𝐉𝐨𝐡𝐧 𝐯𝐬 𝐃𝐞𝐚𝐧
رابطهی فرآی و جان سالها قبل تموم شده بود.
فرآی راه شکار رو انتخاب کرده بود و جان نمیتونست با زندگیای که هر روز ممکن بود به قیمت جونش تموم بشه کنار بیاد. پس از هم جدا شدن و هرکدوم راه خودشون رو رفتن.
سالها گذشت.
حالا فرآی با دین توی رابطه بود و برای یه پرونده به شهری برگشته بودن که جان اونجا زندگی میکرد.
همهچیز خوب پیش میرفت تا اینکه فرآی توی درگیری زخمی شد.
دین با دیدن خون روی لباسش رنگش پرید.
-لعنتی... چرا نگفتی زخمی شدی؟
فرآی با درد گفت:
+چیز مهمی نیست.
دین اخم کرد.
-برای من مهمه.
چند دقیقه بعد، دین جلوی خونهای ایستاد که آدرسش رو از پرونده پیدا کرده بود.
فرآی با دیدن اسم روی در، خشکش زد.
-دین... نه.
دین آهی کشید.
-میدونم. منم دلم نمیخواست.
در باز شد.
جان با دیدن فرآی چند ثانیه کاملا ساکت موند.

