𝐂𝐚𝐬𝐭𝐢𝐞𝐥 𝐯𝐬 𝐒𝐡𝐞𝐫𝐥𝐨𝐜𝐤
ریحون از اون آدمهایی بود که میتونست ساعتها دربارهی یه پرونده با شرلوک حرف بزنه و هنوزم حرفی برای گفتن داشته باشه.
شرلوک از همون اولین دیدار مجذوب هوشش شده بود.
-تو قبل از اینکه من به اون نکته اشاره کنم، فهمیده بودی قاتل کیه؟
ریحون لبخند زد.
+تقریبا.
شرلوک با رضایت لبخند زد.
-جالب شد.
کستیل کمی دورتر ایستاده بود و بهشون نگاه میکرد.
چند دقیقه گذشت.
شرلوک دوباره کنار ریحون نشست و دربارهی پرونده شروع به صحبت کرد.
کستیل اخم کرد.
چیزی درونش عجیب شده بود.
ناراحت بود.
عصبانی بود.
و اصلا نمیفهمید چرا.
بالاخره به سمتشون رفت.
-شرلوک.
شرلوک سرش رو بلند کرد.
-بله؟
کستیل خیلی جدی گفت:
-لازم نیست اینقدر به ریحون نزدیک بشی.
شرلوک چند لحظه نگاهش کرد.
-چرا؟
کستیل مکث کرد.
-نمیدونم.
شرلوک ابروش رو بالا انداخت.
-عجب.
بعد نگاه کوتاهی به ریحون کرد و لبخند زد.
-فکر کنم فهمیدم.

