش از آه ِ او زبانه زند
عشق، شمعی از آن برافروزد
شعله چون بر شراب‌خانه زند
می درآید به جوش و هر قطره
عکس ِ دیگر بر آستانه زند
هر که ز آن باده جرعه‌ئی بچشید
لاف ِ مستی‌یِ جاودانه زند
بنده‌یِ آن دم ام که با ساقی
شاهد ِ ما دَم از چَمانه زند
با حریفی سه‌چار، ک‌از مستی
این کُنَد رقص و آن چَغانه زند
خیز تا پیش از آن که مرغ ِ سحَر
بال ِ زرّین بر آشیانه زند،
با مغان باده‌یِ مغانه خوریم
تا به کی غصّه‌یِ زمانه خوریم

عقل، با روح خودستائی کرد
عشق با هر دو پادشائی کرد
از پس ِ پرده، حُسن با صد ناز
چهره بنمود و دل‌ربائی کرد
ناگهان التفات ِ عشق بدید
غرّه شد، دعوی ِ خدائی کرد
کار دریافت رند ِ فرزانه
رفت و با عشق آشنائی کرد
صوفی افزوده بود مایه‌یِ خویش،
در سَر ِ زهد و پارسائی کرد
هجر بر ما دَر ِ طرب دربست
وصل‌اش آمد گره‌گشائی کرد
خیز تا چون ارادت‌اش ما را
سویِ می‌خانه ره‌نمائی کرد،
با مغان باده‌یِ مغانه خوریم
تا به کی غصّه‌یِ زمانه خوریم

عشق، گنجی ست؛ دل چو ویرانه
عشق، شمعی ست؛ روح پروانه
در بیابان ِ عشق می‌گردد
روح مدهوش و عقل دیوانه
دست تا در نزد به دامن ِ عشق
ره به منزل نبُرد فرزانه
خُرّم آن عارفان که دنیا را
پشت ِ پائی زدند مردانه
آدم از دانه اوفتاده به دام
آه از این دام! وای از آن دانه!
عمر درباختیم تا اکنون
گَه به افسون و گَه به افسانه
بعد از امروز گر به دست آریم
دامن ِ یار و کُنج ِ می‌خانه،
با مغان باده‌یِ مغانه خوریم
تا به کی غصّه‌یِ زمانه خوریم

عقل را دانشی و رائی نیست
بهتر از عشق، ره‌نمائی نیست
طلب ِ عشق و وصل ورزیدن
کار ِ هر مفلس و گدائی نیست
نام ِ جنّت مبَر! که عاشق را
خوش‌تر از کویِ یار جائی نیست
پای در کویِ زهد و زَرق مَنه
ک‌اندر آن کوی، آشنائی نیست
بر در ِ خانقَه مَرو که در او
جز ریائی و بوریائی نیست
پیش ِ ما مجلس ِ شراب خوش است
مجلس ِ وعظ را صفائی نیست
راه ِ می‌خانه گیر تا شب و روز
چون در اسلامیان وفائی نیست،
با مغان باده‌یِ مغانه خوریم
تا به کی غصّه‌یِ زمانه خوریم

آه از این صوفیان ِ ازرق‌پوش
که ندارند عقل و دانش و هوش
رقص را هم‌چو نی کمر بسته
لوت را هم‌چو سفره حلقه به گوش
از پی ِ صید، در پس ِ زانو
مترصّد چو گربه‌یِ خاموش
شُکر ِ آن را که نیستی صوفی،
عیش می‌ران و باده می‌کُن نوش
خیز تا پیش ِ آن که ناگاهی
برکشد صبح‌دم خروس خروش
با صبوحی‌کُنان ِ دُرد آشام
با خراباتیان ِ عشوه‌فروش
رو به میخانه‌یِ مغان آریم
باده در جام و چنگ در آغوش،
با مغان باده‌یِ مغانه خوریم
تا به کی غصّه‌یِ زمانه خوریم

