Post #216
117
𝘍𝘰𝘳 𝘮𝘺 𝘥𝘦𝘢𝘳 @assbutts_s
𝐀 Showing posts older than #218 · Back to latest
𝐀𝐧𝐬𝐰𝐞𝐫𝐬 Photo
کستیل اخم کرد.
-چیو؟
شرلوک خیلی ساده گفت:
-تو به من حسودی میکنی.
کستیل چند ثانیه ساکت موند.
-حسودی... چیست؟
شرلوک خندید.
-یه احساس ناخوشایند وقتی فکر میکنی ممکنه کسی که برات مهمه، شخص دیگهای رو ترجیح بده.
کستیل اروم به ریحون نگاه کرد.
بعد دوباره به شرلوک.
-پس... بله. فکر میکنم حسودم.
ریحون که تمام مدت ساکت مونده بود، با تعجب گفت:
+کستیل؟
کستیل نگاهش کرد.
-تو تنها کسی هستی که باعث میشی احساسات انسانی داشته باشم...
@red_stary


𝐂𝐚𝐬𝐭𝐢𝐞𝐥 𝐯𝐬 𝐒𝐡𝐞𝐫𝐥𝐨𝐜𝐤
ریحون از اون آدمهایی بود که میتونست ساعتها دربارهی یه پرونده با شرلوک حرف بزنه و هنوزم حرفی برای گفتن داشته باشه.
شرلوک از همون اولین دیدار مجذوب هوشش شده بود.
-تو قبل از اینکه من به اون نکته اشاره کنم، فهمیده بودی قاتل کیه؟
ریحون لبخند زد.
+تقریبا.
شرلوک با رضایت لبخند زد.
-جالب شد.
کستیل کمی دورتر ایستاده بود و بهشون نگاه میکرد.
چند دقیقه گذشت.
شرلوک دوباره کنار ریحون نشست و دربارهی پرونده شروع به صحبت کرد.
کستیل اخم کرد.
چیزی درونش عجیب شده بود.
ناراحت بود.
عصبانی بود.
و اصلا نمیفهمید چرا.
بالاخره به سمتشون رفت.
-شرلوک.
شرلوک سرش رو بلند کرد.
-بله؟
کستیل خیلی جدی گفت:
-لازم نیست اینقدر به ریحون نزدیک بشی.
شرلوک چند لحظه نگاهش کرد.
-چرا؟
کستیل مکث کرد.
-نمیدونم.
شرلوک ابروش رو بالا انداخت.
-عجب.
بعد نگاه کوتاهی به ریحون کرد و لبخند زد.
-فکر کنم فهمیدم.
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
𝐀𝐧𝐬𝐰𝐞𝐫𝐬 Photo
دین با تلخی خندید.
-آره، حتما. فقط عجیبه که همیشه اون کسیه که تو مراقبشی.
+داری به چی فکر میکنی، دین؟
دین چند ثانیه سکوت کرد.
-به اینکه شاید دیگه نمیدونم جای من توی زندگی تو کجاست.
زهرا اروم تر گفت:
+دین...
-نه. ولش کن.
زهرا جلو رفت.
+تو فقط حسودی.
دین نگاهش کرد.
-آره.
سکوت سنگینی بینشون افتاد.
دین بالاخره با صدای آرومی گفت:
-چون هر بار میبینم چطور بهش نگاه میکنی، یادم میافته که این دنیا دیگه اون دنیایی نیست که قبلا میشناختم.
زهرا دستش رو گرفت.
+ولی هنوز من اینجام.
دین به دستش نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
-فقط میخوام مطمئن باشم هنوز برای توام همونطوریم.
@red_stary


