𝐓𝐨𝐧𝐲 𝐯𝐬 𝐃𝐞𝐦𝐨𝐧
همهچیز از وقتی شروع شد که نیکس حافظشو از دست داد.
هیچکس نمیدونست چه اتفاقی براش افتاده، فقط میدونستن وقتی چشمهاشو باز کرده، حتی اسم خودش رو هم به سختی به یاد میآورده.
تونی اولین کسی بود که کنارش موند.
هر روز براش توضیح میداد کیه، کجاست و چه اتفاقی افتاده. کم کم نیکس بهش اعتماد کرد و حضور تونی تنها چیزی شد که توی اون دنیای ناشناخته بهش آرامش میداد.
اما یه شب، دیمن وارد اتاق شد.
همین که چشمش به نیکس افتاد، خشکش زد.
نیکس با تعجب نگاهش کرد.
+شما رو میشناسم؟
دیمن چند ثانیه ساکت موند.
بعد لبخند تلخی زد.
-نه... فکر نکنم.
تونی متوجه نگاهش شد.
-تو کی هستی؟
دیمن نگاهش رو از نیکس گرفت.
-یکی از آدمایی که قبلا میشناختش.
نیکس به دیمن خیره شد.
-قبلا؟
دیمن چیزی نگفت.
چون حقیقت این بود که نیکس فقط یک آشنای قدیمی نبود.

