بعد نگاهش روی زخم افتاد.
-خدایا...
فرآی نگاهش رو پایین انداخت.
+سلام، جان.
جان هنوز بهش خیره بود.
-بعد از این همه سال... اولین چیزی که میبینم خون روی لباسته.
دین جلو اومد.
-میتونی کمکش کنی؟
جان نگاه کوتاهی به دین انداخت.
-من دکترم. البته که میتونم.
وقتی جان مشغول بستن زخم فرآی شد، دین کمی دورتر ایستاده بود.
جان با صدای آرومی گفت:
-هنوزم خودتو میندازی وسط خطر.
فرآی لبخند تلخی زد.
+بعضی چیزا عوض نمیشن.
جان نگاهش کرد.
-بعضیا چرا.
فرآی برای چند لحظه بهش خیره موند.
دین از دور نگاهشون میکرد.
میدونست جان هنوز احساساتی داره که هیچوقت از بین نرفته.
و بدتر از همه...
میدونست خودشم حاضر نیست فرآی رو از دست بده.
@red_stary