اون عشق دیمن بود.
کسی که دیمن سالها دوستش داشت و حالا حتی اسمش رو هم به یاد نمیآورد.
تونی دستش رو روی شونهی نیکس گذاشت.
-بیا، بهتره استراحت کنی.
نیکس با لبخند کوچیکی همراهش رفت.
دیمن تنها موند.
بهترین دوست نیکس به دیوار تکیه داده بود و گفت:
-چرا بهش نگفتی؟
دیمن با صدای آرومی گفت:
-چون اگه با دونستن گذشتش منو انتخاب نکنه چی؟
چند لحظه سکوت کرد.
-ترجیح میدم دوباره عاشقش بشم... تا اینکه مجبورش کنم گذشتهش رو دوست داشته باشه.
@red_stary