𝐁𝐞𝐚𝐮 𝐯𝐬 𝐃𝐞𝐚𝐧
هلن از اون ادمایی بود که همیشه خودش رو وارد دردسر میکرد؛ برای همین وقتی توی یه پروندهی عجیب با بو آشنا شد، دین اصلا از این آشنایی خوشش نیومد.
دین و هلن برای یه شکار به یه متل رفته بودن که بو هم اونجا بود.
همین که بو هلن رو دید، لبخند زد.
-فکر نمیکردم دوباره ببینمت.
دین نگاهش کرد.
-شما همدیگه رو میشناسین؟
بو قبل اینکه هلن قبل از اینکه جواب بده گفت
-بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
دین اخم کرد.
-خب، من دینم. و اون با منه.
بو خندید.
-«با تو»؟
دین جلو رفت.
-مشکلی داری؟
بو چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد چشمش رو روی هلن گذاشت.
چون همون لحظه فهمیده بود نگاه بو به هلن، نگاه یه اشنای معمولی نبود.
و بدتر از همه این بود که هلنم داشت به بو نگاه میکرد.
دین به بو زل زده بود.
بو لبخند زد.
-فکر کنم هردومون یه مشکل مشترک داریم، شکارچی.
دین دستش رو روی اسلحش گذاشت.
-من معمولا مشکلاتمو با اسلحه حل میکنم.
بو خندید.
-پس امشب جالب میشه.
@red_stary

