𝐃𝐞𝐚𝐧 𝐯𝐬 𝐂𝐚𝐬𝐭𝐢𝐞𝐥
مهسا عزیزترین آدم زندگی کستیل و دین بود.
کستیل به خاطر مهسا از بهشت نافرمانی کرده بود؛ و دین... دین حاضر بود برای نجاتش دنیا رو به آتیش بکشه.
هیچکدوم چیزی به مهسا نگفته بودن.
اما هر دو از احساسات هم خبر داشتن.
و همین باعث شده بود چند وقته فضای بانکر عجیب و سنگین باشه.
مهسا وارد اتاق شد و با لبخند گفت:
+چرا اینقدر ساکتین؟
دین سریع نگاهش رو از کستیل گرفت.
-چیزی نیست.
کستیلم فقط گفت:
-همه چیز اوکیه.
مهسا با شک نگاهشون کرد.
+مطمئنید؟
دین لبخند مصنوعی زد.
-آره. کاملا.
مهسا که رفت، سکوت دوباره برگشت.
دین آروم گفت:
-تو به خاطرش از بهشت سرپیچی کردی.
کستیل نگاهش کرد.
-و تو حاضر بودی دنیا رو براش نابود کنی.
دین فکش رو سفت کرد.
-پس میفهمی چرا نمیتونم کنار بکشم.
کستیل چند لحظه سکوت کرد.
-منم نمیتونم.

