TGViewer
ستیغ ستیغ @setiq · 2.79K subscribers
Post #3775 1.09K
آن خواجه را در کوی ِ ما در گِل فرورفته‌ست پا
با تو بگویم حال ِ او! برخوان اِذا جاءَ القَضا

جَبّاروار و زَفت او؛ دامن‌کشان می‌رفت او
تَسخُرکُنان بر عاشقان، بازی‌چه دیده عشق را

بس مُرغ ِ پَرّان بر هوا، از دام‌ها فرد و جدا
می‌آید از قبضه‌ی قضا بر پَرّ ِ او تیر ِ بلا

ای خواجه! سرمستک شُدی! بر عاشقان خُنبک زدی
مست ِ خداوندی‌یِ خود، کُشتی گرفتی با خدا

بر آسمان‌ها بُرده سَر، و ز سرنِبِشت او بی‌خبر
هَمیان ِ او پُر سیم و زر، گوش‌اش پُر از طالَ بقا

از بوسه‌ها بر دست ِ او و ز سجده‌ها بر پا یِ او
و ز لورکند ِ شاعران و ز دمدمه‌ی هر ژاژخا

باشد کَرَم را آفتی ک‌آن کِبر آرَد در فتی
از وَهم، بیمار ش کُنَد در چاپلوسی هر گدا

بِدهد درَم‌ها در کَرم. او نآفریده‌ست آن دِرَم
از مال و مُلک ِ دیگری مردی کجا باشد سخا

فرعون و شدّادی شده، خیکی پُر از بادی شده
موری بُده ماری شده، وآن مار گشته اژدها

عشق از سَر ِ قُدّوسی‌یی هم‌چون عصایِ موسی‌یی
ک‌او اژدها را می‌خورَد چون افکنَد موسی عصا

بر خواجه‌یِ روی ِ زمین، بُگشاد از گردون کمین
تیری زد ش ک‌از زخم ِ او هم‌چون کمانی شد دو تا

در رو فتاد او آن زمان از ضربت ِ زخم ِ گِران
خُرخُرکنان چون صَرعیان در غَرغَره‌ی مرگ و فنا

رسوا شده، عریان شده، دشمن بر او گریان شده
خویشان ِ او نوحه‌کنان بر وی چو اصحاب ِ عزا

فرعون و نَمرودی بُده، اِنّی انَااللَه می‌زده
اِشکسته گَردن آمده در یارب و در ربَّنا

او زعفرانی کرده رو، زخمی نَه بر اندام ِ او
جُز غمزه‌یِ غمّازه‌یِ شکَّرلبی شیرین‌لقا

تیر ش عجب‌تر؟ یا کمان؟ چشم‌اش بهی‌تر؟ یا دهان؟
او بی‌وفاتر؟ یا جهان؟ او محتجَب‌تر؟ یا هما؟

اکنون بگویم سِرّ ِ جان در امتحان ِ عاشقان
از قفل و زنجیر ِ نهان، هین! گوش‌ها را برگُشا!

کِی برگشایی گوش را؟ کو گوش مر مدهوش را!
مَخلَص نباشد هوش را جُز یَفعَلُ‌اللَه ما یشا

این خواجه‌یِ باخَرخَشه، شُد پَر شکسته چون پشه
نالان زِ عشق ِ عایشه کَابْیَضُّ عَینی مِن بُکا

اِنّا هَلَکنا بَعدُکُم یا وَیلَنا مِن بُعدِکُم
مَقتَ الحیوٰة ِ فِقدُکم عُودوا اِلَینا بِالرضا

اَلعَقلُ فیکُم مُرتَهَن. هَل مِن صَدا یَشفِی‌الحَزَن؟
و القَلبُ مِنکُم مُمتَحَن فی وَسط ِ نیران ِ النَویٰ

ای خواجه‌یِ با دست و پا! پای‌ات شکسته ست از قضا
دل‌ها شکستی تو بسی؛ بر پایِ تو آمد جَزا

این از عنایت‌ها شمَر ک‌از کوی ِ عشق آمد ضرر
عشق ِ مَجازی را گذر بر عشق ِ حقّ است انتها

غازی به دست ِ پور ِ خود شمشیر ِ چوبین می‌دهد
تا او در آن اُستا شود، شمشیر گیرد در غَزا

عشقی که بر انسان بوَد، شمشیر ِ چوبین آن بوَد
آن، عشق با رحمان شود چون آخِر آید ابتلا

عشق ِ زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سال‌ها
شد آخِر آن عشق ِ خدا؛ می‌کرد بر یوسف قَفا

بُگریخت او، یوسف پی‌اش؛ زد دست در پیراهن‌اش
بدریده شد از جذب ِ او، بر عکس ِ حال ِ ابتدا

گفت‌اش: «قصاص ِ پیرهن بُردم زِ تو امروز من»
گفتا: «بسی زین‌ها کُنَد تَقلیب ِ عشق ِ کبریا

مطلوب را طالب کنَد، مغلوب را غالب کند
ای بس دعاگو را که حق، کَرد از کرَم قبله‌ی دعا!»

