دین با تلخی خندید.
-آره، حتما. فقط عجیبه که همیشه اون کسیه که تو مراقبشی.
+داری به چی فکر میکنی، دین؟
دین چند ثانیه سکوت کرد.
-به اینکه شاید دیگه نمیدونم جای من توی زندگی تو کجاست.
زهرا اروم تر گفت:
+دین...
-نه. ولش کن.
زهرا جلو رفت.
+تو فقط حسودی.
دین نگاهش کرد.
-آره.
سکوت سنگینی بینشون افتاد.
دین بالاخره با صدای آرومی گفت:
-چون هر بار میبینم چطور بهش نگاه میکنی، یادم میافته که این دنیا دیگه اون دنیایی نیست که قبلا میشناختم.
زهرا دستش رو گرفت.
+ولی هنوز من اینجام.
دین به دستش نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
-فقط میخوام مطمئن باشم هنوز برای توام همونطوریم.
@red_stary