Post #175
37
𝘍𝘰𝘳 𝘮𝘺 𝘥𝘦𝘢𝘳 @morpheus_spn
𝐀 Showing posts older than #177 · Back to latest


𝐃𝐞𝐚𝐧 𝐯𝐬 𝐓𝐡𝐞𝐨
دین برای شکار یه گرگینه وارد یه شهر کوچیک شده بود؛ اما چیزی که انتظارش رو نداشت، این بود که با دو گرگینه روبهرو بشه.
رضوان و تئو.
دین از پشت درختها نگاهشون میکرد که ناگهان رضوان برگشت و مستقیم بهش نگاه کرد.
همون یه نگاه کافی بود.
دین اسلحهش رو پایین آورد.
برای اولین بار توی زندگیش، شکارچی بودن براش مهم نبود.
تئو متوجه نگاه دین شد و اخم کرد.
-تو اینجا چی کار میکنی؟
دین بدون اینکه چشم از رضوان برداره گفت:
-راستش... خودمم دیگه نمیدونم.
رضوان با تعجب بهش نگاه کرد.
تئو جلو اومد و بینشون ایستاد.
-بهتره بری.
دین این بار نگاهش کرد.
-تو کی هستی که بهم دستور میدی؟
تئو با خونسردی جواب داد:
-کسی که خیلی وقته عاشقشه.
دین مکث کرد.
تئو بهش خیره شده بود.
سالها بود رضوان رو دوست داشت.
اما حالا یک شکارچی غریبه، فقط با یک نگاه، چیزی رو درون رضوان دیده بود که تئو تمام این سالها پنهان کرده بود.
و تئو اصلاً قصد نداشت به همین راحتی کنار بکشه.
@red_stary
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
𝐀𝐧𝐬𝐰𝐞𝐫𝐬 Photo
اون عشق دیمن بود.
کسی که دیمن سالها دوستش داشت و حالا حتی اسمش رو هم به یاد نمیآورد.
تونی دستش رو روی شونهی نیکس گذاشت.
-بیا، بهتره استراحت کنی.
نیکس با لبخند کوچیکی همراهش رفت.
دیمن تنها موند.
بهترین دوست نیکس به دیوار تکیه داده بود و گفت:
-چرا بهش نگفتی؟
دیمن با صدای آرومی گفت:
-چون اگه با دونستن گذشتش منو انتخاب نکنه چی؟
چند لحظه سکوت کرد.
-ترجیح میدم دوباره عاشقش بشم... تا اینکه مجبورش کنم گذشتهش رو دوست داشته باشه.
@red_stary


𝐓𝐨𝐧𝐲 𝐯𝐬 𝐃𝐞𝐦𝐨𝐧
همهچیز از وقتی شروع شد که نیکس حافظشو از دست داد.
هیچکس نمیدونست چه اتفاقی براش افتاده، فقط میدونستن وقتی چشمهاشو باز کرده، حتی اسم خودش رو هم به سختی به یاد میآورده.
تونی اولین کسی بود که کنارش موند.
هر روز براش توضیح میداد کیه، کجاست و چه اتفاقی افتاده. کم کم نیکس بهش اعتماد کرد و حضور تونی تنها چیزی شد که توی اون دنیای ناشناخته بهش آرامش میداد.
اما یه شب، دیمن وارد اتاق شد.
همین که چشمش به نیکس افتاد، خشکش زد.
نیکس با تعجب نگاهش کرد.
+شما رو میشناسم؟
دیمن چند ثانیه ساکت موند.
بعد لبخند تلخی زد.
-نه... فکر نکنم.
تونی متوجه نگاهش شد.
-تو کی هستی؟
دیمن نگاهش رو از نیکس گرفت.
-یکی از آدمایی که قبلا میشناختش.
نیکس به دیمن خیره شد.
-قبلا؟
دیمن چیزی نگفت.
چون حقیقت این بود که نیکس فقط یک آشنای قدیمی نبود.
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram
𝐀𝐧𝐬𝐰𝐞𝐫𝐬 Photo
دین نزدیکتر شد.
-پس این قراره تا کی ادامه پیدا کنه؟
کستیل بدون اینکه نگاهش رو پایین بندازه گفت:
-تا وقتی یکی از ما بفهمه عشقش مهمتر از خواستهی خودشه.
دین تلخ خندید.
-مشکل اینه که هیچکدوممون نمیخوایم ببازیم.
از اتاق کناری صدای مهسا اومد:
+دین؟ کس؟ چرا دوباره دارین آروم حرف میزنین؟
هر دو فورا ساکت شدن.
دین زیر لب گفت:
-چون اگه بفهمه، همهچی خراب میشه.
کستیل به در خیره شد.
-شاید از همین حالام خراب شده.
@red_stary