𝐃𝐚𝐫𝐲𝐥 𝐯𝐬 𝐃𝐞𝐚𝐧
کمپ برای چند روز بالاخره آروم شده بود. دین بیشتر وقتش رو صرف نگهبانی و مراقبت از بقیه میکرد.
اما یه چیز مدام روی اعصابش میرفت.
زهرا.
هر بار که دریل زخمی میشد، زهرا اولین نفری بود که کنارش میرسید.
+دستت رو بده ببینم.
-چیز خاصی نیست.
+دریل، خونریزی داره. بشین.
دین از دور نگاهشون میکرد.
اون شب، وقتی زهرا تنها وارد انبار شد، دین دنبالش رفت.
-باید باهات حرف بزنم.
زهرا برگشت.
+درباره چی؟
دین با عصبانیت گفت:
-دریل.
زهرا گیج شد.
+مشکل دریل چیه؟
-مشکل من اینه که تو زیادی حواست بهشه.
زهرا چند لحظه بهش خیره شد.
+چون زخمیه. چون کسی باید مراقبش باشه.
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
𝐀𝐧𝐬𝐰𝐞𝐫𝐬 Photo
بعد نگاهش روی زخم افتاد.
-خدایا...
فرآی نگاهش رو پایین انداخت.
+سلام، جان.
جان هنوز بهش خیره بود.
-بعد از این همه سال... اولین چیزی که میبینم خون روی لباسته.
دین جلو اومد.
-میتونی کمکش کنی؟
جان نگاه کوتاهی به دین انداخت.
-من دکترم. البته که میتونم.
وقتی جان مشغول بستن زخم فرآی شد، دین کمی دورتر ایستاده بود.
جان با صدای آرومی گفت:
-هنوزم خودتو میندازی وسط خطر.
فرآی لبخند تلخی زد.
+بعضی چیزا عوض نمیشن.
جان نگاهش کرد.
-بعضیا چرا.
فرآی برای چند لحظه بهش خیره موند.
دین از دور نگاهشون میکرد.
میدونست جان هنوز احساساتی داره که هیچوقت از بین نرفته.
و بدتر از همه...
میدونست خودشم حاضر نیست فرآی رو از دست بده.
@red_stary


𝐉𝐨𝐡𝐧 𝐯𝐬 𝐃𝐞𝐚𝐧
رابطهی فرآی و جان سالها قبل تموم شده بود.
فرآی راه شکار رو انتخاب کرده بود و جان نمیتونست با زندگیای که هر روز ممکن بود به قیمت جونش تموم بشه کنار بیاد. پس از هم جدا شدن و هرکدوم راه خودشون رو رفتن.
سالها گذشت.
حالا فرآی با دین توی رابطه بود و برای یه پرونده به شهری برگشته بودن که جان اونجا زندگی میکرد.
همهچیز خوب پیش میرفت تا اینکه فرآی توی درگیری زخمی شد.
دین با دیدن خون روی لباسش رنگش پرید.
-لعنتی... چرا نگفتی زخمی شدی؟
فرآی با درد گفت:
+چیز مهمی نیست.
دین اخم کرد.
-برای من مهمه.
چند دقیقه بعد، دین جلوی خونهای ایستاد که آدرسش رو از پرونده پیدا کرده بود.
فرآی با دیدن اسم روی در، خشکش زد.
-دین... نه.
دین آهی کشید.
-میدونم. منم دلم نمیخواست.
در باز شد.
جان با دیدن فرآی چند ثانیه کاملا ساکت موند.
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram


𝐁𝐞𝐚𝐮 𝐯𝐬 𝐃𝐞𝐚𝐧
هلن از اون ادمایی بود که همیشه خودش رو وارد دردسر میکرد؛ برای همین وقتی توی یه پروندهی عجیب با بو آشنا شد، دین اصلا از این آشنایی خوشش نیومد.
دین و هلن برای یه شکار به یه متل رفته بودن که بو هم اونجا بود.
همین که بو هلن رو دید، لبخند زد.
-فکر نمیکردم دوباره ببینمت.
دین نگاهش کرد.
-شما همدیگه رو میشناسین؟
بو قبل اینکه هلن قبل از اینکه جواب بده گفت
-بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
دین اخم کرد.
-خب، من دینم. و اون با منه.
بو خندید.
-«با تو»؟
دین جلو رفت.
-مشکلی داری؟
بو چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد چشمش رو روی هلن گذاشت.
چون همون لحظه فهمیده بود نگاه بو به هلن، نگاه یه اشنای معمولی نبود.
و بدتر از همه این بود که هلنم داشت به بو نگاه میکرد.
دین به بو زل زده بود.
بو لبخند زد.
-فکر کنم هردومون یه مشکل مشترک داریم، شکارچی.
دین دستش رو روی اسلحش گذاشت.
-من معمولا مشکلاتمو با اسلحه حل میکنم.
بو خندید.
-پس امشب جالب میشه.
@red_stary