باریک شد این جا سخن. دَم می‌نَگُنجد در دهَن
من مغلطه خواهم زدن! این‌جا روا باشد دَغا

او می‌زند من کیستم؟ من صورت ام خاکیستم
رمّال بر خاکی زنَد نقش ِ صوابی یا خطا

این را رها کن! خواجه را بنگر که می‌گوید مرا:
«عشق آتش اندر ریش زد. ما را رها کردی چرا؟»

ای خواجه‌یِ صاحب‌قدم گر رفتم اینک آمدم
تا من در این آخِرزمان حال ِ تو گویم برملا

آخر چه گوید غره‌ئی جُز ز آفتابی ذره‌ئی
از بحر ِ قُلزُم قطره‌ئی، زین بی‌نهایت ماجرا

چون قطره‌ئی بنماید ت، باقی‌ش معلوم آید ت
- ز انبار، کَفّ ِ گندمی عرضه کنند اندر شرا -

کَفّی چو دیدی، باقی‌اش نادیده خود می‌دانی‌اش
دانی‌ش و دانی چون شود چون بازگردد ز آسیا

هستی تو انبار ِ کَهُن! دستی در این انبار کُن
بنگر چه‌گونه گندمی؛ وآن‌گه به طاحون بر! هَلا!

هست آن جهان چون آسیا، هست این جهان چون خرمنی
آن‌جا همین خواهی بُدَن! گر گندمی گر لوبیا

رو تَرک این گو ای مُصِرّ! آن خواجه را بین منتظِر
ک‌او نیم‌کاره می‌کند تعجیل، می‌گوید: «صلا»

ای خواجه! تو چونی؟ بگو! خسته در این پرفتنه کو
در خاک و خون افتاده‌ای بیچاره‌وار و مبتلا

گفت: «الغیاث! ای مسلمین! دل‌ها نگه‌دارید! هین!
شد ریخته خود خون ِ من تا این نباشد بر شما

من عاشقان را در تَبِش بسیار کردم سرزنِش
با سینه‌یِ پُرغِلّ و غِش بسیار گفتم ناسزا»

«وَیلٌ لِکُلٍّ هُمَزَه» بَهر ِ زبان ِ بَد بُوَد
هَمّاز را، لَمّاز را، جُز چاشنی نبوَد دوا

کی آن دهان ِ مردم است؟ سوراخ ِ مار و کژدُم است!
کَه‌گِل در آن سوراخ زن! ک‌از دَم مَنه بر اقربا

در عشق تَرک ِ کام کُن! تَرک ِ حبوب و دام کُن
مر سنگ را زَر نام کن! شکَّر لقب نه بر جَفا
#مولوی
@Setiq

https://t.me/Setiq/3774
Telegram ستیغ غزل عجیبی است جدا از بیت‌های عربی‌اش، چند نکته‌ی جالب در آن هست یکی استفاده از اصطلاح «بر عکس» به معنای امروزی: بُگریخت او، یوسف پی‌اش؛ زد دست در پیراهن‌اش بدریده شد از جذب ِ او، بر عکس ِ حال ِ ابتدا دومی نقل ِ همان داستان که می‌گوید زلیخا بعد به عشق واقعی…
  • 👍 7
  • 👏 1
More from @setiq
  1. Oct 15, 2026اَتَتْ رَوائِحُ رَنْدِ الْحِمیٰ وَ زادَ غَرامی فدایِ خاکِ دَرِ دوست باد جانِ گرامی پیامِ د…
  2. Oct 14, 2026نشستی با حضور عالی‌جناب فریدون مجلسی به بهانه‌ی انتشارِ کتاب «مذاکره در نیویورک، ماکیاولی…
  3. Oct 12, 2026حافظ فرح‌اندوز دیوان حافظ از تصحیح میرزا محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی اجرا: فریدون فرح‌اندو…
  4. Oct 10, 2026حافظ اجرا: سهیل قاسمی حسین جلیلیان نسیمِ صُبحِ سعادت! بدان نشان که تو دانی، گُذَر به کویِ…
  5. Oct 10, 2026نشستی با حضور عالی‌جناب فریدون مجلسی به بهانه‌ی انتشارِ کتاب «مذاکره در نیویورک، ماکیاولی…
  6. Oct 7, 2026این غزل را در دفتر دگرسانی‌ها - دکتر سلیم نیساری نیافتم. از کتاب دکتر خانلری: نسخه‌های «ب.…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →