𝐓𝐡𝐨𝐫𝐢𝐧 𝐯𝐬 𝐂𝐚𝐬𝐭𝐢𝐞𝐥
نازنین برای اولین بار کستیل رو وسط یه جنگل عجیب دید؛ مردی با کت بارونی و خنجر که انگار اصلا به این دنیا تعلق نداشت.
کستیل ماموریت داشت پوست یه اژدهای خیلی کمیاب رو پیدا کنه
اما مشکل این بود که نازنین هم دنبال همون اژدها بود.
کستیل با تعجب نگاهش کرد.
-توام دنبال پوست اژدهایی؟
نازنین شونه بالا انداخت
+آره و من زودتر پیداش میکنم
چند ساعت بعد، بالاخره به غاری رسیدن که رد اژدها داخلش بود
اما قبل از اینکه وارد بشن، صدای سم اسبها از پشت سرشون اومد
ثورین و چندتا از دورف ها ظاهر شدن
ثورین همین که نازنین رو دید، پیاده شد
-نازنین، اینجا چه کار میکنی؟
بعد نگاهش افتاد به کستیل.
-و این مرد کیست؟
کستیل آرام جواب داد:
-کستیل
ثورین با شک نگاهش کرد.
-از کجا آمدهای؟
-جایی دور.
نازنین بینشون ایستاد.
-بچهها، اژدها رو یادتونه؟
ثورین اخم کرد.
-تو قرار نیست تنها وارد غار شوی.
کستیل هم گفت:
-من همراهش میرم.
ثورین فورا برگشت سمتش.
-لازم نیست.
کستیل بدون اینکه نگاهش رو از نازنین بگیره گفت:
-برای من لازم است.
ثورین چند لحظه ساکت موند.
حالا دیگه رقابت فقط سر پوست اژدها نبود.
@red_stary

