𝐃𝐚𝐫𝐲𝐥 𝐯𝐬 𝐃𝐞𝐚𝐧
کمپ برای چند روز بالاخره آروم شده بود. دین بیشتر وقتش رو صرف نگهبانی و مراقبت از بقیه میکرد.
اما یه چیز مدام روی اعصابش میرفت.
زهرا.
هر بار که دریل زخمی میشد، زهرا اولین نفری بود که کنارش میرسید.
+دستت رو بده ببینم.
-چیز خاصی نیست.
+دریل، خونریزی داره. بشین.
دین از دور نگاهشون میکرد.
اون شب، وقتی زهرا تنها وارد انبار شد، دین دنبالش رفت.
-باید باهات حرف بزنم.
زهرا برگشت.
+درباره چی؟
دین با عصبانیت گفت:
-دریل.
زهرا گیج شد.
+مشکل دریل چیه؟
-مشکل من اینه که تو زیادی حواست بهشه.
زهرا چند لحظه بهش خیره شد.
+چون زخمیه. چون کسی باید مراقبش باشه.