خیز جانا! چمانه برداریم
باده‌هایِ مغانه برداریم
اسب ِ شادی به زیر ِ ران آریم
وَ ز قدح تازیانه برداریم
بیش از این غصّه‌یِ جهان نخوریم
دل زِ کام ِ زمانه برداریم
زهد و تسبیح، دام و دانه‌یِ ما ست
از ره این دام و دانه برداریم
شاهد و نقل و باده برگیریم
دف و چنگ و چغانه برداریم
پیش‌تر ز آن که ناگهان روزی
رخت از این آشیانه برداریم
یک زمان چون عُبید ِ زاکانی
راه ِ خَمّارخانه برداریم،
با مغان باده‌یِ مغانه خوریم
تا به کی غصّه‌یِ زمانه خوریم

عبید زاکانی
ترجیع‌بند

#عبید #عبید_زاکانی

@Setiq

https://t.me/Setiq/3779
Telegram ستیغ عبید زاکانی ترجیع‌بند صدا: سهیل قاسمی @Setiq
  • ❤ 5
  • 👍 4
Post #3778 805
من دوست می‌دارم جفا کز دست جانان می‌برمسعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 392 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

من دوست می‌دارم جفا ک‌از دست ِ جانان می‌بَرَم
طاقت نمی‌دارم؛ ولی افتان و خیزان می‌برم

از دست ِ او جان می‌برم تا افکنم در پایِ او
تا تو نپنداری که من از دست ِ او جان می‌برم

تا سر برآورد از گریبان آن نگار ِ سنگ‌دل،
هر لحظه از بیداد ِ او سر در گریبان می‌برم

خواهی به لطف‌ام گو، بخوان؛ خواهی به قهر م گو، بِران؛
طوعاً و کرهاً بنده ام! ناچار فرمان می‌برم

درمان ِ درد ِ عاشقان صبر است و من دیوانه‌ام
نه درد ساکن می‌شود، نه ره به درمان می‌برم

ای ساربان! آهسته رو! با ناتوانان صبر کن
تو بار ِ جانان می‌بری من بار ِ هجران می‌برم

ای روزگار ِ عافیت! شُکر ت نکردم؛ لاجرَم
دستی که در آغوش بود اکنون به دندان می‌برم

گفتم به پایان آورم در عمر ِ خود با او شبی
حالا به عشق ِ رویِ او روزی به پایان می‌برم

- سعدی! دگربار از وطن عزم ِ سفر کردی چرا؟
- از دست ِ آن تُرک ِ خطا، یرغو به قاآن می‌برم

من خود ندانم وصف ِ او گفتن سزایِ قدر او
گل آورند از بوستان، من گل به بُستان می‌برم

0392

@Setiq
  • 👍 4
  • ❤ 2
Post #3777 868
جنّتی کرد جهان را زِ شکَر خندیدن
آن که آموخت مرا هم‌چو شرَر خندیدن

گر چه من خود زِ عدم دل‌خوش و خندان زادم،
عشق آموخت مرا شکل ِ دگر خندیدن

بی جگر داد مرا شه دل ِ چون خورشیدی
تا نمایم همه را بی ز جگر خندیدن

به صدف مانم. خندم چو مرا درشکنند
کار ِ خامان بوَد از فتح و ظفر خندیدن

یک شب آمد به وثاق ِ من و آموخت مرا
جان ِ هر صبح و سحر هم‌چو سحَر خندیدن

گر تُرُش‌روی چو ابر ام، ز درون خندان ام
عادت ِ برق بوَد وقت ِ مَطَر خندیدن

چون به کوره گذری، خوش به زر ِ سرخ نگر!
تا در آتش تو ببینی ز حجر خندیدن

زر در آتش چو بخندید، تو را می گوید:
«گر نه قلبی، بنما وقت ِ ضرر خندیدن!»

گر تو میر ِ اجلی، از اجل آموز کنون
بر شَه ِ عاریت و تاج و کمر خندیدن

و ر تو عیسی صفتی، خواجه! درآموز از او
بر غم ِ شهوت و بر ماده و نر خندیدن

و ر دمی مدرسه‌یِ احمد ِ اُمّی دیدی،
رو! حلال است‌ات بر فضل و هنر خندیدن

ای منجم! اگر ت شقّ ِ قمر باور شد،
باید ت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن

هم‌چو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات
وقت ِ اشکوفه به بالا یِ شجر خندیدن

#مولوی غزل 1989
سهیل قاسمی
@Setiq
  • 👍 5
  • ❤ 3
  • 🥰 1
Post #3776 1.01K
شمس آقاجانی
شاعر، دوست، مهربان، بزرگ
بزرگ‌منش
درنای امید

