𝐃𝐞𝐚𝐧 𝐯𝐬 𝐓𝐡𝐞𝐨
دین برای شکار یه گرگینه وارد یه شهر کوچیک شده بود؛ اما چیزی که انتظارش رو نداشت، این بود که با دو گرگینه روبهرو بشه.
رضوان و تئو.
دین از پشت درختها نگاهشون میکرد که ناگهان رضوان برگشت و مستقیم بهش نگاه کرد.
همون یه نگاه کافی بود.
دین اسلحهش رو پایین آورد.
برای اولین بار توی زندگیش، شکارچی بودن براش مهم نبود.
تئو متوجه نگاه دین شد و اخم کرد.
-تو اینجا چی کار میکنی؟
دین بدون اینکه چشم از رضوان برداره گفت:
-راستش... خودمم دیگه نمیدونم.
رضوان با تعجب بهش نگاه کرد.
تئو جلو اومد و بینشون ایستاد.
-بهتره بری.
دین این بار نگاهش کرد.
-تو کی هستی که بهم دستور میدی؟
تئو با خونسردی جواب داد:
-کسی که خیلی وقته عاشقشه.
دین مکث کرد.
تئو بهش خیره شده بود.
سالها بود رضوان رو دوست داشت.
اما حالا یک شکارچی غریبه، فقط با یک نگاه، چیزی رو درون رضوان دیده بود که تئو تمام این سالها پنهان کرده بود.
و تئو اصلاً قصد نداشت به همین راحتی کنار بکشه.
@red_stary