𝐃𝐞𝐚𝐧 𝐯𝐬 𝐂𝐚𝐬𝐭𝐢𝐞𝐥
مهسا عزیزترین آدم زندگی کستیل و دین بود.
کستیل به خاطر مهسا از بهشت نافرمانی کرده بود؛ و دین... دین حاضر بود برای نجاتش دنیا رو به آتیش بکشه.
هیچکدوم چیزی به مهسا نگفته بودن.
اما هر دو از احساسات هم خبر داشتن.
و همین باعث شده بود چند وقته فضای بانکر عجیب و سنگین باشه.
مهسا وارد اتاق شد و با لبخند گفت:
+چرا اینقدر ساکتین؟
دین سریع نگاهش رو از کستیل گرفت.
-چیزی نیست.
کستیلم فقط گفت:
-همه چیز اوکیه.
مهسا با شک نگاهشون کرد.
+مطمئنید؟
دین لبخند مصنوعی زد.
-آره. کاملا.
مهسا که رفت، سکوت دوباره برگشت.
دین آروم گفت:
-تو به خاطرش از بهشت سرپیچی کردی.
کستیل نگاهش کرد.
-و تو حاضر بودی دنیا رو براش نابود کنی.
دین فکش رو سفت کرد.
-پس میفهمی چرا نمیتونم کنار بکشم.
کستیل چند لحظه سکوت کرد.
-منم نمیتونم.
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram


𝐓𝐡𝐨𝐫𝐢𝐧 𝐯𝐬 𝐂𝐚𝐬𝐭𝐢𝐞𝐥
نازنین برای اولین بار کستیل رو وسط یه جنگل عجیب دید؛ مردی با کت بارونی و خنجر که انگار اصلا به این دنیا تعلق نداشت.
کستیل ماموریت داشت پوست یه اژدهای خیلی کمیاب رو پیدا کنه
اما مشکل این بود که نازنین هم دنبال همون اژدها بود.
کستیل با تعجب نگاهش کرد.
-توام دنبال پوست اژدهایی؟
نازنین شونه بالا انداخت
+آره و من زودتر پیداش میکنم
چند ساعت بعد، بالاخره به غاری رسیدن که رد اژدها داخلش بود
اما قبل از اینکه وارد بشن، صدای سم اسبها از پشت سرشون اومد
ثورین و چندتا از دورف ها ظاهر شدن
ثورین همین که نازنین رو دید، پیاده شد
-نازنین، اینجا چه کار میکنی؟
بعد نگاهش افتاد به کستیل.
-و این مرد کیست؟
کستیل آرام جواب داد:
-کستیل
ثورین با شک نگاهش کرد.
-از کجا آمدهای؟
-جایی دور.
نازنین بینشون ایستاد.
-بچهها، اژدها رو یادتونه؟
ثورین اخم کرد.
-تو قرار نیست تنها وارد غار شوی.
کستیل هم گفت:
-من همراهش میرم.
ثورین فورا برگشت سمتش.
-لازم نیست.
کستیل بدون اینکه نگاهش رو از نازنین بگیره گفت:
-برای من لازم است.
ثورین چند لحظه ساکت موند.
حالا دیگه رقابت فقط سر پوست اژدها نبود.
@red_stary
This post (sticker, poll or similar) has no web preview. Open in Telegram