چرا؟
از دیشب گیج ام

#شمس_آقاجانی

چی باید گفت

فکر نمی‌کردم کورونا باز برگردد آدم بکشد
  • 😢 10
  • 👍 1
  • 🥴 1
Post #3775 1.09K
آن خواجه را در کوی ِ ما در گِل فرورفته‌ست پا
با تو بگویم حال ِ او! برخوان اِذا جاءَ القَضا

جَبّاروار و زَفت او؛ دامن‌کشان می‌رفت او
تَسخُرکُنان بر عاشقان، بازی‌چه دیده عشق را

بس مُرغ ِ پَرّان بر هوا، از دام‌ها فرد و جدا
می‌آید از قبضه‌ی قضا بر پَرّ ِ او تیر ِ بلا

ای خواجه! سرمستک شُدی! بر عاشقان خُنبک زدی
مست ِ خداوندی‌یِ خود، کُشتی گرفتی با خدا

بر آسمان‌ها بُرده سَر، و ز سرنِبِشت او بی‌خبر
هَمیان ِ او پُر سیم و زر، گوش‌اش پُر از طالَ بقا

از بوسه‌ها بر دست ِ او و ز سجده‌ها بر پا یِ او
و ز لورکند ِ شاعران و ز دمدمه‌ی هر ژاژخا

باشد کَرَم را آفتی ک‌آن کِبر آرَد در فتی
از وَهم، بیمار ش کُنَد در چاپلوسی هر گدا

بِدهد درَم‌ها در کَرم. او نآفریده‌ست آن دِرَم
از مال و مُلک ِ دیگری مردی کجا باشد سخا

فرعون و شدّادی شده، خیکی پُر از بادی شده
موری بُده ماری شده، وآن مار گشته اژدها

عشق از سَر ِ قُدّوسی‌یی هم‌چون عصایِ موسی‌یی
ک‌او اژدها را می‌خورَد چون افکنَد موسی عصا

بر خواجه‌یِ روی ِ زمین، بُگشاد از گردون کمین
تیری زد ش ک‌از زخم ِ او هم‌چون کمانی شد دو تا

در رو فتاد او آن زمان از ضربت ِ زخم ِ گِران
خُرخُرکنان چون صَرعیان در غَرغَره‌ی مرگ و فنا

رسوا شده، عریان شده، دشمن بر او گریان شده
خویشان ِ او نوحه‌کنان بر وی چو اصحاب ِ عزا

فرعون و نَمرودی بُده، اِنّی انَااللَه می‌زده
اِشکسته گَردن آمده در یارب و در ربَّنا

او زعفرانی کرده رو، زخمی نَه بر اندام ِ او
جُز غمزه‌یِ غمّازه‌یِ شکَّرلبی شیرین‌لقا

تیر ش عجب‌تر؟ یا کمان؟ چشم‌اش بهی‌تر؟ یا دهان؟
او بی‌وفاتر؟ یا جهان؟ او محتجَب‌تر؟ یا هما؟

اکنون بگویم سِرّ ِ جان در امتحان ِ عاشقان
از قفل و زنجیر ِ نهان، هین! گوش‌ها را برگُشا!

کِی برگشایی گوش را؟ کو گوش مر مدهوش را!
مَخلَص نباشد هوش را جُز یَفعَلُ‌اللَه ما یشا

این خواجه‌یِ باخَرخَشه، شُد پَر شکسته چون پشه
نالان زِ عشق ِ عایشه کَابْیَضُّ عَینی مِن بُکا

اِنّا هَلَکنا بَعدُکُم یا وَیلَنا مِن بُعدِکُم
مَقتَ الحیوٰة ِ فِقدُکم عُودوا اِلَینا بِالرضا

اَلعَقلُ فیکُم مُرتَهَن. هَل مِن صَدا یَشفِی‌الحَزَن؟
و القَلبُ مِنکُم مُمتَحَن فی وَسط ِ نیران ِ النَویٰ

ای خواجه‌یِ با دست و پا! پای‌ات شکسته ست از قضا
دل‌ها شکستی تو بسی؛ بر پایِ تو آمد جَزا

این از عنایت‌ها شمَر ک‌از کوی ِ عشق آمد ضرر
عشق ِ مَجازی را گذر بر عشق ِ حقّ است انتها

غازی به دست ِ پور ِ خود شمشیر ِ چوبین می‌دهد
تا او در آن اُستا شود، شمشیر گیرد در غَزا

عشقی که بر انسان بوَد، شمشیر ِ چوبین آن بوَد
آن، عشق با رحمان شود چون آخِر آید ابتلا

عشق ِ زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سال‌ها
شد آخِر آن عشق ِ خدا؛ می‌کرد بر یوسف قَفا

بُگریخت او، یوسف پی‌اش؛ زد دست در پیراهن‌اش
بدریده شد از جذب ِ او، بر عکس ِ حال ِ ابتدا

گفت‌اش: «قصاص ِ پیرهن بُردم زِ تو امروز من»
گفتا: «بسی زین‌ها کُنَد تَقلیب ِ عشق ِ کبریا

مطلوب را طالب کنَد، مغلوب را غالب کند
ای بس دعاگو را که حق، کَرد از کرَم قبله‌ی دعا!»

باریک شد این جا سخن. دَم می‌نَگُنجد در دهَن
من مغلطه خواهم زدن! این‌جا روا باشد دَغا

او می‌زند من کیستم؟ من صورت ام خاکیستم
رمّال بر خاکی زنَد نقش ِ صوابی یا خطا

این را رها کن! خواجه را بنگر که می‌گوید مرا:
«عشق آتش اندر ریش زد. ما را رها کردی چرا؟»

ای خواجه‌یِ صاحب‌قدم گر رفتم اینک آمدم
تا من در این آخِرزمان حال ِ تو گویم برملا

آخر چه گوید غره‌ئی جُز ز آفتابی ذره‌ئی
از بحر ِ قُلزُم قطره‌ئی، زین بی‌نهایت ماجرا

چون قطره‌ئی بنماید ت، باقی‌ش معلوم آید ت
- ز انبار، کَفّ ِ گندمی عرضه کنند اندر شرا -

کَفّی چو دیدی، باقی‌اش نادیده خود می‌دانی‌اش
دانی‌ش و دانی چون شود چون بازگردد ز آسیا

هستی تو انبار ِ کَهُن! دستی در این انبار کُن
بنگر چه‌گونه گندمی؛ وآن‌گه به طاحون بر! هَلا!

هست آن جهان چون آسیا، هست این جهان چون خرمنی
آن‌جا همین خواهی بُدَن! گر گندمی گر لوبیا

رو تَرک این گو ای مُصِرّ! آن خواجه را بین منتظِر
ک‌او نیم‌کاره می‌کند تعجیل، می‌گوید: «صلا»

ای خواجه! تو چونی؟ بگو! خسته در این پرفتنه کو
در خاک و خون افتاده‌ای بیچاره‌وار و مبتلا

گفت: «الغیاث! ای مسلمین! دل‌ها نگه‌دارید! هین!
شد ریخته خود خون ِ من تا این نباشد بر شما

من عاشقان را در تَبِش بسیار کردم سرزنِش
با سینه‌یِ پُرغِلّ و غِش بسیار گفتم ناسزا»

«وَیلٌ لِکُلٍّ هُمَزَه» بَهر ِ زبان ِ بَد بُوَد
هَمّاز را، لَمّاز را، جُز چاشنی نبوَد دوا

کی آن دهان ِ مردم است؟ سوراخ ِ مار و کژدُم است!
کَه‌گِل در آن سوراخ زن! ک‌از دَم مَنه بر اقربا

در عشق تَرک ِ کام کُن! تَرک ِ حبوب و دام کُن
مر سنگ را زَر نام کن! شکَّر لقب نه بر جَفا
#مولوی
@Setiq

https://t.me/Setiq/3774
Telegram ستیغ غزل عجیبی است جدا از بیت‌های عربی‌اش، چند نکته‌ی جالب در آن هست یکی استفاده از اصطلاح «بر عکس» به معنای امروزی: بُگریخت او، یوسف پی‌اش؛ زد دست در پیراهن‌اش بدریده شد از جذب ِ او، بر عکس ِ حال ِ ابتدا دومی نقل ِ همان داستان که می‌گوید زلیخا بعد به عشق واقعی…
  • 👍 7
  • 👏 1
Post #3767 1.01K
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →